اين داستان هم زنده كننده يادِ واقعه ي مشكوك هلوكاست است و هم نشان دادن يك الگو و منجي (آمريكا) و هم منحرف كننده اذهان به ماورا الطبيعه است.به اين پيوند حتما سر بزنيد.خيلي باحاله!!!!!!!
خوب حتما خبردار شديد كه فيلم ششم هم اكران شد.البته من هنوز فيلم رو نديدم و نميتونم در موردش نظر بدم اما انشاءالله سعي ميكنم حتما فيلم رو ببينم و يك نقد درست و حسابي در موردش بزنم.اما اينطور كه نظر مياد فيلم خيلي مورد تائيد واتيكان و حضرت پاپ بوده، ولي من الان نمي تونم نظري در مورد اظهارات ايشون بدم.
ياعلي!فعلا خداحافظ!
با عرض تاسف با خبر شدیم که حضرت آیت الله العظمی بهجت امروز عصر در بیمارستان ولی عصر قم به دیار باقی شتافتند.
روحشان شاد و یادشان گرامی.
بسم الرب الشهداء و الصديقين
السلام علي المهدي
سلام عليكم
نقد مكتبها:بانقد هدفها و تحليل نيازها، به نقد مكتبها مىرسيم.در اين فصل مىتوانيم:از نيازها،از طرح كلى و هماهنگ مكتب،از نقش تاريخى و اثر علمى،از ايدهآلهاى انسان، كمك بگريم.و آنگاه به مقايسهى كلى مكتبها، در پنج مرحلهى جهانبينى، ايدئولوژى، فلسفهى تاريخ، نظام اقتصادى و روش انقلابى، بپردازيم.به كار گرفتن اين معيارها، در نقد مكتبها، احتياج به توضيح بيشتر ندارد؛ چون با توضيحى كه در روش نقد آمد، مسأله تا حدودى روشن مىشود.از آرمانها، مجزا و جداى از نيازها، دوباره بحث كردهايم تامكتبهاى بيشترى در اين وسعت شركت كنند و با يكديگر مقايسه شوند.در آخر از مقايسهى وسيعترى در آن پنج مرحله، سخن رفته؛ چون كسانى كه مىخواهند نقد بزنند و انتخاب كنند، در ميان چند راهى عقايد و مكتبها، جز اين چاره ندارند.راههاى ديگر نقد در آنجايى به كار مىروند كه جز يك راه پيش پا نباشد.
1- نيازها:انسان همراه بيشتر طلبى و بهتر طلبى و تنوع خواهى، به نيازهاى عظيمى مىرسيد.اين نيازهاى بزرگ، او را به اجتماع وادار مىكردند و در جامعه گره مىزدند.در جامعه رابطهها و داد و ستدهايى وجود دارد كه از نيازهاى انسان، الهام مىگيرند. اين رابطهها ضرورت تدبير و رهبرى و تنظيم و خط مشى را پيش مىكشند، تنظيمى هماهنگ با نظام هستى و تدبيرى هماهنگ با تركيب و استعدادهاى انسان. آنچه با اين هر دو هماهنگ نباشد، عامل درد و رنج و انهدام و نابودى جامعه و انسان است. سوخت هر ماشين بايد با ساخت آن هماهنگ باشد وگرنه آن را مىسوزاند و منهدم مىسازد.با اين معيار به راحتى مىتوانيم مكتبهاى زيادى را كنار بگذاريم؛ چون آنها يا به تنظيم و تدبير توجهى ندارند و يا در اين تنظيم و تدبير، بههماهنگى آنها با هستى و با انسان توجهى ندارند، در حالى كه انسان حتى در سادهترين نيازهايش، حتى در يك لقمه خوراك و يك قطعه لباسش، با تمام هستى رابطه دارد.ما در يك هستى و جهان نظام يافته و علمى و عليّتى زندگى مىكنيم، جهانى كه تمام پديدههايش به هم گره خوردهاند.در اين جهان، حتى حركت الكترونهاى مغز تو و تشعشعات وجود تو، بر روى دورترين ستاره اثر مىگذارد و از دورترين ستاره اثر مىپذيرد.در اين هستى مرتبط و هماهنگ، انسانى كه جزيى از اين جهان و در رابطه با تمامى جهان است، نمىتواند بىتوجه به اين هماهنگى، هر گونه كه مىخواهد، خيز بردارد و هر كار كه مىخواهد بكند.قراردادهاى اجتماعى او مادام كه در رابطه و هماهنگ با اين نظام و با اين استعدادها نباشند جز زنجير انسان و انهدام جامعه چيزى نخواهند داشت.انسان، با تمام هستى رابطه دارد، اما به تمام اين رابطهها آگاهى ندارد.هنوز چراغ علم او اينقدر شعاع ندارد كه تمام اين رابطهها را روشن كند و نمىتوان با اين چراغ گرد گرفته راه رفت، حتى نمىتوان يك لقمه غذا خورد؛ چون يك فساد در اين هستى مرتبط، يك فساد نيست و در يك گوشه حبس نمىشود كه تمام نسلها را آلوده مىكند و زمين و دريا را به گند مىكشد. و انسان چارهاى ندارد، جز مرگ و يا هماهنگى.در اين مرحله ناچار ضرورت آگاهى به تمام رابطهها مطرح مىشود،حتى اين آگاهى بايد پيش از كوچكترين رابطهى انسان با هستى بدست آمده باشد.شايد شاهد جمعى بودهاى كه لباسشويى و يا ماشين آبگيرى و يا وسيلهاى ديگر خريدهاند. اينها خيلى با احتياط به اجزاء آن دست مىزنند.اگر بچهى فضولى بخواهد آن را به برق بگذارد، همه از جا مىپرند و داد مىزنند و مىگويند صبر كن تا راهنمايش را ببينيم.اينها پيش از هر اقدام به راهنما، به كتابى روى مىآورند كه طرز كار را آموخته باشد؛ چون مىدانند، يك برخورد ناشيانه با سوختن وسيله، يكى است.پس چگونه مىتوانيم در اين هستى مجهول، اين انسان غريب را به هر رابطهاى اجازه بدهيم، پيش از آنكه به آگاهى رسيده باشد و يا از آگاهى، راهنمايى گرفته باشد.آيا اين فاجعه را مىتوانيم بپذيريم كه تمام انسانهاى تاريخ باج راحتى آخرين انسانى را بپردازند كه مىتواند با آگاهى تمام در اين هستى حساب شده و نظام يافته گام بردارد.انسان با تمام هستى رابطه دارد و به اين رابطهها آگاهى ندارد، در نتيجه چارهاى برايش نيست جز برخورد و بهره بردارى از آگاهى كه تمام هستى را در دست دارد و تمام رابطهها را مىشناسد ...حتما اين چنين آگاهى وجود دارد، به دليل اين كه ضرورت دارد.همانطور كه انسان معتقد است كه براى او سوختهايى وجود دارد، بههمين دليل كه ضرورت دارد.در اين هستى نظام يافته حتماً به دليل ضرورت مىتوان در جست و جوى آگاه، راه افتاد و آن را يافت و از او پذيرفت.هر نوع فكر ديگر، بيش از اغفال و وسوسهى انسانى نيست كه جز يك راه پيش پا ندارد. يا بايد نظام را در هستى نفى كنيم و جهان را، جهانى بىبند و بار قلمداد كنيم كه هر كس مىتواند در آن طشت بيندازد و هر كس مىتواند در آن لُكّه برود و خيز بردارد و يا بايد در جهان نظام يافته پيش از هر رابطه، اين آگاهى را داشته باشيم و يا بايد با آگاه و مطلعى پيوند بخوريم.از آنجا كه نظام هستى، در تجزيه هم به مرحلهى بهرهبردارى رسيده و علم بر آن استوار گرديده و از آنجا كه امكان آگاهى در اين وسعت براى يك انسان كه هيچ، براى تمام انسانها هم نيست، چارهاى نيست جز كشف وجود آگاهى كه حتماً به دليل ضرورتش در اين هستى منظم وجود دارد.امروز به دليل نظام هستى، به اين يقين رسيدهاند كه هر آفتى، دشمنش را با خودش همراه دارد و هر دردى، درمانش در كنارش هست؛ چون اين درمان ضرورت دارد و هستى نظام دارد و از هماهنگى برخوردار است.ضرورت و نظام هستى دليل وجود آگاهى است كه بايد هر مكتبى، پيش از هر گونه تنظيم و تدبير، با او رابطه داشته باشد.
2- طرح كلى:براى انسان سؤالهايى هست؛ از هستى، از انسان، از جامعه و تاريخ و از نقش انسان در اين همه و از روش تربيت انسان براى اجراى اين نقش.هر مكتبى ناچار براى اين سؤالها جوابى و راه حلى دارد، همانطور كه از تنظيم و تدبير، از حكومت و قانونگذارى هم، برنامهاى داشت.مكتبها را مىتوان، با همين جوابها و راه حلها، نقد زد و بررسى نمود كه چگونه و از چه راهى انسان را به شناختها مىرسانند و براى آن نقش تربيت مىنمايند.در برنامه و در روش، امكان نقد هست؛ چون در روش مىتوانند به تو ماهى بدهند و مىتوانند به تو ماهى گيرى، بياموزند. مىتوانند تو را گرم كنند و مىتوانند روشنگر تو باشند. مىتوانند با تلقين و تحميل و با تفهيم و تعليم با تو كنار بيايند.همانطور كه در برنامهها، مىتوانند با توجه به تمام قسمتها، براى توطرح بريزند و مىتوانند بدون شناخت از انسان طرحهاى گنگ و پر ماجرايى را عرضه بدارند.از آنجا كه براى اين برنامه ريزى و روش آموزى هم، به آگاهى و احاطه و دلسوزى و علاقه، نياز هست، زيراب بسيارى از مكتبها زده مىشود. تنها مكتبى استوار مىماند كه بتواند در اين زمينهها با اين دو شرط، طرحى عرضه بدارد. و بتواند سؤالهاى سردرگم و مبهم انسان را جوابگو باشد.چه سؤالهاى گنگى كه يك عمر انسان را مىخورند و يك عمر در او وِلوله مىاندازند، مگر آنكه آموخته باشد كه چگونه با اين سؤالها روبرو بشود و به تنظيم آن دست بيابد.
چرا سؤال كنيم؟و چگونه سؤال كنيم؟اين دو از سؤالهاى بنيادى هستند. مادام كه روش طرح سؤال را نياموخته باشيم به حل آن نمىرسيم؛ چون طرح صحيح سؤال، نيمى از جواب آن است.گذشته از حس كنجكاورى و عشق به آگاهى، ضرورت طرح سؤال، به خاطر جريان گرفتن فكر و رسيدن به شناخت و سنجش و انتخاب و عمل است. ضرورت انتخاب، ضرورت طرح سؤال را توضيح مىدهد؛ چون انتخاب، بدون ارزيابى و شناخت ممكن نيست و شناخت، از تفكر مايهمىگيرد. و سؤال فكر را به جريان مىاندازد. مادام كه سؤالهايى در تو طرح نشده باشند، نه از مطالعات خودت بهره مىگيرى و نه از تفكرات ديگران؛ چون كسى كه اشتهايى ندارد، غذا را خوب جذب نخواهد كرد.پس از اين مرحله، مرحلهى تنظيم سؤالها و سرنخ پيدا كردن است.به دوستى كه سؤالش را فراموش كرده بود گفتم، اگر خواستى فقط يك مسأله را بپرسى، از اينجا شروع كن كه چگونه سؤال كنم.آن روزها ... كه در نزديكى زمستان، مادرم لباسهاى ما را آماده مىكرد و آنها را مىشكافت و دوباره مىبافت، گاهى براى شكافتن از خود ما كمك مىگرفت.براى شكافتن لباس، ما مدتها سر هر نخى را مىكشيديم اما به جايى نمىرسيديم تا اين كه سر نخ اصلى پيدا مىشد و يا اين كه سر نخ را به دستمان مىدادند ... در اين لحظه، باز شدن هر گره، گرههاى ديگر را هم باز مىكرد ... و چقدر راحت و شيرين صدا مىداد.من از آن روزها، اين تجربه را به يادگار دارم، كه اگر سؤالها درست مطرح بشوند و از سرنخ شروع بشوند، با حل هر سؤال و باز شدن هر مشكل، سؤالها و گرههاى ديگر هم باز مىشوند. ما در طرح سؤال از آخر شروع كردهايم، درست مثل كسى كه مىخواست لباس را از آن طرف بشكافد. پيداست كه گره گره، يك عمر صرف مىشد و عاقبت هم نخها تكه تكه و بريده بريده، به دست مىرسيد.هنگامى كه مىبينيم، با حل شدن يك سؤال، سؤالهاى ديگر حلنمىشوند، بايد بفهميم كه هنوز سرنخ را به دست نياوردهايم.ما هنگامى كه از رنگ برگها و شكل برگها مىپرسيم، بر فرض آن را بيابيم، وضع ساقهها و ريشهها مشخص نمىشود و همين است كه بارها گفته شده، مادام كه انسان مجهول است، اسلام معلوم نخواهد شد. مادام كه روش تفكر و معرفت را نمىدانيم به نورى نخواهيم رسيد. هر چند كه فلسفهى وضوء و حدث و نماز و روزه را هم يافته باشيم؛ چون بر فرض اين گرهها باز شدند، گرههاى ديگر را باز نمىكنند. ضرورت ديندارى و اصالت دين را توضيح نمىدهند و همين است كه پس از يك عمر بحث و ارزيابى باز هم در برابر يك تلنگر از پا مىافتيم و در برابر يك اشكال، شكست مىخوريم.يك مكتب هنگامى ارزش مىيابد كه ما را از ريشهها كمك كند و با روشهايش ما را، به؛آزادى،تفكر،شناخت،احساس،عقيده (شناختى كه با احساس گره خورده)و نظامهاو دستورها (عمل) برساند.با اين روش و با اين برنامهى بنيادى، مىتوان مكتبها را سنجيد و نقدزد و انتخاب كرد.مكتبى كه از مقطع دستورها و عملها شروع شود، يك مكتب سنتى و عادتى است؛ چون تو همانطور كه عصاى پدر بزرگت را به ارث بردهاى، از اين اعمال و حركتها هم، سهم گرفتهاى. اين چنين برگهاى بىريشهاى، در برابر طوفانها كه هيچ، همراه يك نسيم، از پا مىافتند.مكتبى كه از مقطع احساسها شروع شود، منهاى ريشهى شناخت و منهاى ميوهى عمل، همچون مذاهب بودايى و ودايى و عرفانى، فقط احساس تو را سنگين كرده و تو را در خود زندانى مىكنند.اما مكتبى كه با روشهايش تو را به آزادى رسانده و از جبرهاى بيرونى و درونى و از اسارتها و بندها و از خود آزادى، آزاد كرده است و به تو روش فكر كردن و از كجا شروع كردن را آموخته، تا خود تو، به شناختها و احساسها و نظامها و دستورها رو بياورى، اين چنين مكتبى است كه تو را مسخ نكرده و تو را به دوش نكشيده و تو را از پا نينداخته و فلج بار نياورده است.ما دربارهى هستى، دربارهى خودمان، دربارهى جامعه و درگيرىهاى آن، دربارهى موضعگيرىهاى خود در اين درگيرىها، سؤالهايى داريم و محتاج شناختها هستيم. از كجا شروع كنيم كه سر نخ كار ما باشد. و اين سرنخ را چگونه بگيريم، كه يك عمر غرامت نداشته باشد؟من براى شناخت هستى، چه راهى دارم؟ از كجا مىتوانم شروع كنم؟يكى مرا به استدلال مىخواند، يكى به اشراق، يكى به بىخيالى ويكى به علم و تجربه. من كدام را بپذيرم؟بىخيالى را كه نمىتوانم تحمل كنم. بر فرض من فكر را رها كنم، فكر مرا رها نمىكند. علم و تجربه هم، كه ديد كلى به من نمىدهند. من پيش از هر اقدام، به اين ديد كلّى نياز دارم.پس مىماند فلسفه و عرفان، مىماند استدلال و اشراق. هر كدام از اينها، صادراتى به من مىدهند، ولى من صادرات نمىخواهم. اينها به من ماهىهايى هديه مىكنند، ولى من ماهىگيرى را طالب هستم. نمىخواهم صدقه خور اين يا آن باشم.من روشى را مىخواهم كه بتوانم همراه آن، از علوم، از تجربيات و از مشاهدات و مطالعات، از تفكرات خودم، مايه بگيرم و يك سازمان فكرى منظم، بپا كنم؛ سازمانى كه زندگى مرا بچرخاند، نه اين كه به صورت يك زباله، در زاويههاى وجودم اسير شود و اسيرم كند. و نه اين كه به صورت يك دائرة المعارف، سرشارم سازد.مكتبهاى موجود، بيش از اين نداشتهاند و جز اين صادراتگرى و يا زبالهدان سازى، بهرهاى ندادهاند. من از قلههايى كه آنها ديدهاند، كيف كردهام، ولى خودم كور ماندهام. و از آنچه كه آنها را مست كرده، تلوتلو خوردهام، ولى خودم خلسهاى نداشتهام.قرآن در دو سورهى روم آيهى 1 تا 8 و سورهى مدّثِّر آيهى 18 تا 24، به من نشان مىدهد كه چگونه شروع كنم و از كجا پيش بيايم تا خودم وهستى و تاريخ و موضع اجتماعيم را بشناسم.در سورهى مدّثِّر به من مىآموزد، كه تفكر مقدّر، تفكرى كه از پيش اندازهگيرى شده، دو مرگ همراه دارد. مرگ فكر و مرگ انتخاب.انَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ؛ او فكر كرد در حالى كه اندازه گرفته بود (واو حاليه است). مرده باد چگونه پيش از تفكر اندازه گرفته بود. باز هم مرده باد، آخر چگونه اندازه گرفته بود.گاهى من و تو، راجع به يك موضوع، خالى هستيم. هيچ پيش گويى نسبت به اين كيسه، به اين وزنه، نداشتهايم كه چند كيلو هست؟در اين مرحله، هنگامى كه با هم آن را مىكشيم، گرفتار هيچ حالتى نخواهيم شد؛ هيچ التهاب و فشار و جِر زدنى نخواهيم داشت.ولى آنجا كه با هم بحثها كردهايم و هر كدام، از پيش اندازهاى گذاشتهايم و با آن تقديرهاى پيش گويى شده، به اندازهگيرى پرداختهايم، در اين مرحله، تمام وجود ما التهاب است، هى مىخواهم كارى بكنم كه حرف خودم درست در بيايد. مىخواهم جورى بكشم، كه همان وزن پيش بينى شده، بدست برسد. در اين مرحله، در من حالتهايى سبز مىشود.اين حالتها بر روى تفكر و نظر، بر روى فكر و تجربه، اثر مىگذارد. در نتيجه تفكرهاى مقدّر و نظرهاى بعدى، به ترشرويى و به ادبار و استكبار و تعصب مىانجامد.ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ. ثُمَّ ادْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ انْ هذا الَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ. انْ هذا الَّا قَوْلُ الْبَشَرِ.اين تأكيدها و اين جر زدنها و اين استكبار و ادبار، همه به خاطر جبران كمبودهاى احساس شده است.اين حالتها و التهابها، به خاطر پيش گويىها و از پيش اندازه گرفتنهاست. در حالى كه انسان چگونه مىتواند از پيش جلوتر از تفكر، اندازه بگيرد و موضع بگيرد.آيا اين چنينى موضعى و اندازهاى، با مرگ فكر و با مرگ سنجش و با مرگ انسان همراه نيست؟ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ.اين آموزش قرآن، همراه توضيحهايى هست، كه او را از اين پيشگويى و غرور و استكبار جدا مىكنند و تفكّر او را آزاد مىسازند.عواملى كه در ناخودآگاه ما فعال هستند، همين كه به سطح آگاهى ما راه يافتند، خنثى مىشوند.هنگامى كه در كنار يك راه، راه دوم كشيده شد؛ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدِيْنِ كار انتخاب و زمينهى انتخاب، فراهم شده است.به اين گونه، تفكّر مقدّر، آزاد مىشود و انسان زمينهى انتخابش فراهم مىگردد. اين، با خود اوست كه بماند و يا برود و يا باز گردد.پس از آزادى از اين عوامل و از اين حالتهاى التهاب و ادبار و استكبار و جِر زدن و تعصب، قرآن در سورهى روم به تو مىآموزد كه چگونه شروع كنى و تفكرات خود را ادامه بدهى كه از نادانى و فراموشى (لايَعْلَمُون، غافِلُون) بيرون بيايى و از حيرت در موضع گيرىهاى اجتماعى،(با روم يا ايران يا ...) و از ماندگارى در نمودها و ظاهرها؛ يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَيوةِ، نجات بيابى و به آگاهى وسيع و بينشى كلى از بودها و پنهانها، از نهايتها و ادامهها برسى (هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُون).براى نجات از جهل و غفلت و براى رسيدن به فكر و شناخت و ذكر و يادآورى است كه سؤالها شروع مىشوند و تفكر مطرح مىشود.قرآن مىآموزد كه براى شناخت هستى و تاريخ و موضع گيرى اجتماعى، بايد از انسان شروع كرد؛ چون ما بىواسطه با خودمان هستيم و درك ما از خويش، عالىترين و بىواسطهترين شناختهاست. من، حالتها و غمها، شادىهاى خود را، با چه وسيلهاى احساس مىكنم. آيا به خودم دست مىمالم يا خودم را مىچشم، آيا براى درك خويش فكر مىكنم؟من بدون واسطه خودم را مىيابم. در نتيجه مىتوانم از اين منع آگاهى و از اين معلومات بلاواسطه، بهره بردارى كنم و نتيجهگيرى كنم و با تفكراتى در اين آگاهىها، كليد مجهولها را بدست بياورم.أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فى أَنْفُسِهِم ... با تفكر در خويش، به قدر، به اندازه و ارزش خودم، پى مىبرم و در نتيجه، نقش خويش و ادامهى خويش را كشف مىكنم و در بند شغلهايم نمىمانم. آنچه تعيين كنندهى شغل من مىشود همان نقش من است، كه از ارزش و از قدر و از اندازهى من مايه مىگيرد.با اين شناخت از نفس، از قدر، از نقش، از ادامهى خود، به شناخت هستى نزديك مىشوم. با اين بينش از انسان، به بينش از جهان مىرسم و ديگر اين هستى را محدود به نُه ماه رحم و محدود به هفتاد سال رحم دوم، نمىبينم.من با شناخت قدر و نقش خودم به شناخت هستى مىرسم، كه خلقت آن، با حق و با اجل همراه است. حق است، عبث نيست، باطل نيست، كه ادامه دارد و مرحله به مرحله است و هر مرحله مدت دارد و اجل دارد.با تفكّر در خلقت جنين، مىفهميم كه نه ماههى رحم، حق است، تا كودك را آماده سازد و مُؤَجَّل است، كه كودك هميشه در آنجا نمىماند.از قدر و نقش، به حق و اجل مىرسيم و از استعدادهاى انسان، به كار او و نقش او پى مىبريم و حركت او را مىفهميم و مرحلهاى بودن را مىفهميم و جهت حركت را مىفهميم و لقاء اين جهت را مىفهميم. اين تفكر، ما را به لقاء الله مىرساند و از كفر به خويش و كفر به ادامه و كفر به الله، مىرهاند.با اين بينش از انسان عظيم و هستى وسيع، بينش تاريخى ما هم عوض مىشود. اين انسان را در نه ماه رحمهاى تاريخى، نمىبينيم، كه او را در اين مجموعهاى مىبينيم كه ديگر با ابزار و توليد قابل تحليل نيست.بگذر از اين كه انسان حتى در نه ماه رحم هم، در هفتاد سالهاى تاريخ هم، با اين تحليل حتى علمى، قابل تحليل نيست. چون اين جبر تاريخى يك جبر انسان است و انسان از جبرها تركيب شده و اصالت با تركيب اوست، نه با يك عنصر و يك جزء.چون توليد خط اول و سنگ اول نيست كه نيازها پيش از توليد وجود دارند و تركيب انسان، پيش از اين هر دو ...با اين بينش تاريخى، قرآن تو را راه مىبرد ... أَوَلَم يَسيرُوا فِى الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبلِهِم، كانُوا أَشَدُّ مِنْهُم قُوَّةً. آنها كه پيش از شما بودند از شما نيرومندتر بودند و جلوتر ...ساختمانهاى عظيم اهرام و بعلبك و تخت جمشيد شاهد است، ولى تمام نيروهاى آنها، تمام قدرت انقلابى آنها و تمام ثورهها و انقلابهاى آنها، انقلابى بود بر روى زمين، نه بر روى انسان. اثارُوا الْأَرْضَ؛ آنها زمين را بر انگيختند و ثورهى آنها بر روى زمين بود ... و در نتيجه زمين را آباد كردند؛ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ ما عَمَرُوها. ولى آدمها، خراب و مجهول مانده بودند. آدمها تاريك و گنگ مانده بودند و اين بود كه جاى انقلاب انبياء خالى بود. و هيچ انقلابى جاى اين انقلاب را پر نكرده بود.اين بود كه آنها با بيِّنات، با روشنگرها، با روشن كنندهها آمدند تا انسان، خود را و نقش خويش را بشناسد و هستى را بشناسد و تاريخ را بشناسد و خود را در يك مقطع تاريخ و در يك حصار نبيند. و يك پيروزى و يك شكست را نبيند. موضعگيرى خود را بشناسد.خدا، انبياء و رسولانش را فرستاد و انسان را از تاريكى در آورد. او بهآنها ظلم نكرد و از آنها كم نگذاشت. آنها خودشان بر خودشان ستم كردند و از خويش دريغ نمودند و به كمها قانع گشتند. و اين ظلمها و بدىها، عامل تكذيب و چشم پوشى و كفر و تمسخر آنها گرديد. و آنها را از لِقاءُ اللّه جدا ساخت.در اين سوره، به تو مىآموزد، كه با تفكر در انسان و در اين منبع نزديك، چگونه به شناخت او و به شناخت هستى و حق و اجل و لقاء و به شناخت تاريخ انسان در اين هستى مستمر و شناخت قانونهاى حاكم بر اين تاريخ عظيم، مىتوانى دست بيابى ... كه اين انسان آزاد اگر در اين هستى قانونمند و نظام يافته، از نظام بيرون برود و به ظلم «1» و فسق «2» به طغيان، «3» به جرم، «4» رو بياورد، ناچار خود را هلاك نموده و دورهى خود را تمام كرده است.انسانِ آزاد، به اين گونه در اين هستى نظام يافته قابل پيش بينى است.اين عدم تطابق ميان ابزار توليد و روابط توليدى نيست كه يك دوره را تمام مىكند و طرح دورهى ديگر را مىريزد ... كه عدم تطابق ميان انسان و نظام حاكم بر او و بر هستى، به اين هلاكت و استبدال «5» (ديگرى را به جاى ديگرى آوردن) مىانجامد. آن ديد كوتاه، براى تحليل تاريخ انسان، كافى نيست.تو با اين بينش از انسان و از هستى و از تاريخ، مىتوانى موضع خودت را بشناسى، كه با چه كسانى پيوند بزنى و از چه كسانى ببرى.با اين بينش، تو به آن حد مىرسى كه بستهى شكست و پيروزى نباشى؛ كه اين شكستها و پيروزىها، دليل استحكام و حقانيت موضعگيرىها نيست. وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونْ.آنها كه خود را در مسير نظام هستى و همراه الله ساختهاند ... و در اين جهت به جريان افتادهاند، از نصر او برخوردار خواهند شد. و با اين نصر، به سرور خواهند رسيد. يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ.آنها كه از اين مسير بيرون زدهاند (فسق) و تجاوز كردهاند (ظلم) و بَد رفتهاند (جرم) و يا در سر راه نشستهاند (طغيان) ناچار به هلاك مىرسند، هر چند كه انقلابها و ثورههاشان زمين را آباد كرده باشد، كه زمين آباد، در دست انسان خراب جز به نابودى انسان، نمىانجامد.انسان خودش را مىشناسد و نقش خود را مىيابد و در اين درك محتاج آن مغالطه نيست كه من فكر مىكنم پس هستم؛ «3» چون «من»، «فكر»، «مىكنم» را، نفس و انديشه و عمل را، جلوتر از نتيجهى «پس منهستم» يافتهام و از خلقت خويش و از استعدادهاى خويش و از مقدار استعدادهايم، كليدهايى براى شناخت هستى و تاريخ و براى شناخت الله و ادامهى خودم به دست آوردهام و خدا را يافتهام ... كه مرا با خودم پيوند داده و با خودم آشنا كرده است.من با اوست كه خودم را مىيابم و با اوست كه خودش را مىيابم ...اين سؤال كه آيا او را مىبينم، جوابش اين است كه اصلًا ما با او مىبينيم. «1» روشنگر ما و روشنگر تمام هستى، اوست. «2»ما مثل كسى هستيم كه در آينه نگاه مىكند و عكس خودش را مىبيند و مىگويد، من فقط خودم را مىبينم، پس نور كجاست؟ آيا مىتوانم آن را ببينم ...؟ آيا كسى مىتواند آن را اثبات كند؟بىخبر تو با نور مىبينى. اگر نور نبود كه تو خودت را هم نمىديدى.خود آگاهى و خود خواهى ما از اوست. او ما را با خودمان مهربان كرده. و ما را با خودمان آشنا نموده است. و در اين آشنايى است كه هستى را و جهان را، همراه نظم و رابطه و همراه ادامه و استمرارش، ديدهايم و به نظم و حق و اجل و لقاء، رسيدهايم ...البته مىتوان از راههاى ديگر هم، به نظام جهان پى برد. و مىتوان از نظام آناز نياز آناز وابستگى آن، به قيُّوم آن پى برد؛ چون هستى و مادّه بر فرض خودكفايى، از تركيب برخوردار است و وابسته است. و نمىتوان در وابسته توقف كرد؛ چون فقط مركب با اجزائش، خودكفاست، ولى خودكفايى ماده، توضيح تركيب ماده و اجزاء آن را، نمىدهد.اينها راههاى متفاوتى هستند، ولى در واقع، ما راه خود را دور مىكنيم؛ چون با اوست كه ما خود را و هستى را و او را مىبينيم. «1»البته پس از اين ديدارها و باورها، اگر درست ادامه بدهيم، سؤالهاى ديگرى هم كه انسان را در خود پيچيده، حل مىشوند و گرهها يكى پس از ديگرى باز مىگردند ...چرا خدا آفريد؟براى چه آفريد؟از ما چه مىخواهد؟ما براى خود چه بخواهيم؟چرا زندگى كنيم و چرا بميريم؟چگونه زندگى كنيم و چگونه بميريم؟در زندگى چه نيازهايى داريم؟براى تأمين اينها چه امكاناتى داريم؟و آفرينش خدا را با احتمالاتش محاسبه كن. چه احتمالهايى دارى؟نياز،سرگرمى،ترسو انتخاب و رجحان.هر كدام از اين احتمالات را بررسى كن. آيا او مىتواند نيازى داشته باشد؟ اگر او نياز مىداشت، آيا مثل ما نبود؟ مگر او تركيب و كمبودى دارد؟بارها توضيح داده شده كه وابستگىها و نيازها بر غناء و وحدت و يگانگى، نشانه است. او هيچ گونه تركيبى ندارد. و در نتيجه هيچ گونه نيازى نخواهد داشت. او از خودش و از خلق و از خالق بىنياز است. صمد بودن، ادامهى احَد بودن است. بىنيازى، نتيجهى يگانگى است. و در نتيجه، اين وجود بىنياز، محدود نيست؛ چون محدود، محتاج حدود و مرزها و محتاج محدود كننده و مرزبان است.و نامحدود، بر تمام هستى احاطه دارد. و در تمام هستى حضور دارد.و در نتيجه از تمام هستى، آگاهى دارد. «1»با اين تحليل ديگر احتمال نياز و سرگرمى كنار مىرود؛ چون كسى سرگرم مىشود كه برايش چيز تازهاى باشد. براى او چيز تازهاى نيست، كه او نامحدود است و در تمام هستى حضور دارد.و براى او ترس و دگرگونى نيست كه كسى در برابر او نيست.در نتيجه جز يك احتمال، چيزى نمىماند ...اين كه مىپرسى چرا آفريد، با اين سؤال همراه است كه چرا نيافريند؟آفريدن و نيافريدن، كدام يك رجحان دارد تا بر اساس رجحانها يك طرف انتخاب شود.آفريدن، با درد و رنج در انسان و ظلم و ستم در جامعه و تفاوت و تبعيض در خلقت، همراه است. اين سه مسأله در آفرينش وجود دارد.و نيافريدن، با احتكار و بخل، دست به گريبان است.اگر آن سه مسأله جواب بگيرد و توضيح بيابد، آفرينش به رجحان مىرسد.با توجه به نقش انسان و وضع هستى، مىتوانيم جواب اين سه مسأله را بدست بياوريم.هستى راه است و دردها و رنجها، او را پيش مىبرند و بندهايش را باز مىكنند.ظلم و ستم، دليل آزادى انسان است و خلقت آزاد رجحان دارد. و اما مظلوم، محكوم نيست. او با آنچه كه دارد مىتواند به اوجهايش برسد؛ چون:تفاوتها ملاك افتخار نيست، نسبتها در نظر گرفته مىشود. تنها مىماند كه من مىخواستم بيشتر داشته باشم و زيباتر باشم، چرا؟ چون اين گونه، بيشتر در چشمها مىنشينم، اين هم پيداست كه ما را با درد و ضربه پيش مىبرند. و دنيا نمايشگاه نيست. در اين مرحله زير پاى ما راداغ كردهاند كه نمانيم و نپوسيم.با همين تحليل مختصر مىتوانستيم رجحان آفرينش را بيابيم. و اين است كه او آفريد. و آفريدهها را در رحمت خود پيچيد و آنها را با غفران خود پوشانيد. فيض او، بخشش او، رحمت او و مهمتر حكمت او، آفريدن را ايجاب مىكرد؛ چون كسى كه مىتواند بيافريند و مىتواند نيافريند، در هر صورت مسؤول است و بايد رجحانها را در نظر بگيرد. «1»اين سؤال كه ما را براى چه هدفى آفريد، با توجه به استعدادهاى انسان و تركيب او روشن مىشود.ما از وسايلى كه در يك اطاق است به وضع آن اطاق و هدف ساختمان آن پى مىبريم. انسان بيش از خوشى، بيش از خوردن و خوابيدن و لذت بردن استعداد دارد. تركيب استعدادهاى او، تحرك را به او هديه مىكنند و او را از تنوعها جدا مىسازند و با توجه به همين نقش انسان است كه دردها و رنجها و درگيرىها و تضادها، توضيح مىيابد.از ما چه مىخواهد؟از ما مىخواهد كه از نعمتها و دارايىهاى خويش، به گونهاىاستفاده كنيم كه خود ما و نسل ما و جامعهى ما و هستى، صدمه نبيند. «1»و اين است كه بايد به آگاهى وسيع رسيده باشيم و يا با آگاهى، پيوند خورده باشيم وگرنه درگيرى و رنج و فساد و هلاكت، بهرهى ماست.ما براى خود چه بخواهيم؟ما آزاد هستيم، مىتوانيم بمانيم و مىتوانيم باز گرديم و مىتوانيم از راه بيرون بياييم، ولى با وجود آزادى، ما در هستى و در جهانى هستيم، كه از حساب و نظام برخوردار است و درگيرى با آن، به ما ضربه مىزند و ما را به بازگشت (توبه) و يا هلاك مىرساند. «2» ما آزاديم، مىتوانيم خود را بكشيم و مىتوانيم با اعتقاد به رجحان آفرينش، زندگى را ادامه بدهيم و مىتوانيم در اين زندگى خودسر، خيز برداريم و مىتوانيم، همراه آشنايى حركت كنيم.ما كه براى عبور از جنگلهاى آمازون از آشناها و بَلَدها استفاده مىكنيم، آيا اين بهره بردارى را نفى خويش و اهانت به خويش مىشناسيم؟ما آزاديم كه براى خود، خوشىها را بخواهيم و تنوعها را انتخاب كنيم و يا به خوبىها و تحركها رو بياوريم و به خود شكل بدهيم و براىخود جهتى را، جهت عالىترى را انتخاب بنماييم.چرا زندگى كنيم و چرا بميريم؟اگر ما رجحان آفرينش را باور داريم و ادامهى خود را شناختهايم و از سرمايههاى اضافى جنين، استمرار و بقاء او را كشف كردهايم، مىتوانيم زندگى كنيم ... و مىتوانيم در اين راه مرگ را به آغوش بگيريم. و مىتوانيم با سنجش خويش، رجحانها را انتخاب بنماييم.زندگى، ادامهى رجحان آفرينش است. مگر آنجا كه مرگ زندگىسازتر باشد كه در اين هنگام، جلوتر از آن كه مرگ ما را بگيرد، ما آن را انتخاب مىكنيم تا آن را از زندگى آبستن كنيم.چگونه زندگى كنيم و چگونه بميريم؟آن گونه كه زندگى ما سازندهى مهرههايى باشد و مرگ ما سوزنده مهرههايى.اى زندگى آبستناكنون مرگ تو شهادت است.كه تو با مرگت، ادامه دارى.و در مرگت، حضور ...با رفتن تو، دشمن، راه بازگشت نخواهد داشتكه از تو،دو فرزند ساختن و سوختن، باقى است.در زندگى چه نيازهايى داريم؟و چه امكاناتى؟جلوتر، به اين نيازها اشاره كرديم، كه چگونه در تنهايى و در جمع محتاجيم و باز اشاره كرديم ما در كوچكترين نيازها، حتى در يك لقمهى خوراك خويش، با تمام هستى رابطه داريم، در حالى كه از اين رابطهها آگاهى نداريم.امكانات ما، غريزهى آزاد و كور ما، هوش و فكر و علم ما، عقل و سنجش ما و وجدان جمعى و عقل جمعى ماست، ولى اينها به اين رابطهها راه ندارند.پيش از هر اقدامى، بايد اين رابطه را شناخت.با اين تحليل، مسألهى ديگرى طرح مىشود كه بتواند اين نياز را تأمين كند.در اين مرحله، مذهب، لااقل مىتوانست طرح بشود؛ چون هنگامى كه مكتبهايى كه از اين سرچشمهها مىنوشند، تشنه ماندند، چارهاى جز طرح مذهب نيست. شايد در اين طرح، بهرهاى باشد و در اين چشمه، زلالى.اصالت مذهب و ضرورت مذهب، با همين تحليل، محتمل مىشود و مىتوان آن را بررسى كرد و از آنچه كه دارد پرسيد و از طرح آن بهرهبرداشت.مذهب اصيل از آزادى،از تفكر وچگونه فكر كردن و از كجا شروع كردن،از شناختها،از احساسها و عقيدهها،از نظامها واز دستورها، برخوردار است.نظامها همچون رشتهاى «1» است كه احكام را در خود، مىگيرد.اين نظامها، از نظام تربيتى شروع مىشود. در اين نظام همراه كليدها و روشها و ملاكها، به عقيدهها و اخلاق مىرسيم.پس از نظام تربيتى، نظام اخلاقى و سپس نظام اجتماعى و سپس نظام حكومتى و سپس نظام اقتصادى و قضايى و جزايى آن مطرح مىشود و همراه اين نظامهاست كه احكام اخلاقى و احكام سياسى و احكام اقتصادى و احكام قضايى و جزايى بدون هيچ مسألهاى، مىتواند جريان بيابد.كسانى كه مىخواهند، احكام اسلامى را بدون نظام اسلامى و نظامها را بدون زير بناى معرفتى و عقيدتى و اين دو را بدون نظام تربيتى اسلام و روش خاص قرآن پياده كنند، فقط خود را به زحمت انداختهاند و دُم بدست آنهايى دادهاند كه دين را از سياست جدا مىدانند و اسلام را غيرقابل اجراء.شكل كار رسول هم نشان داد كه اسلام در مدينة الرسول پياده مىشود، در حالى كه مىتواند، در بطن شرك و كفر، دورهى جنينى خود را بگذراند و زمينههاى خود را فراهم سازد.مذهب اصيل با همان شروعى كه در اين نوشته به آن اشاره رفت، از انسان به هستى و ادامهى انسان و ادامهى هستى و تاريخ انسان و موضعگيرى او، راه مىگشايد ...و در اين راه، به توحيد «تنها الله در درون و در جامعه و در هستى حاكم است، كه او آگاه به رابطهها و مهربان به انسانها است و اوست كه بايد تنها محرك من باشد».و به رسالت «وحى اين خداى مهربانى كه نيازهاى ما را از پيش تأمين كرده و كمبودهاى ما را شناخته است».و به امامت «جلودارى و پيشوايى به خاطر تأمين نيازهاى عظيم انسان و رزقهاى گستردهى او؛ رزق بدن و رزق فكر و عقل و قلب و روح او».و به معاد «ادامهى اين انسان عظيم و پرمايه، در اين راه دراز»، به اين همه مىرسيم؛ چون الله از ما به ما نزديكتر است. با اوست كه خود را مىبينيم. پس او راهنماى ماست و حصن و قلعه و پناهگاه ماست و او تنها حاكم و محرك زندگى و مرگ ماست.چون خدايى كه نياز سماور امروز مرا از ميلياردها سال پيش تهيه كرده، نيازهاى عظيمتر مرا فراموش نمىكند.چون استعدادهاى عظيم من، شاهد اين ادامه و اين بقاء هستند. من از تقويم و تركيبى برخوردارم كه بىنهايت ادامه مىيابد و قوام مىگيرد. و در اين سطح، معاد، يك ضرورت است كه از انسان مايه مىگيرد. و جهنم و بهشت، نتيجهى درگيرى و يا هماهنگى تو، با نظامى است كه مىتوانى با آن هماهنگ شوى و مىتوانى با آن در بيفتى. هر كس با آن در افتاد، ضربه مىخورد، هر چند بزرگترين مخترعها و كاشفها باشد. و هر كس با آن هماهنگ شد از آن بهره مىگيرد، هر چند رفتگر بىارزش محل تو باشد.پاداش انسان چيزى جز عمل او نيست. نمىگويند اگر كبريت بزنى و آتش بگيرى تو را آتش مىزنيم كه گفتهاند اگر به دامانت كبريت كشيدى، مىسوزى.از آنجا كه تو به اين نظامها و سنتها آگاه نيستى، الله كه آگاه و حاكم بر اين هستى است، تو را آگاه مىكند و براى تو دستورهايى مىگذارد و راه تو را به نور مىبندد.اين دستورها با نشاط و لذت تو دشمن نيست كه به خاطر نشاط و لذت توست.كودكى كه مىخواهد با خاك بازى كند، مادرش، كنارش مىكشد، كودك بانك بر مىدارد بگذار خوش باشيم. چرا مزاحم منى؟ مادر آرام او را مىبوسد، پسرم هميشه خوش باش! تو هنوز كزاز نمىشناسى و درد بىپايى را تجربه نكردهاى. پسرم هميشه خوش باش!
3- نقش تاريخى و اثر عملى:در پيچهاى تند تاريخ، انسان روزهاى سختى را گذرانده.در شبهاى سرد بحران، او بنبستهاى زيادى را تجربه كرده و از آنها بازگشته است. در اوج هر بحران و در پشت هر بنبست، كسى و يا كسانى، تجربهاى و يا پيامى او را نجات داده است.يونانىها، رومىها، اسكندرانىها، عربها، اروپايىها، غربىها، با مكتبهاى گوناگون مىخواستهاند، راهى در بنبست باشند و پاسدارى در بحران.از آنجا كه زادگاه اين مكتبها، متن بحرانهاو حادثهها بوده، ناچار در آنها شتاب و عجله و جلوگيرى از فاسدتر به فاسدها، زياد راه يافته است.از اين رو، ما كه به بنبست نشستهايم و يا بنبستها را حدس مىزنيم، بايد از تجربهها عبرت بگيريم و حتى به بازدهى عملى مكتب و مفيد بودنش قناعت نكنيم؛ چون، تنها مسأله رهيدن از بنبست نيست كه فلجماندن و نفى انسان هم خود يك فاجعه و يك بنبست است و حتى مادرِ بنبستها.مسأله بر اين محور مىچرخد كه ما به هر گونه شده انسان را به كول بكشيم و به دوش بگيريم و يا اين كه زمينهى به راه افتادن او را فراهم كنيم؟تمام اين مكتبها، براى انجام آن رسالت تاريخى و آن نجات از بحران، ديگر اين برايشان مهم نبود كه زمينهها را فراهم كنند و يا انسان را به دوش بگيرند. آنها حتى فاشيسم را بر بنبست ترجيح مىدادند، غافل از اين نكته كه اين، خود مادر بنبستهاست.و همين مسأله، سر بزنگاه و نقطهى عطف است كه بايد با همين نكته هر مكتبى را نقد زد.كدام مهمتر است، نفى انسان و يا رهيدن موقت از يك بنبست؟آيا مسأله را در لحظه حل مىكنيم و يا مىخواهيم مسائل حل بشوند؟به كول گرفتن و به دوش كشيدن انسان با فلج ماندن او هم پيمان است. با نفى و عصيان او، همدوش است. و همين فلج ماندن زمينهى هزار ماندن و هزار مسألهى اجتماعى ديگر است.ما با انسان طرف هستيم و انسان يك بعد ندارد و با يك چشم و از يك زاويه نمىتوان او را ديد. و انسان در مجموعهى زاويههايش يعنى آزادى. و اين است كه نمىتوان بدون اين خصوصيات، مسأله را حل كرد.اين انسان است كه بايد مسألهاش را حل كند و مىتواند انتخاب كند.بايد اين زمينه را فراهم نمود.البته اين گونه روبرو شدن، با مسائل خيلى مشكل است. اين قله خيلى فشار دارد، ولى تنها راه حل انسانى، همين راه است. راههاى نزديك مجبورند انسان را قربانى كنند و نعش او را به دوش بگيرند.و همين سختى راه و بلند بودن قلّه، باعث شد كه اين راه را جز مذهب، جز پيامبران، هيچ كس ديگر، نپيمايد ... حتى خود مذهبىها، در هنگام بحران آن را كنار مىگذاشتند و در بنبستها باج مىدادند و خود را مىرهانيدند ...اين راهى است كه پيشوايان از سختى و سختى آفرينش توضيحها دادهاند. «1» اين راه را كسانى مىروند كه درست رفتن را مقصد مىدانند ... و كيفيت را و چگونگى را، بر رسيدن به قله ترجيح مىدهند؛ چون يافتهاند ...كه به غلط رسيدن و به آن گونه به قله دست يافتن، با سُريدن از قلّه و ضربه خوردن در اوج، همراه است.آنها رفتن را و رسيدن را، وسيلهاى براى اين ورزيدگى و پختگى مىدانند. و اين است كه هدف را فداى وسيله نمىكنند و به خاطر رسيدن از ورزيدگىها و بارورىها دست نمىشويند ...در چشم اينها، تنها رسيدن به قلهها، از آب بينى بز، از استخوان خالى در دست جذامى، زشتتر و از يك كفش پاره، خوارتر است؛ مگر اين كه در اين رسيدن، حقى به پا شود و يا باطلى بميرد ...در اين چشم، ديگر حق با پاى باطل راه نمىرود ...بگذار مسأله را از سر شروع كنيم ...در جامعهى پر خروش و در هستى عظيم، هر پديدهاى، يك زبان است، دعوتى دارد، آيه است، پيامى دارد.همين ماه رنگ رفته، همين رود پر پيچ و تاب، همين لرزش موج، همين نرمى كفها ... تا آن آدمها ... تا آن پاسدار ... تا آن مادر و پسر تا آن فرزند و همسر ... همه و همه دعوتى دارند. از تو چيزى مىخواهند و به تو چيزى مىگويند.اين دعوتها و اين پيامها، نگاهى گنگ هستند. زبان ندارند. زبانشان احساس توست ... مثل همين ماه ... حرفهايى دارد ... ولى هر كس يك جور مىفهمد ... يكى با گفت و گوى ماه ياد گرسنگى مىافتد و قرص نان.و يكى ياد صورت محبوب و يكى ياد رؤياهاى گنگ و مبهم.اين پيامها را چگونه بايد خواند. و رمزها را چگونه بايد يافت و با چه نشانى بايد باز كرد ... بماند ... «1»گاهى هم پيامها واضح هستند، زبان دارند ... باز هستند.اين دعوتهاى باز، گاهى از كينهها و دشمنىها مايه مىگيرد و گاهى از نيازها و بهره كشىها و گاهى از جهلها و نادانىها ... گاهى دشمنى است كه مىخواهد در معبد دوستى، تو را قربانى كند و گاهى، نيازمندى استكه مىخواهد ... با پشيزى تو را، خريدارى كند. و گاهى بىخبرى است كه در عين بىطرفى، تو را به آنجايى مىبرد كه تو را مىبلعد و حتى خودش هم در كام حادثه مىافتد.اين دعوتها ... همهاش باطل است، محو است، كم كردن تو و نيست كردن توست.و گاهى دعوت به زياد شدن، بارور شدن و هماهنگ رشد كردن توست. مىخواهد خود تو زياد شوى، نه فقط علم تو يا ثروت تو يا قدرت تو.اين كه مىگويم خود تو زياد شوى نه اينها، مقصودم اين نكته است كه گاهى دست تو رشد مىكند، مىشود بيست متر، گاهى سر تو رشد مىكند مىشود بيست كيلو.اين پيداست كه چنان دستى و چنين سرى، چه فاجعه مىآفريند. اما اگر خود تو؛ يعنى تمام وجود تو، هماهنگ رشد كند ديگر بحرانى نيست و فاجعهاى نيست. مادام كه خود تو، هماهنگ رشد نكنى، مادام كه تو زياد نشده باشى، هر چيزى كه زياد كنى و هر چيزى كه در تو زياد شود، جز رنج و درد تو نيست.دعوت حق، دعوتى است كه تو را زياد مىكند و هماهنگ و در تمام ابعاد رشد مىدهد ...اين دعوت، از كينهها، از نيازها، از جهلها، مايه نمىگيرد ...اينها دعوتها هستند.دعوت به ثابتهايى كه انسان را بهرهمند مىكند و هماهنگ رشد مىدهد؛ حق.دعوت، به سوى جهلها و كينهها و نيازها، به محوها و از دست دادنها؛ باطل.دعوتهاى گنگ و پيامهاى مبهم ... كه توجيه مىشوند ... و هر كس در برخورد با آنها به برداشتهايى مىرسد و به دنياهايى راه مىبرد، كه خود او جريان دارند. اين دعوتهاى گنگ مسخ مىشوند و محكوم دعوتهاى ديگر هستند.اين دو دعوت گويا، دعوت كنندههايى دارد. و اين دو پيام، پيام آورانى. «1» اين دو دعوت، ناچار دستههايى را جمع مىكنند و حزبهايى مىسازند. حزب حق، حزب طاغوت، حزب الله و حزب الشيطان.درگيرى اين دو حزب و اين دو دعوت قطعى است و اين درگيرى طبيعى است.يك دسته خلق را براى خود مىخواهد و هر چيز را براى خود مىطلبد و از خلق مىكاهد. آن هم نه فقط از نان و آب و آش آنها ... كه از تمام وجود آنها ... از مغز و دل آنها.آخر تا مغزها و قلبها گرفتار نشده باشند و محروم نشده باشند، از نان و آب محروم نمىشوند.و دستهى ديگر خلق را به آن سمتى مىخواند ... كه در آن هماهنگ رشد مىكنند و بهره مىگيرند.يك دعوت، دعوت به نيازها به هوسها، به مجهولها، به دشمنىهاست و از انسان مىكاهد و او را مسخ مىكند.دعوت دوم، دعوتى است هماهنگ با نظام هستى و با رشد انسان. «1» اين دو دعوت به هيچ روى با هم سازگارى ندارند.با ضرورت درگيرى، مرحلهى جبههگيرى فرا مىرسد. پس از درگيرى محتوم، هر دو حزب مىكوشند. هر كدام كوششى دارند و يارانى مىخواهند. و براى تهيهى ياور هر كدام از راهى مىروند.طاغوت، آدمها را در تاريكى مىآورد. ارزشهاى آنها را گنگ و مبهم مىسازد تا بتواند آنها را خريدارى كند و از آنها بهره بردارد. «2»طاغوت، آدمها را از درون پوك مىكند، خالى مىكند، سبك مىكند ...تا خودش را به آنها قالب بزند و آنها را به اطاعت بگيرد. «3»طاغوت، آدمها را، دسته دسته و پراكنده مىسازد تا ضعيف شوند واز پاى درآيند. «1»اين پيداست. فرعون يك نفر است، با يك اراده ... او هنگامى مىتواند خلق را اسير كند كه آنها را پراكنده كرده باشد و از درون خالى كرده باشد و آنها را به تاريكى كشانده باشد ... آنها كه گم شدهاند، مىتوان كمشان كرد و مىتوان به كارشان كشيد.در برابر اينها،حق نور مىپاشد «2» ... اين درست كه به تو نان دادهاند، ببين نيروى تو براى كيست؟ اينها گندمهايشان را در كارخانهى تن تو، به نيرو تبديل مىكنند.اين درست كه براى تو، علفهاى زنده، مىكارند، تو ببين، شير تو و پستان تو در دهان كيست؟اين درست كه بهداشت و رفاه و تغذيهى تو را تأمين مىكنند، تو ببين مهرهى چه كسانى هستى؟ آيا تو براى خودت زندهاى؟و باز نور مىپاشد كه تو بزرگتر از چوب، از سنگ، از گاوها هستى. تو به زندگى آنها قانع نباش ... تو سرمايهى بيشترى دارى، به سود كمتر، دل مبند.
آيا تو، با اين همه استعداد در اين هستى رها شدى كه بخورى و بخوابى، در ميان باغها و چشمهها و كشتزارها و شكوفهها و در ميان كوههاو خانههاى راحت؟ «1» حق نور مىپاشد؛از عظمت انسان،از وسعت هستى،از نقش انسان و راه بلند او مىگويد و يادآورى مىكند.با اين نور، آنها كه خود را كم ديده بودند و خود را گم كرده بودند، خود را مىيابند و از بندها مىبرند و حتى در داخل جبههى دشمن و در خانهى طاغوت، نفوذ مىكنند. «2»كسانى كه در تاريكى مانده بودند، نور را جرعه جرعه، مىنوشند و نيرو مىگيرند و بپا مىايستند و ديگران را به پا مىدارند و پراكنده پراكنده، حلقهها را مىبرند. آنگاه اين پراكندهها را جمع مىكنند و از زير دست و پا، هجرت مىدهند.آنها اين همه دستگاه داشتند و اين همه زمينه، ولى اينها همين روشنگرى را دارند و همين زمينه سازى را و سپس جمع آورى را و سپس سازماندهى را. اين جمع معدود، هماهنگ با تمام هستى و همراه با نظام جهان هستند.اينها از شكم طاغوت، از بطن تاريكى متولّد مىشوند و رشد مىكنند كه تاريكى خود زمينه ساز نور است. در بطن تاريكى چراغها بارور مىشوند.اين دو دعوت بود و دو حزب و دو جبههگيرى و دو طرز كار، سازماندهى.كدام يك، از اين دو نقش آفرين است؟كدام يك از اين دو پيروز است ...؟در كنار اين درگيرىهاى هميشهى تاريخ، در ميان اين ميدان گسترده، به گسترش دامن تاريخ، با كدامين بايد بود؟با آنكه از خلق براى خود، نردبان مىسازد ... يا با آن ديگرى كه مىخواهد هر كس نردبان عروج خودش باشد.با آنكه خلق را در دست گرفته و در دست دارد ... يا با اين كه مىخواهد خلق را از دست بگيرد ... و بر پا بدارد؟ما مىشنويم كه حزب حق و دعوت حق، هميشه پيروز است.مىشنويم كه اگر حق در يك ميدان كوچك شكست خورد در ميدان بزرگ تاريخ به پيروزى رسيد.مىشنويم؛ وَ انتُم الْاعْلَونَ انْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ. «1»مىشنويم؛ حِزْبُ اللّهِ هُمُ الفائِزونَ. «2» حِزبُ اللّهِ هُمُ المُفْلِحُونَ. «3»مىشنويم؛ نُرِيدُ انْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمُ ائِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثينَ. «1»اينها را مىشنويم، حتى به وجد مىآييم. و گاهى طراوت اشك را بر گونههاى خويش ... يا لااقل در كنار پلكهاى خود، احساس مىكنيم ...اما هنگامى كه به خود مىآييم ... مىبينيم حق در طول تاريخ، هميشه حاشيه نشين بيابانها بوده و در زير پاى بريدهى ناقهى صالح و همراه عصاى موسى و هميشه تنها.حق، در طول تاريخ، هميشه بستهى زنجيرها بوده است و كشتهى شمشيرها و زندانى تنهايى خويش و سر در چاه غربت شبانهى نخلستانهاى مبهوت.اين در گذشته،اما امروز هم داستانش، داستان دود است و خون و ترانهى باروت و سرود مرگ ... در كنار فرياد نوشانوش و زمزمهى شادى و تسلط مغرور.و اما آينده و پيروزى نهايى هم، ناچار طرحى است، از همين نقش مستمر ... در كتاب ثَوْرَةٌ فى جَحيم (انقلاب در جهنم)، زهاوى شاعر عراقى، تصويرى مىكشد از جهنم با مغزهاى مخترع و مكتشف و دانشمند، كه در ميان اغلال و در دست ملائكهى غِلاظ و شِداد، نشستهاند ...و تصويرى مىكشد از بهشت و ابلههايى كه آنجا را فرا گرفتهاند ... كه اكثَرُ اهْلِ الجَنَّةِ، الْبُلَهاء آنگاه تصويرهايى دارد ... از نارضايى دانشمندان و شورش بر خدا ... تا آنجا كه با كشفها و اختراعهاى تازهاى، قدرتهاى جهنم را اسير مىكنند و از جهنم بيرون مىآيند و به بهشت مىريزند و ابلهها را به جاى خويش بر مىگردانند ...با اين ارزيابى چه چيزى براى حق مىماند ... گذشته؟ يا اكنون؟ يا آينده؟ مگر نه اين كه حزب اللّه هميشه مستضعف بوده و اسير.ما هنگامى كه به چهرهى حق نگاه مىكنيم ... رنگى برايش نيست ...نوايى ندارد. نايى ندارد. تنهاست. زنجيرى است.در آن طرف، به صورت باطل كه زُل مىزنيم ... رنگش رنگ خون است و گردنش بلند همچون گردن زرافه و غرورش آشنا ...ولى باز هم مىشنويم كه حق مىخواهد بلند بگويد: الا انَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. شايد بگويى، باطلها رفتند، آن فرعون بود، آن هم هيتلر و آن هم و آن هم، ولى شايد اينها مغالطه باشد ... چون با رفتن آنها، حق نيامد. باطلى ديگر در جاى باطل سابق روييد ... با تجربههايى عظيمتر، آمادگى بيشتر.راستى كدام يك پيروزند؟بدون شعار گفت و گو كنيم، مذهب حق، حزب حق، در طول تاريخ چه كرده و چه نقشى داشته است.به آينده حوالت مده ... كه آينده هم ادامهى گذشته و حال است.پيروزى هر كس را با هدفش مىسنجند و هدفها را، همان گونه كه گذشت.هيچ وقت، فوتباليست را با ويالونيست مقايسه نمىكنند.حزب طاغوت، حزب باطل، مىخواهد از خلق كام بگيرد و به همين خاطر آنها را در تاريكى نگه مىدارد ...آيا اين حزب به هدفش مىرسد و هميشه با هدفش همراه است؟آيا، تاريكى خود زمينه ساز نور نيست؟آيا باطل، با دست خودش، گورش را نمىكند؟اما حزب الله، اما حق، مىخواهد زمينهى انتخاب انسان را فراهم كند.مىخواهد خلق را از تاريكى بيرون بياورد. مىخواهد در كنار يك خط، در كنار راه موجود، خط دوم و راه ديگر را بگذارد ... تا كسى نتواند بگويد كه محكوم بوديم ... مجبور بوديم ... در ميان دو راه و بر سر دو راهى، ديگر جبرى نيست.آيا حق براى يك لحظه، از اين هدف جدا مانده است؟آيا تاريكىها، زمينهى كار او نبودهاند ...؟آيا روشنگرها (بَيِّناتِ) همراه او نبودهاند ...؟اين يك مرحله، كه مرحلهى زمينه سازى، ايجاد خط دوم و راه دوم است. باطل هر جور دوزش را بگذارد، باخته است.مرحلهى بعد مرحلهى انتخاب آدمهاست، مربوط به ارادهى خلق است.در اين مرحله كسى آنها را مجبور نمىكند، كه اين هم فاشيسم است.فاشيسم يك شكل ندارد.كسانى كه مردم را بر خوبى وادار مىكنند، كار خوبى نكردهاند، كه انسان را مسخ كردهاند. خودِ خدا، در هستى اين گونه تربيت نمىكند، در حالى كه مىتواند و قدرت دارد، خلق را نمى غلطاند. او، آنها را با نيروهاى متضاد و با شيطان و رسول همراه مىسازد تا انسان با پاى خويش، با انتخاب خودش راه بيفتد.اين كار خداست در هستى ... كار حزب خدا در جامعه بر همين شكل است. اينها دو راه را پيش پا مىگذارند ... تا مردم خود به پا بايستند و انتخاب كنند.اگر كسى از مردم، آن دعوت را جواب نداد و همان آش و آب را خواست، مسألهاى نيست، كه آنها هم با دست خويش گور خود را مىسازند و همچون رقاصهى هندى، بر روى قبر خويش پاى مىكوبند.اگر كسى آن دعوت را جواب داد و به حزب راه يافت، اينها كه بپا ايستادهاند، بايد آهن در دست بگيرند و خود با ميكربها بجنگند و در اين جنگ، تمام هستى همراه آنهاست. از رود نيل گرفته تا بارشهاى آرام، «1» از طوفان نوح گرفته تا طوفان احزاب، «2» همه و همه با اينها همراه است ... كه اينها در راهند.پس در هر سه مرحله، حق پيروز است؛چه در زمينهى ايجاد تضاد و خط دوم،چه در مرحلهى جمع آورى مهرهها وچه در مرحلهى درگيرى ...در هر كدام از اين مراحل حق پيروز است ... گرچه مرحلهى دوم و سوم وابسته به انتخاب خود مردم و ارادهى خود آنهاست.پيروزى حق؛ يعنى همين كه در هر كجا كه افتاد، پوياست، زاياست، زنده است و زندگى ساز.حق در محكومترين چهرههايش، مهاجمترين چهرهها را داشته، اگر مهاجم نبود، محكومش نمىكردند. همان حقى كه بستهى زنجير است و كشتهى شمشير و زندانى لحظههاى مهموم، به خاطر زنجير زدايى و شمشير كشى و هجوم حصار شكنش، به آن روز افتاده. و اين حال و روز، برايش سنگ نيست و برايش مانع نيست. اينها بستهى موقعيتها نيستند، كه با وضعيت و موضعگيرى خويش و در هر موقعيت، پيروزند، حتى در شكست، حتى در مرگ؛ چون مرگ آنها با هدفشان همراه بوده، ولى زندگى طاغوت، با هدف طاغوتى هميشه همراه نبوده است.آنچه كه در نگاه اول نقطهى ضعف حزب حق است، در تحليل نهايى، زيبايى و ركن اساسى آن، جلوه مىكند؛ چون اينها جز زمينه دادن به استعدادها و ايجاد خط دوم در مرحلهى اول،و رهبرى و حكومت در مرحلهى دوم،و درگيرى تا سر حدّ عقيده در مرحلهى سوم، خوستهاى ندارند.اينها درست رفتن را مىخواهند ... نه به قلّه رسيدن را، كه قلّهى انسان در جايى مشخص نشده ... قلّهها با رفتنها، شكل مىگيرند و خلق مىشوند.حق در طول تاريخ گرچه هميشه مستضعف است و پنهان و دست به عصا و بر روى ناقهى صالح و در كنار غارها و حاشيهى بيابانها، ولى هميشه هجومش را با خود دارد و روشنگريش را در پيش و پيروزيش را همراه، كه پيروزى هر كس را با هدفش مىسنجند. هدف اينها زمينه سازى براى انتخاب آنهايى است كه مىخواهند انسان بشوند و انتخابگر باشند. و سپس رهبرى در زمينهى آزادى است براى آنها كه مىخواهند ميكربها را بردارند.و اگر كسى آنها را انتخاب نكرد و با آنها هماهنگ نشد، هستى با اينها هماهنگ است و اينها را انتخاب مىكند.قدرتها خودشان، خودشان را مىشكنند.درياها آنها را مىشكند.كوههاى افغانستان و برفهاى سيبرى و بارانهاى مداوم، آنها را از پاى در مىآورد.آنها كه بىحساب از زمين برداشت مىكنند «1» و به خاطر طمع و عشق به قدرت، از زمين بر مىدارند، ناچار بايد در جست و جوى مصرفىباشند و به دنبال جنگى مصرف آفرين. و در اين جنگ، درست كه بهره مىبرند و متورم مىشوند، ولى ناهماهنگ بىحساب، محكوم است و در عذاب.در اين تحليل، حق هميشه پيروز است و همراه با مقصود كه مقصودها تفاوت پيدا كرده و قلّهها از قلّهها هم، بالاتر رفته است.و اين است كه سكوت على، سكون نيست، در حالى كه فرياد عثمان، در باد است.وجود على، هجوم است، نشان دهندهى اين كه چگونه بايد حكومت كرد و چگونه بايد راه برد.وجود اينها، ايجاد تضاد مىكند و زمينهى انتخاب را فراهم مىسازد.اينها در ميان دشمن از هزار شمشير، برندهتر هستند ... كه شمشيرهاى دشمن را مىشكنند و شمشيرزنها را مىربايند. «1»اين براى على، براى حزب حق ساده است كه به مقصود معاويه برسد. اگر على قلّه و مقصد معاويه را مىخواست، با يك صدم رنج معاويه، با يك صدم پولى كه معاويه مىداد، على به بيشتر از سلطنت معاويه مىرسيد، ولى در آن زمان على حكومت نمىكرد، كه محكوم حكومتش بود، «2» على امير نبود، كه اسير هوسش بود. او كسى بود كه دراوج بحران، در متن بنبست، از قلّههاى بلند، دست نشست و مقصد را فراموش نكرد و آدمها را بر خوبى و به سوى خوبى، به كول نگرفت و حق را بر پاى باطل ننشاند.تنها حزب حق، با اين رهروان دريا دلش بود كه مىتوانست از وسوسهها بگذرد. تنها مذهب با اين آزادههايش بود كه مىتوانست درست رفتن را، فداى رفتن نسازد و انسان را مسخ نكند و براى راه حل بحرانها:جز با زمينه سازى و انتخاب انسانو جز با رهبرى در زمينهى آزادىو جز با درگيرى، تا سرحد حق ... و تا مرز عقيده، گامى ديگر بر نداردو از راه حل انسانى، با تمام صعوبت و رنج آفرينىاش به سوى راه حلهاى ديگر نرود.مكتبها در طول تاريخ، هنگام بحران، تسلط خود را از دست مىدادند و جز حل بحران به هر طريق، خواستهاى نداشتند. آنها فرزند لحظه مىشدند .. تا بحرآنهارا از ميان بردارند ... در حالى كه برداشتن بحران و كندن تضادها در سطح يا وجود ريشههاى تضاد در انسان، جز يك دروغ، يك كذب، يك ناهماهنگى و بحران زايى جديد چيز ديگرى نبود.كدام در تاريخ انسان نقش آفرينتر است، گلهاى كاغذى و جلوههاى مصنوعى، فريب دادن و فريب خوردن ... يا در زمينهى آزادى و در كوير بحران، گلهايى آزاد و جانباز، پروراندن ...جانبازى و فداكارى را مىتوان با تلقين و شست و شوى مغزى با فريب كارى بدست آورد، خُنُك گل كار نستوهى كه اينها را بر ساقهى آزادى و انتخاب انسان پيوند مىزند.
4- تجربهى اثر عملى:قدر،عبرت،تجربه، سه روش شناسايى و آگاهى بودند.براى نقد مكتب هم مىتوان از اينها بهره برد ...در قسمت نيازها و آرمانها و مقايسهها، به همان قدر رو آوردهايم.در قسمت نقش تاريخى، عبرت ... اكنون براى نقد مكتب مىتوان از تجربه هم استفاده كرد.اين پيداست كه تجربه غرامتهايى دارد، ولى شايد تنها راه بىبرگشت براى آنهايى باشد كه تا سرشان به سنگ نخورد، سنگ را باور نمىكنند و از راه خويش باز نمىگردند.ارزش تجربه و كلى بودن تجربه، با يك مورد و دو مورد كشفنمىشود. هر تجربه در مورد خود، حاكم است.باز ارزش يك تجربه در همان مورد به يك لحظه و دو لحظه مشخص نمىگردد. چه بسا انسان با يك قلب پيوندى بتواند براى ساعتها هم زنده بماند. از اين لحظهها و ساعتها، نمىتوان به نتيجه رسيد.بايد توجه داشت كه تجربهى يك مكتب در يك لحظهى تاريخى و براى چند سال و چندين سال، دليل ارزش آن نيست؛ چون ما در حصار لحظهها نمىمانيم. ما با گذشته و آينده رابطه داريم ...ما در جايى ايستادهايم كه رابطه ميان دو نسل هستيم ... ما در چنين موضعى بايد به يك تجربه ايمان بياوريم و يا از آن بگذريم.اگر ما با همان بينش لحظهاى كه در بحث سابق از آن سخن رفت، تجربه را شروع كنيم، اين پيداست كه فريب مىخوريم.اثر عملى يك مكتب را بايد نه تنها در رابطه با اجتماع كه در رابطه با هستى بايد بررسى كرد و اين هر دو رابطه را بايد با انتخاب و آزادى انسان در نظر گرفت.اثر عملى مكتب و تجربهى مكتب همراه اين رابطهها نمايانگر كارايى و ارزش آن مكتب است.با اين شرطها، مكتبهايى كه اثر عمل را در يك لحظه تاريخى بهحساب مىآورند از گردونه خارج مىشوند ... تا چه رسد به مكتبهايى كه اثر عملى ندارند و زينت زندگى هستند و دستاويز قدرتها و طاغوتها.اينها كه در زندگى و مرگ، در رابطهها و پيوندها، در جدايىها و گسستنها، در رفت و آمدها و در متن زندگى، دخالت ندارند و فقط در حاشيه هستند، ارزشى نمىيابند ...يك مكتب، در سه مرحله مىتواند مؤثر باشد:در مرحلهى شناخت و حد ذهنى.در مرحلهى احساس و حد قلبى.در مرحلهى رفتار و فعاليت خارجى.اين سه مرحله، سه واحد جدا از هم نيستند، كه بر يكديگر اثر مىگذارند. و هر سه در سطح جامعه نقش مىآفرينند و در رابطه با ديگران فعال هستند.اسلام حد ذهنى مذهب است. در اين سطح، شناخت ارزش و قدر انسان، شناخت رابطهى انسان با هستى و شناخت رابطهى انسان با جامعه، اسلام را توضيح مىدهد.ما در هستى مرتبط نمىتوانيم ولنگار بمانيم.و در جامعهى مرتبط نمىتوانيم بىتفاوت باشيم.شناخت اول، ما را هماهنگ با نظام هستى و صالح مىسازد. و شناخت دوم، ما را هماهنگ با جامعه و شاهد بر جامعه و مصلح بار مىآورد. و اين است كه رسول براى شناخت اسلام دو علامت مىدهد:الْمُسْلِمُ مَنْ سَلُمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَ لِسانِهِ. «1»مَن اصْبَحَ وَ لَم يَهْتَمَّ بِامُورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ. «2»گفتهى اول، علامت صالح بودن و شناخت نظام هستى است.و گفتهى دوم، علامت صالح بودن و شناخت در جمع است.اين شناختها تو را با اللّه كه حاكم و آگاه بر نظام است و با رسول و كتاب كه بيان و تبيان و يادآور اين راه هستند پيوند مىدهد و نياز به آنها را در تو زنده مىكند و عشق و ايمان و گرايشى را در تو مىريزند.اين عشق و اين گرايش، حد قلبى مذهب است.هنگامى كه آن شناخت و اين احساس در تو جوشيد، رفته رفته از تمام وجود تو اطاعت و هماهنگى و امتثال، جوانه مىزند ... كردار، گفتار و پندار تو كنترل مىگردد و در اين كنترل، كردار تو از دايرهى وجود تنگ تو فراتر مىرود و گفتارت از محدودهى يك نسل، جلوتر و پندارت از مجموعهى هستى فراتر ...
به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول)نوشته استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)
اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.
بسم رب الشهداء و الصديقين
السلام علي المهدي
سلام عليكم
روش نقد هدفها:براى نقد هدفها از دو راه مىتوانم شروع كنم؛ يكى سنجش هدفها با خودم. ديگر، سنجش آنچه كه يك هدف مىدهد، با آنچه كه مىستاند.اين دو سنجش و دو مقايسه، كه مىتواند از عبرتها هم بهره بگيرد و از تجربهها مايهور شود وسيلهى نقد هدفها و ارزيابى و انتخاب آنها است.
1- روز، روز گرمى بود، خورشيد با حرارت از خط وسط آسمان، خيز برداشته بود، عرق مىريخت. چند نفر بوديم، مىخواستيم زودتر به يك رودخانهى خنك، سر بكشيم. چند تا كار داشتيم.همه گرسنه بودند. براى تهيهى غذا پارك كردند ... هنگام پارك، ماشين ما به يك بنز سفيد، تنه زد. بنز قشنگى بود ... لرزيد و خراش برداشت.يك مرد بلند، بزرگ، يك لوطى قدِّ دكل، مهربان ايستاده بود. به لرزشماشين كه ماشين خودش بود، آرام نگاه مىكرد.بىاعتنا بود و منتظر بود ما را به غذا دعوت كند.من بارها ديده بودم كه چطور به خاطر يك خط و خراش كوچك، با هم گلاويز مىشوند. ولى آرامش اين مرد و بالاتر محبتش، ما را خنك مىكرد. وسط آن گرماى سياه و دودى، مرد، دل ما را سفيد مىكرد. روشن مىكرد. مثل يك رودخانه، ما را صفا مىداد.يكى از دوستان را صدا زد، به غذا دعوتش كرد و با هم به حرف نشستند ...راستى كه مرد، يك دنيا بود. از آنهايى بود كه يك نفرشان، يك نفر نيستند. از آنهايى كه همه وجودشان، شور و حركت و گنجايش و ظرفيت و دقت و لطافت است.وقتى من از دستشويى برگشتم، پيش او بودم. همهى وجودش طلب بود. با اين كه وقت تنگ بود و وضع ناجور، حرفها شروع شد ...گفتم داداش!! تو اين روزگار خواهى نخواهى ما خرج مىشيم ...درست؟جواب داد. درست. گفتم كجا خرج بشيم كه ارزش داشته باشه؟ براى كى خرج بشيم كه معرفت داشته باشه؟ دلهاى بزرگمون رو كجا بگذاريم كه قدر داشته باشن؟گفتم درخت كه ديدى؟ خنديد، گفتم درخت چيه؟ جواب داد، ريشه، ساقه، شاخه، گاهى هم ميوه ...؟ گفتم هيچ ديدى كه وقتى يك درخت، ميوه داد ... خاك و آب رو از ريشهها و ساقه و شاخههاش گذروند و ميوهشد، هيچ باغبون ميوهها رو همين طورى رها كنه؟ يا ميوهها رو دوباره تو خاكها، پاى ريشهها خاك بكنه؟گفت مگر خره؟ ...گفتم، هستى، تمام هستى يك درخته ... ميوهى درخت هستى تويى ...همهى ابر و باد و مه و خورشيد و فلك به تو ختم مىشه. زمين و نفت و طلا و الماسها ووو، ريشهها و ساقهها و شاخههاى تو هستن. همهى اونها مال تو هستن. تو مال كى هستى ...؟ تو خودتُ سر شاخهها مىذارى تا بپوسى؟ خودتُ احتكار مىكنى و يا اين كه دوباره پاى ريشهها و خاكها مىريزى و براى چيزهايى كه مال تو هستن و براى تو هستن، براى اونها خرج مىكنى؟گفتم: همهى اونها، كمتر از تو هستن، همه اونها وقتى كامل شدند به تو مىرسند. تو ميوهاى. خودتُ داشته باش ... براى مردهها، براى ميرندهها خرج نكن. اونها براى تو هستند تو براى اونها نباش ... تو ادامه داشته باش ... تا اونهام ادامه پيدا كنند ...گفتم اگر بخواهى ادامه پيدا كنى، اگر بخواهى حركت كنى، آنوقت بايد از راه خبر بگيرى، اونوقت بايد راهنما بگيرى ... اونوقت بايد از همين زمينها و ريشهها و شاخهها، آذوقه بردارى، كه هميشه راه هست و كار تو رفتنه. كار تو تحرّكه، نه تنوع.گفتم، تنوع شكل عوض كردنه، بزك كردنه. اما تحرّك راه افتادنه ...جلوه پيدا كردنه ...كسى كه فهميد چقدر است، كسى كه ارزش خودش را شناخت، بهراحتى مىتواند هدفش را انتخاب كند و از تنوعها به حركتها رو بياورد و به جهت عالىتر و بالاتر متوجه بشود. مىتواند جهتهاى ديگر را بررسى كند ... قدرتها را ببيند كه چگونه پراكنده شدند و ثروتها را ببيند كه چگونه دست بدست گشتند و فقط ثروتمندها را حمال خود گرفتند. و مىتواند از اين ديدار، درس بگيرد و حمالة الحطب نماند. از ثروتها از قدرتها كام بگيرد. از آنها كار بكشد و با آنها كار بكند؛ چون اين ثروت و قدرت و علم و شهرت و رياست، مثل وزنههايى هستند كه در باشگاه هستى بايد با آنها كار كرد و ورزيده شد ... و براى رفتن آماده گشت. اينها نيروهايى هستند كه راه تو را نزديك مىكنند و تو را پيش مىبرند به شرط اين كه هضمشان كنى و حمّالشان نباشى. هضم نه حمل.هنگامى كه تو با اينها كار كردى و اينها را به جريان انداختى، هم اينها پاك مىشوند و هم زياد. شير اگر در پستان بماند، هم مىگندد و دمل مىشود و هم خشك مىشود و پس مىرود. هر چه بيشتر بدوشى هم پاك مىشود و هم رگ مىآيد.انسان در يك نگاه مىتواند عظمت و قدر خويش را بشناسد و از قناعتها و سستىهايش آزاد گردد.او مىبيند تمام هستى به او منتهى شده و مسخّر او هستند ... همه به او رسيدهاند ... حال او دوباره به عقب باز گردد ... به سوى همانها، همانهايى كه براى او بودهاند. او مىبيند از سنگ، از خاك، از خورشيد، از شاخهها و درختها، جلوتر است ... اما نه جوشش دارد و نه رويش و نه جنبش و نه شكوفه و نه كوششى. سنگها فجر داشتهاند و شكافتهشدهاند، اما من فجرى نداشتهام و نجوشيدهام ... خاكها اين همه روياندهاند، اما من رويشى نداشتهام. خورشيدها، اين همه حركت و جنبش، اين همه بخشش و دهش داشتهاند، اما من هيچ نورى و حرارتى و هيچ شورى و جنبشى، نيافريدهام ...وقتى هنگام بهار، به باغ مىرفتم و شاخهها را غرق در شكوفه مىديدم، راستى شرمم مىآمد كه چندين بهار بر ما گذشته و هنوز چوبيم ... ولى چوبهاى مرده شكفتهاند و در گُل، غرقند ...اين ديدارها و مقايسهها انسان را، از قناعتها، جدا مىكنند و او را پيش مىآورند. و همين كه همتها، عالى شدند و خواستهها فراتر رفتند، جوشش ما زيادتر مىشود و نهفتهها و پنهانها رو مىآيند.بارها گفتهام، كسى كه خواستهاش دم دستش، هست، حتى از پاهايش استفاده نمىبَرَد. ولى اگر خواستههايش دورتر شد، بُل مىرود و راه مىافتد. و همين طور، مركبها را استخدام مىكند و همين طور مركب مىسازد و حتى سفينهها را به ماه مىفرستد ... توجه به ارزشها و عظمتها به انسان همت مىدهد. و همتها او را به جريان مىاندازند و استعدادهاى مدفون او را بيرون مىريزند ...
2- انسان حسابگر است. اقتصادى است. يك كار را مىسنجد، دو طرفش را در نظر مىگيرد و انتخاب مىكند. اين كسانى كه به مضرّات سيگار و يا مشروب معتقدند، درست است كه زيانهايش را باور دارند، ولى در آن يك نوع خلسه، يك نوع راحتى، يك نوع ژست و غرورىاحساس مىكنند، كه آن را بر تمام آن مضرات، ترجيح مىدهند. اگر نمىتوانند تركش كنند، به خاطر همين است كه از اين ژست و راحتى و غرور، فارغ نگشتهاند.حتى آنها كه از تقليد و تلقينهاى ديگران خود را نمىرهانند، كسانى هستند كه در اين دنباله روى يك نوع امْن و راحتى را حدس زدهاند. و كسانى هستند كه خطرها را احساس كردهاند و عقب قافله را چسبيدهاند كه اگر خطرى پيش آمد، خود را به جايى برسانند.اين حقيقتى است كه انسان حتى در تقليد و عادتهايش از اين حسابگرى برخوردار است. و اين هم حقيقت است كه گاهى در حسابهايش اشتباه مىكند، مىفهمد كه چيزى بدست آورده، ولى نمىفهمد چه چيزهايى از دست داده ... و اين است كه به غرور مىرسد.گر چه چيزهايى كه او را مغرور كردهاند، ديگران را مدهوش بسازد.يكى از تاجرهاى بزرگ شهر، پس از عتيقه فروشى به شغل ديگرى رو آورده بود ... و از گذشتهى عتيقه فروشى خودش، يك قاب و كاسهى خيلى گران قيمت را نگه داشته بود كه ديگر رنگى به رو نداشت و جز خبرهها را خوش نمىآمد.براى دعوت جشن عروسى به تهران آمده بودند ... و مادر پير را خانهدار، گذاشته بودند ... مادر روزها با خودش مأنوس بود و گاهى سرى بيرون مىكشيد ... تا از بيرون هم خبر بگيرد.يك نفر سمسارى در خانه ايستاده بود و از زنها سماور شكسته، چراغ شكسته و خلاصه از عتيقههاى بىمصرف خريدارى مىكرد ... و ازپشت چرخش به آنها بشقاب و كاسه و چينى و كفش پلاستيك نوِ نو مىداد.چشمش به بيرون افتاد، گفت مادر تو خرت و پرتى ندارى كه نو و نوار بشى.پير زن گفت والّا خونهى پسرمه راه به جايى نمىبرم. اينها همه چيزشون نو و نواره.مرد اصرار كرد كه شايد كهنه مُهنه داشته باشن.پيره زن آمد تو، يك كمى گشت چيزى پيدا نكرد، همش لوكس و نو.مىخواست برگرده چشمش افتاده به همان قاب و كاسهى قيمتى، گفت برم همينو بدم به اين مرد، دلش شكسته، خونهى پسرمم نو بشه.گفت، ما همينو داريم نمىدونم به دردت مىخوره يا نه.مرد با زرنگى گفت خوب بده دلتو نمىشكنيم. اين كه رنگ و روييم نداره، مثل مادر منه. شكسته و مردنيه. خوب، چى مىخواهى؟ بيا چند تا از اين بشقاب گل ميخكيا بهت بدم. با چانه زدن بسيار شش عدد بشقاب به پير زن داد و چكيد ... هر دو خوشحال.وقتى مرد تاجر از تهران آمد، هنوز ننشسته بود مادرش شروع كرد به پچ و پچ كردن كه بازم قديميا. هر چه دوده از كنده بلند مىشه. بازم خودم.اين زناى امروزه كه مردُ فقط مىدوشن ... هيچ كدبانويى ندارن. دو روز اينجا بودم آشغالاتونُ نو كردم ...هى مىگفت و زمزمه مىكرد.پسرش گفت ننه! چى نو كردى، ما كه چيزى نداشتيم، پيرزن بلند شدو بشقابهارو آورد وقتى به پسرش نزديك شد، گفت اين چى بود تو پيش بخارى، حالمُ به هم مىزد، مثل رنگ مرده بود. دادم اينارو گرفتم. ببين، ببين چقدر قشنگه.پيره زن صورتش مثل گل باز شده بود و چشمش مىدرخشيد. ولى پسرش گيج بود ابروهاش جمع شده بود، پرسيد با كدوم بىرنگ و رو؟نكنه با اون قاب و كاسه عوض كردى؟!پيره زن خنديد و آرام گفت دِآره با همون مىگم ... مىبينى چه نو و نوارت كردم ...مرد مبهوت شده بود ... مثل اين كه زبونشو با آب دهنش بلعيده بود.آنچه براى يك نفر مايهى غرور و عظمت حساب مىشود، براى ديگرى عامل بهت و جنون خواهد بود ... چرا؟ چون محاسبهها با يكديگر تفاوت دارد. هر دو محاسبه كردهاند، بلكه هر سه نفر محاسبه كردهاند. هم مرد سمسار و هم پيره زن و هم تاجر صاحب قاب و كاسه، ولى آيا محاسبهها يكى است؟راستى انسان حسابگر است، اما همين انسان، جاهل و غافل و مغرور و متأثر هم هست. مادام كه ميزان و ترازويش را از اين وزنهها پاك نكند، سنجش و حسابش، ارزشى نخواهد داشت.من در انتخاب يك هدف بايد اول اين ترازو را آزاد كنم و سپس بسنجم كه اين هدف چه مىدهد و چه مىستاند ... گلهاى بشقابها مرا غافل نكند ... و جهل من، مرا مغرور نسازد؛ چون تاجرها مىدانند كه همان قاب و كاسه، مىتوان چه تجارتها كرد و چه جنسها خريد.آنچه ما در يك عمر به دست آوردهايم، سود يك لحظه ما نيست. ولى بيا و ببين كه به ماهى دو هزار تومان قانع هستيم. براى پنج هزار و ده هزار، فانى.اين است كه به نسيمى تكان مىخوريم و با يك كلمه خود را مىفروشيم.من حساب مىكنم كه در اين راه چقدر لذت بردهام، چقدر عزت گرفتهام، چقدر خوش بودهام، اما لذّتم و عزّتم و عيشم، همه به خاطر بىخبرى و كورى و نادانى من بوده. من اينها را بردهام، اما چه باختهام؟ چه چيزهايى از دست دادهام. عمرم را، دلم را، وجودم را. من ارزش اينها را نمىدانم، من اينها را خوب نشناختهام؛ چون براى اينها پول ندادهام. براى اينها زحمت نكشيدهام. اينها را به خيال خودم مفت بدست آوردهام.منى كه درِ خانهام را، به اين زودى باز نمىكنم؛ چون مىدانم كه خِرت و پِرتى دارم و دزدى هست، همين من، درِ خانهى دلم را باز كردهام و از آن همه نيرو و احساسى كه زندگى را روشن كرده به يك شمع گچى دل خوش كردهام ... و از آن همه عشق و غضب و غرور و قدرتى كه تاريخ را مىسازد، فقط يك توالت و آشپزخانه ساختهام ... يك پالايشگاه كثافت بر پا كردهام.هدفهاى بزرگ ما، از عشقها و هوسها گرفته تا شهرتها و چشمها و زبانهاى مردم تا جلوههاى پر رنگ و آب دنيا، همه كوچكتر از ما هستند. اينها براى ما بودهاند، ولى ما براى آنها شدهايم ...ما عمر خود را شمع راه لجنهايى كردهايم كه آخر سر جز گند سياهشان، به ما بهرهاى نمىدهند.درست است كه اينها به ما لذت مىدهند، ولى اين لذت تا هنگامى است كه قيمت قاب و كاسه را نمىدانيم و ارزش خود را نمىشناسيم و خريدارهاى خود را نمىبينيم. با آن ديدار، اينها جز بهت و حسرت، جز درد و رنج، جز آتش و عذاب چيز ديگرى نخواهند بود.خسارتها در آن لحظه آشكار مىشوند كه ما كمال خود و ارزش خود را مىيابيم و حس مىكنيم كه اين استعداهاى تكامل يافته و اين مايههاى عظيم، در چه راهها و بيراهههايى هدر رفته بودند.با اين تحليلها، انسان هم به ارزش خويش پى مىبرد و هم به نيازهاى عظيم خويش آشنا مىشود و در نتيجه، هدفهاى بالاترى بدست مىآورد.اين درست كه هدف زندگى، تأمين نيازهاست، ولى اين نيازها هميشه محدود نيستند، اين تويى كه آنها را در يك حد محبوس مىكنى و از تنوعها فراتر نمىآيى. اين تويى كه چشم از خودت مىبندى و ارزشهاى بزرگ خود را نديده مىگيرى. ولى همين تو، همين كه پولت بيشتر مىشود و يا يكى از فاميلت به جايى مىرسد، احساس مىكنى كه ديگر، جنوب شهر جاى تو نيست و حتماً بايد مبلمانت را عوض كنى و حتّى بايد خانمت را، يك جور ديگر بار بياورى ... و اگر بار نيامد و با تو حركت نكرد، يكى ديگر جايش بنشانى ... چرا؟ چون به ارزش تازهاى پى بردهاىو آب زير پوستت، افتاده است.با توجه به ارزشهاى بزرگتر است كه حتى به دست آوردن ارزشهاى كوچك، تو را ارضا نمىكند. بِلالهاى سياه و گرسنهى تاريخ با توجه به همين ارزشهاى بزرگتر، حتى فتوحات و غنائم و آب و آش دورهى عمر را به چشم نمىگرفتند.تشيع هميشه خونين تاريخ هم، با توجه به وسعت نياز انسان و وسعت ظلم به انسان بود كه حتى عدالت عمر را خيانت حساب مىكرد و او را به لعن، مىگرفت.راستى بينشهاتا كجا مىرسد كه تمام فتوحات و غنائم و آب و آش و تمام عدالت، ملعون مىشود و به چشم نمىآيد ... چرا؟ چون اينها به نيازهاى بزرگترى رسيدهاند ... كه بايد حاكم به آنها هم توجه كند. آنها از مغز و قلب و عقل و روح عظيمى هم برخوردار هستند ... كه نياز به شناخت و عشق و سنجش و وسعتها دارد و تنها با فتوحات و غنائم و نان و آش، تأمين نمىشود ...اينها آقا بالاسر كه نمىخواهند، هيچ، حتى به رفاهها و عدالتها هم اغفال نمىشوند و از حاكم مزاحمت و بهرهكشى را تحمل نمىكنند، بماند، كه آموزگارى و بهره دهى و بارورى در اين ابعاد سنگين شناخت و عشق و سنجش و وسعتها را هم، طالب هستند ...اين نياز آنهايى است كه شهيدان تاريخ بودند. شهيد در آن عمق و وسعتى كه شيعه از آن به دست داده؛ چون شهيد تنها كسى نيست كه درميدان با خونش راه رفته است ... شهيد كسى است كه در خويش، در جامعه، در تاريخ و در هستى حضور دارد. در خودش حضور دارد؛ صادرات و واردات وجود خويش را مىشناسد. رفت و آمدهاى درونى خويش را كنترل مىنمايد و بر آنچه كه در او جريان دارد، ناظر است و شاهد و در نتيجه، مغبون نمىشود و ضرر نمىبيند. در جامعه حضور دارد. هر حركتى، هر عقب گردى، هر ركودى را مىيابد و هر بدعت و هر سنّتى را شاهد است و كارها را مىبيند. در تاريخ حضور دارد و زندانى ديوارهايى كه او را از گذشته و آينده جدا كنند نيست و پردهها بر او نيفتادهاند. و در هستى حضور دارد؛ كه از حصارها رهيده و با چشم ديگر و گوش ديگر و دست ديگرى همراه گرديده است. با اين چنين شهود و شهادتى است، كه يك حادثه را در يك لحظه نمىبينند و فتوحات چشم گير و غنائم بىحساب خوشحالشان نمىكنند؛ كه تبعيض و اتراف و اشرافيت و طبقات و درگيرىها و نابودىهاى بعد را،يك جا در كنار همين فتوحات، ديدهاند.تأمين يك نياز اينها را اغفال نمىكند؛ كه آنها همهى نيازها را شناختهاند ... و براى تأمين تمامى آنچه شناختهاند ... بىآرامند ... و حتى با عمرهايى كه عدالت را بر خويش نشاندند ... درگير و در جنگ ...اين شهادت و اين شهود و اين حضور، در اين وسعت ارزشها را دگرگون مىكند.و نيازها را از اعماق مىكاود.و تنوعها را بىرنگ مىسازد.و ظلم را در وسعتى ديگر مىبيند ...اكنون مىفهميم كه چرا بِلالها، براى عمرها ... صدا بلند نكردند ...كه چرا شيعهى شاهد، به فتوحات و غنائم رضا ندادند ...كه چرا شهيدان حق، به باطل گره نخوردند ...
به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)
اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.
بسم رب الشهداء و الصديقين
السلام علي المهدي
سلام عليكم
نيازها:تلاشهاى عظيم انسان، همه جواب فريادهايى است كه در او غوغا كردهاند. و پاسخ نيازهايى است كه او را اسير ساختهاند.اگر اين نيازها و فريادها نبود، زندگى همچون گورستانى، آرام مىگرفت.هنگامى كه شبها در فضاى آرام، صداى چرخها تاب مىخورد و هنگامى كه نزديكىهاى صبح صداى قدمها، ساز مىزند و هنگامى كه در سپيده دم، خش خش جاروها و زمزمههاى نرم، تو را صدا مىزنند و به مهمانى روز مىخوانند مىتوانى شروع اين فرياد و تپش اين نياز را، احساس كنى.هدف اين تلاشها، تأمين اين نيازهاست.
آفريدگار نيازها:انسان به گونهاى تركيب شده و هماهنگ گرديده، كه به اين همه نيازمبتلا شود. اين تركيب شگفت انسان است كه در او نيازها را سبز مىكند. و اين نيازها هستند كه او را از سطح مصرف جنگل به توليد ابزار و توليد كالا كشاندند و او را از رفقاى جنگلى جدا ساختند و زندگى اجتماعى و توليد را بر دوش او گذاشتند.بر فرض ما رابطهى ضرورت توليد و نيروى توليد و روابط توليد و شعور اجتماعى و آرمانها و نهادها را بپذيريم. بر فرض پذيرش، باز از بنياد شروع نكردهايم، كه ضرورت توليد، خود ادامهى نيازها هستند. و نيازها، پيش از توليد هستند و تحليل مىخواهند. و اين تحليل نمىتواند از تضاد انسان با طبيعت و تضاد انسان با ابزار مدد بگيرد؛ چون همين برخورد با طبيعت در رفقاى ديگر جنگل وجود داشت ولى چنين توليدى را ايجاد نكرد و چنين اجتماعى را بنيان ننهاد.ما ناچاريم كه در انسان به يك تركيب دقيقترى معتقد شويم گرچه اين تركيب اضافى را مادى هم تحليل كنيم، ناگزير از پذيرش آن هستيم؛ چون بدون اين تفاوت در تركيب، اين تفاوتها، در نيازها و در برخوردها و در توليد، توضيحى نخواهند داشت.و اين است كه اين تركيب، اصل پايه است و اين تركيب زير بناى تاريخ انسان است.و همين تركيب است كه بيشتر طلبى و بهتر طلبى را در انسان ريخته و او را از رفقاى ديگر جدا ساخته و نيازهاى عظيم را به او هديه كرده است؛ نيازهايى كه تمام تلاشهاى انسان را به دوش كشيدهاند.
تنوع نيازها:اين نيازها، گاهى نيازهاى تنهايى انسان هستند و گاهى نيازهاى اجتماعى او.نيازهاى فردى؛يا نيازهاى فيزيولوژى هستند (خوراك، پوشاك، مسكن، ازدواج)،يا نيازهاى روانى (محبت، يقين، امنيت، مقبوليت، اعتراف، نجوا ...)،يا نيازهاى عالى (شناخت، قدرت، تحرك)،و در اجتماع، به خاطر رابطههابه ضابطهها و تنظيمو به رهبرى و تدبير، نياز هست.
دگرگونى هدفها:اين نيازهاى گسترده، انسان را به اين مرحله از تمدن رساندهاند. و مهمتر اين كه، حتى اين تمدن عظيم و گسترده را بر او تنگ ساختهاند. و در نتيجه، هدف انسان، از سطح زندگى روزانه و تنوع زندگى و خوشىها و عيش و نوشها به مرحلهى تحركها و خوبىها رو آورده و خوشى و عيش او در اين قالب شكل گرفته است.داستان انسان، داستان بزرگى است. در آغازش، پايانى نيست؛ چون تركيب او و تضادهاى درونى او، تمام شدنى نيستند.اين درست كه استعداهاى انسان محدود و مشخص است. ولى از تركيب اين استعدادهاست، كه عظمت چشم گير انسان، متولد مىشود.حروف الفبا محدود و مشخص هستند، ولى با تركيب همين حروف اين همه كلمه و جمله و تركيبهاى تازه، به وجود آمده است.هنگامى كه مىگوييم انسان، بىنهايت استعداد دارد. با توجه به همين تركيب خلاق و اين چشمهى جوشان است، كه انسان را آرام نمىگذارد و جز تحرّك، جز حركت، او را تأمين نمىكند.آنها كه تحركى ندارند تنوعها، مشكلشان را حل نخواهد كرد. آن تنوعهاى لذت بخش، براى كسانى كه بزرگتر شدهاند، جز تكرار و خستگى، چيزى ندارند.من در كنار زبالهها، شاهد درگيرى بچههايى بودهام كه به خاطر قرقرهها و مدادهاى كوچك و جلدهاى دفترهاى پاره، چطور بر هم مىشوريدند. و چطور با يكديگر پيچ و تاب مىخوردند. خود ما هم وقتى كوچكتر بوديم، همين بوديم، ولى امروز حتى اگر آن آشغالها را بخواهند در نزد ما امانت بگذارند، نمىپذيريم؛ چون ما بزرگتر شدهايم و حركت كردهايم. تحرّك ما، تنوعها را هم كهنه مىكند.در حركت انسان، هر تنوّعى رنگ مىبازد.
ضرورت انتخاب:فاجعه اين است كه انسان همراه اين تجربهها و رنگ باختن تنوعها،خودش هم نيست مىشود و رنگ مىبازد. و در اين آزمايشها كه تمام عمر او را مىگيرند، قربانى مىگردد. درست در لحظهاى مىيابد كه ديگر، زمانى در دست ندارد و فرصتى برايش نيست.اين است كه بايد از عمر ديگران و از تجربههاى ديگران عبرت گرفت و اين همه غرامت نداد.آنجا كه سعدى مىگويد: بايد دو عمر داشت ... تا در يكى تجربه آرى بدست، در دگرى تجربه آرى بكار ... على مىگويد: ... فرزندم تو در تاريخ نگاه كن ... تا به اندازهى تمام عمر آنها تجربه بدست بياورى ... و آنها را در عمر كوتاه خودت، به كار بگير ... تا به اين گونه، غرامتهاى ديگران را، تو جلوگير غرامت خودت ساخته باشى.جلوتر توضيح داده شد كه انسان از سه امكان برخوردار است: قدر، عبرت، تجربه.با خسارتى كه در تجربه پنهان شده و با فاجعهاى كه در اين مسأله كمين كرده، انسان به ضرورت قدر و سنجش و محاسبه و يا عبرت و بهرهبردارى از تجربهها، راه مىبرد. و در اين هر دو راه، انسان پيش از فاجعه، ايستاده.او پيش از شروع تمام راه را ديده است.آخر اين اشتباه است كه برويم تا ببينيم. بايد ببينيم و آنگاه برويم.و اين ديدن را مىتوانيم از چشم ديگران و از تجربهى ديگران بهره بگيريم.كسانى كه بدون ديدن، بدون نقشه خانه مىسازند، كه ببينند چهمىشود، غرامت و خسارت سنگينى را مىپردازند و گرفتار دوباره كارى و كند كارى و خراب كارى مىشوند.آنها كه پيش از شروع ديدهاند و خط آخر را خواندهاند ... و تمام هدفها را نقد زدهاند و انتخاب كردهاند، اينها كه به آخر يقين پيدا كردهاند، اينها بر هدايت و روشنى هستند و اينها رستگارند، روييدهاند.اولئك هم المفلحون.
به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)
اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.
بسم رب الشهداء و الصديقين
السلام علي المهدي
سلام عليكم
سلامي دوباره!بعد از مدتها با چند پست برگشتم تا جبران كرده باشم!
5- قلمرو نقد:قلمرو نقد به وسعت انسان و خواستهها و حركتهاى اوست.هدفها،مكتبها،آدمها؛ خودم و ديگران،عملها،شناخت و هنر، همه در قلمرو نقد هستند.اينها گذشته از آن روشهاى عمومى كه در معيار نقد مطرح شد، از روشهاى خصوصى و ويژهى خويش نيز برخوردارند.هدفها را هم مىتوان با مقايسهى با استعداها و قدر انسان و با توجه به نيازهاى او نقد زد.همچنين مىتوان هدفها را با مقايسهى بهرهها و خسارتها؛ آنچه كهمىدهند و آنچه كه مىستانند، به نقادى گرفت.براى نقد مكتب از نيازها، از آنچه كه آورده (نقش تاريخى) و آنچه كه دارد (طرح كلى) و از تجربهى عملى، از آرمانها، از مقايسه، مىتوان استفاده كرد.با شناخت نيازها و با شناخت آرمانهاى انسان، مكتبهايى كه مياندار هستند، نقادى مىشوند.نقش مذهب در گذشته و طرح كلى مكتب در امروز به شناسايى و ارزيابى آن كمك مىنمايد.مقايسهى مكتبها با يكديگر، نمايانگر رجحانها و نقصها و وسيلهى نقد و بررسى عيبها و حسنهاست.تجربهى يك مكتب و كاربرد عملى آن هم راه آخرى است كه در نقد مىتوان از آن بهره برد. البته اين راه و اين تجربه راه پر غرامتى است كه از آن هم چارهاى نيست.عملها با اثر آن و با عامل و انگيزه آن و با هدف و جهت آن و با شكل و هماهنگى كلى آن، نقد مىخورند.ديگران را مىتوان با هدف خودم، با هوس خودم، با حرفهاى خودشان، با كارها و عملشان، با جهتها و هدفشان، سنجيد.نفس را، خويشتن را مىتوانى با جايگاهى كه دارى و جايگاهى كه بايد داشته باشى، با محركهايى كه خوشحال و محزونت مىكنند، با نقشى و اثرى كه در جامعه و در نسلها و در هستى مىگذارى، باانتخابهايى كه دارى، شناسايى كنى.شناخت را مىتوان با حقيقت، با قوانين حاكم بر ابزار شناخت، با فايده و اثر عملى يا با هماهنگى آن، نقد زد.همانطور كه هنر را به وسيلهى تأثر، به وسيلهى منطق، به وسيلهى عقيده، به وسيلهى تكامل انواع، به وسيلهى تاريخ، به وسيلهى سنتها، به وسيلهى رابطهى واقعيت ذهنى و عينى، در مكتبهاى گوناگون نقد، بررسى كردهاند و محك زدهاند.اينها راههاى گوناگون نقد، در مواردى است كه گذشته از آن روشهاى چهارگانهى كلى، از اين راههاى ويژه نيز برخوردار بودهاند.اين پيداست كه بايد يك يك اين روشهاى نقد را هم نقادى كرد و با معيارهاى ثابتى كه در درجه حرارتهاى مختلف كم و زياد نمىشوند به نقادى پرداخت.بررسى و نقدِ خودِ نقد، زمينهى وسيع نقد و قلمرو گسترده آن را نشان مىدهد. ما پيش از اين كه به نقادى بپردازيم، بايد روش نقد را نقادى كرده باشيم تا بتوانيم با معيارهاى ثابت و مشخص كار نقد را دنبال بنماييم.در اين مجموعه از نوشتهها به بررسى اين قلمروها مىپردازيم تا شايد راههاى دور نزديكتر شوند و انتخاب، آسانتر.
به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)
اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.