تبليغاتX
نقدهری پاتر
داستان ونقدداستان
 
 اين داستان هم زنده كننده يادِ واقعه ي مشكوك هلوكاست است و هم نشان دادن يك الگو و منجي (آمريكا) و هم منحرف كننده اذهان به ماورا الطبيعه است.
من يكي از خوانندگان مجموعه كتاب هاي هري پاتر و بينندگان فيلم هاي هري پاتر هستم. مدتي پيش كه تازه كتابهاي هري پاتر را به پايان رساندم، به نكاتي برخوردم، كه تقديم خوانندگان جست و جوگر مي كنم .شايسته است پيش از هر چيز به خلاصه ي داستان توجه فرماييد:
هزاران سال پيش در جامعه ساحران چهار جادوگر بزرگ به نام هاي گودريك گريفندور، هلگا هافلپاف، روينا رونكلاو  و  سالازار اسليترين  به تاسيس مدرسه اي با نام هاگوارتز براي آموزش سحر اقدام كردند.  اين چهار جادوگر كه چهار گروه را در مدرسه به وجود آوردند، بنا به سليقه و تفكر خود به آموزش پرداختند.  اما در ميان اينها سالازار اسليترين به اين عقيده داشت كه بايد جادوگراني را در مدرسه تعليم دهيم كه داراي خون خالص جادوگري هستند، يعني پدر و مادر آنها جادوگر باشند (و انواع ديگر جادوگران به اين صورت است كه: يكي از والدين جادوگر باشد، يا هيچ يك از والدين جادوگر نباشد و فقط فرزند ساحر متولد شده باشد ) آن سه جادوگر ديگر با عقيده ي وي موافق نبودند بنابراين اسليترين از مدرسه خارج شد و قبل از خروج از مدرسه تالاري را در اعماق آن بنا كرد و هيولايي را در آن نهاد و درب تالار را بست  به اميد اينكه روزي نواده واقعي اش برگردد و با باز كردن درب تالار، مدرسه را از وجود خون ناخالص  پاك كند.

هزاران سال بعد از آن چهار جادوگر، پسري به نام « تام مارلو ريدل » كه داراي استعداد جادوگري است همراه ديگر محصلين وارد هاگوارتز مي شود و سال اول تحصيل خود را آغاز مي كند. سالها مي گذرد و آن پسر كوچك  كه اينك نوجواني شده، متوجه مي شود كه مادرش جادوگر و پدرش غير جادوگر بوده و در عين حال از خون مادري اش به سالازار اسليترين مي رسد. او در مدت تحصيلش در هاگوارتز دوستاني را در كنار خود جمع مي كند. ‹ تام ›  براي خلاص شدن از نام پدرش كه يك غير جادوگر بوده، اسم خود را به   « لُرد ولدمورت » تغيير مي دهد. او يك بار موفق به باز كردن تالار اسرار مي شود كه در پي آن دختري به  وسيله ي هيولاي آزاد شده از تالار، كشته مي شود. تام ريدل از آنجايي كه زير نظر يكي از اساتيد خود به نام دامبلدور بوده موفق به باز كردن تالار براي بار دوم نمي شود و بعد از مدتي تصميم به ترك مدرسه مي گيرد . سال ها بعد ولدمورت به همراه يارانش كه به مرگخواران معروف اند با نيروي سياه خود به جامعه جادوگري حمله مي كنند و با اين كه با مقاومت هايي روبرو مي شوند ولي باز به كشتار ادامه مي دهند. پيش گويي رخ  مي دهد كه در آن گفته شده است كه كودكي به دنيا خواهد آمد، كه ولدمورت را نابود  مي كند، ولدمورت در صدد كشتن آن كودك بر مي آيد و زماني كه كودك يك سال دارد، ولدمورت او را پيدا مي كند. ولدمورت پدر و سپس مادر كودك را به قتل مي رساند. و زماني كه مي خواهد كودك را با طلسم مرگ به قتل برساند، طلسم به خودش بر مي گردد و او نابود مي شود. جهان جادوگري دوباره روي آرامش را  مي بيند.

پسرك يك ساله كه هري پاتر نام دارد، توسط جادوگران نماينده خير به خاله اش سپرده مي شود. هري پاتر بزرگ مي شود و در سن يازده سالگي به مدرسه جادوگري مي رود و در مدت تحصيل دوستان و دشمناني پيدا مي كند. هري پاتر  در مدت تحصيل بارها مانع از قدرتمند شدن  دوباره ي ولدمورت  مي شود (كتابهاي يك و دو). ولي بالاخره ولدمورت پس از سيزده سال در برابر چشمان هري پاتر، قدرتمند مي شود (كتاب چهار). با اين كه هري، بارها به جامعه جادوگري مي گويد كه ولدمورت بازگشته، ولي هيچ كس جز معدودي از جادوگران از جمله دامبلدور كه مدير مدرسه ي جادوگري است و همچنين حامي هري مي باشد  اين موضوع را قبول نمي كند. نبرد كوتاهي ميان دامبلدور و ولدمورت رخ مي دهد (در وزارتخانه) و از آنجايي كه وزير براي چند ثانيه ولدمورت را مي بيند، بازگشت ولدمورت را تاييد مي كند (كتاب پنج). وزير جادوگري عوض مي شود، پس از مدتي  نبردي در هاگوارتز (مدرسه جادوگري) رخ ميدهد كه طي آن دامبلدور (حامي هري) كشته مي شود (كتاب شش). هري و دوستانش در جهت وظيفه اي كه دامبلدور به آنان واگذار كرده ديگر به مدرسه نمي روند، و از سوي ديگر ولدمورت وزارتخانه ي جادوگري را تحت كنترل مي گيرد، و آموزش را كنترل مي كند و در برخورد با خون ناخالص جادوگري بسيار اهتمام مي ورزد بالاخره هري براي مبارزه به مدرسه باز مي گردد، معلمين طرفدار هري، مدرسه را  از وجود طرفداران ولدمورت خالي و هاگوارتز را جبهه ي مقاومت مي كنند ؛ مرگخواران به مدرسه حمله مي كنند و جنگ در  مي گيرد بالاخره هري و ولدمورت در مقابل هم قرار مي گيرند و ولدمورت به دست او كشته مي شود  (كتاب هفت).

اين خلاصه اي بود از داستان هري پاتر كه با درج شماره كتاب آن را عرضه نموديم.
داستان هري پاتر كه از چند كتاب تشكيل شده، فراتر از يك داستان معمولي براي نوجوانان و جوانان است! اين داستان كه در آن به شدت از قوه ي خيال استفاده شده و در عين حال همچون اسطوره ها يك سير منطقي را دنبال مي كند داراي محتوايي مخفي و دور از خيال است، محتوايِ پنهانِ اين داستان داراي مضامين تاريخي و  واقعي مي باشد.

به عبارت ديگر داستان هري پاتر، داستاني است خيالي درباره سحر و جادو، جامعه ي جادوگري، رويارويي خير و شر، محبت و كينه، عشق و سرخوردگي؛ ولي اين داستان به ظاهر خيالي داراي چندين لايه ي معنايي است كه سطحي ترين لايه‌ي آن، كه براي همه قابل درك است، همان مضاميني بود كه ذكر كرديم . و بايد دانست كه  لايه هاي پنهان داستان به طور ناخودآگاه در ذهن خواننده  نقش مي بندد و در جاي خود نمود مي كند.
در اينجا به شرح اين لايه هاي پنهان پرداخته ايم تا خوانندگانِ محترمِ مجموعه كتابهاي هري پاتر، بدانند كه چه هدفي با نوشتن اين داستان طولاني و درعين حال مجذوب كننده، دنبال شده.

لايه اول: لايه ي تاريخ

 
به نظر من خانم رولينگ، زيركانه، چند رخ داد تاريخي را در لايه اي نامرئي و نسبتا طولاني در اين  داستان  قرار داده است. حوادثي كه در تاريخ معاصر اروپا رخ داده است .

1. با اقدام آلمان در سال 1914، جنگ جهاني اول شروع شد كه كُشتار زيادي در پي داشت.

ولدمورت به جامعه ي جادوگري حمله كرد. در اين جنگ هم از طرف خوبي و خير و هم از طرف بدي و شر كشته هاي زيادي در جهان باقي مي ماند.

2. آمريكا به نفع متفقين وارد جنگ شد كه در نتيجه حدود يك سال بعد آلمان شكست خورد و اثري از شكوه  آلمان باقي نماند .

طبق پيشگويي كه در داستان ذكر شده: «پسري به دنيا مي آيد كه باعث نابودي ولدمورت مي شود»، ولدمورت در صدد يافتن آن كودك بر مي آيد و زماني كه آن پسر يك ساله را پيدا مي كند (يك سال از ورود آمريكا به جنگ مي گذرد) با طلسم مرگ به او حمله مي كند ولي طلسم به خود ولدمورت بر مي گردد (هر اقدام آلمان برعليه آمريكا، بر ضد خودش تمام مي شود) و ولدمورت نابود مي شود،  برخي مي گويند كه او مرده ولي برخي ديگر مي گويند كه فقط ضعيف و ناتوان شده است.

3.آلمان پس از جنگ اول جهاني در صدد رشد و تجديد قوا برآمد ولي فشار هاي پيمان ورساي وكشور هاي اروپايي مانع از آن مي شود.

ولدمورت سعي مي كند كه دوباره قدرتمند شود ولي با مقابله ي هري پاتر (با پشتوانه ي دامبلدور = مدير مدرسه جادوگري هاگوارتز) روبرو مي شود، كه اين مطلب در دو كتاب يك و دو كاملا مشهود است ؛ هري پاتر و دامبلدور در اينجا نماد متفقين هستند .

4. آدولف هيتلر در راس حزب نازي در تلاش بود كه در انتخابات مجلس آلمان، حزب نازي كرسي هاي بيشتري بدست آورد و همچنين قصد داشت، به مقام صدارت اعظمي آلمان برسد و اين اقدامات هيتلر در راه كسب قدرت پس از سيزده سال پس از شكست آلمان در جنگ جهاني اول (1918) شدت يافت و بالاخره حزب نازي در انتخابات مجلس موفق مي شود و هيتلر به صدارت اعظمي آلمان رسيد (1933). انگلستان و در راس آن چمبرلن نخست وزير انگلستان به اين ماجرا اهميت نداد و توجهي به اين جنب و جوش هيتلر نكرد ولي افرادي در انگلستان و آمريكا بودند كه از اين تحركات سياسي آلمان نگران بودند و يكي از آن سياستمداران انگليسي، چرچيل  بود.  

ولدمورت در برابر چشمان هري پاتر، پس از سيزده سال ضعف و دوري از جهان جادوگري، دوباره قدرتمند مي شود.(ولدمورت پس از13  سال قدرتمند مي شود = آلمان در 1918 ضعيف مي شود و در حدود 1931 كه هيتلر در حال قدرت گرفتن است، آلمان رو به قدرتمند شدن مي رود) (بايد در نظر داشت كه خانم رولينگ نمي توانسته دقيقا سالها را ذكر كند و يا مدت زمان هاي ضعف و قدرت ولدمورت را بيان كند زيرا كه اين كار باعث لطمه ديدن اصل داستان و سير منظم آن مي شود و بايد بدانيم كه داستان ها و يا فيلم هايي كه به طور كامل سفارشي و براي كنايه به مطلبي هستند،  بسيار رسوا مي باشد و آنقدر كه داستان هري پاتر مشهور و مقبول شده  نمي توانست مقبول شود، براي نمونه مي توان به فيلم ضد ايراني 300   اشاره كرد كه از آغاز تا پايان بر ضد فرهنگ غنــي ايران است و همان طور كه مي دانيـم فقط مدتي غوغا به پا كرد و بلافاصله تاريخ مصرفش به پايان رسيد.) ولدمورت در كتاب چهار نماد  آلمان به پا خواسته، است. هري پاتر پس از بازگشت به سوي دامبلدور كه در راس جبهه ي خير است و به عبارتي نماد شعور جمعي جامعه ي انگلستان است، به او مي گويد كه ولدمورت برگشته (آمريكا به جامعه ي اروپا مي گويد كه در آلمان تغييرات مهمي در حال وقوع است) و دامبلدور اين سخن را باور مي كند. ولي برخي از جادوگران كه در راس آنها وزير جادوگري است اين سخن را باور نمي كنند (چمبرلن نخست وزير انگلستان توجهي به قدرت گرفتن آلمان نمي كرد.)

5. تلاش هيتلر براي بدست آوردن قدرت ادامه دارد  و او در سال 1933 صدر اعظم  آلمان مي شود.  پس از ملحق شدن اتريش و چكسلواكي به خاك آلمان به دست هيتلر، اروپاييان متوجه خطر آلمان هيتلري شدند، نخست وزير انگلستان (چمبرلن) از خواب غفلت بيدار شد والبته جامعه اروپا در راه الحاق كشور مورد نظر هيتلر يعني لهستان سنگ اندازي كردند.

ولدمورت قدرتمند شده و براي قدرت بيشتر تلاش مي كند (در كتاب 5 مشهود است)، نبردي بين ولدمورت (هيتلر) و دامبلدور (جامعه اروپا) رخ مي دهد و اين نبرد كه بيشتر يك زور آزمايي است (تلاش هيتلر براي الحاق لهستان به شيوه ي قانوني) بالاخره بي نتيجه به پايان مي رسد و ولدمورت متوجه مي شود اين نبرد بي فايده است، و از مقابل دامبلدور مي رود (هيتلر به اين نتيجه مي رسد كه نمي تواند مانند دو كشور اتريش و چكسلواكي، لهستان را به  راحتي، بدست آورد، اقداماتي كه هيتلر براي به دست آوردن اتريش و چكسلواكي انجام داد عبارت است از :1- سخنراني ها 2 - تحركات نظامي در مرز كشور هاي اتريش و چكسلواكي 3- تهديد كشور هاي مذكور  و...)

در آخر اين نبرد كه در وزارتخانه رخ داده، جادوگران به همراه وزير جادوگري وارد وزارتخانه مي شوند و وزير در يك نگاه كوتاه ولدمورت را مي بيند. و قدرت گرفتن ولدمورت را تاييد مي كند. (چمبرلن به اشتباه خود پي برد، و متوجه شد، كه هيتلر در صدد توسعه قلمرو بوده ؛  البته همان طور كه مي دانيد توسعه قلمرو كاري است كه انگلستان سالها در پي آن بوده و بعد از اينكه، از اين كار دست كشيده-  و باز آن هم به دلايل سياسي نه براي راحتي ملت هاي تحت سلطه -دوست ندارد اين اقدام را ديگر ملت ها انجام دهند، زيرا قدرت گرفتن ديگر كشور ها خارج  از تحمل انگلستان  است.)

6. قدرت نمايي هيتلر آغاز شده و تحركات نظامي او ادامه مي يابد. حمله به لهستان آغاز مي شود. مدتي بعد چرچيل بجاي چمبرلن نخست وزير انگلستان شد، بايد دانست كه قدرت انگلستان در آن زمان تقليل يافته و وقت آن فرارسيد كه جاي اين كشور استعمارگر كهن را كشور قدرتمندي بگيرد و البته اين از مدت ها پيش اتفاق افتاده و آمريكا جاي انگلستان را در صحنه جهاني گرفته بود.

حملات توسط ولدمورت و يارانش شروع ميشود. وزير سحر و جادو  عوض مي شود، و ‹اسكريمجور› بجاي  ‹فاج› مي آيد و اين همان جابجايي چرچيل با چمبرلن است. به هاگوارتز (هاگوارتز، نمادي ازمكان هايي است كه مورد تعرض هيتلر قرار گرفت)  حمله مي شود و دامبلدور به دست اسنيپ – از مرگخواران سابق  - كشته مي شود (كتاب 6). اين در حالي است كه در كتاب 7 مي خوانيم كه دامبلدور (نماد انگلستان)مدتها قبل به وسيله ي طلسمي ضعيف شده، و خودش به اسنيپ گفته كه تو مرا بكش  چون من مرگ را انتخاب كرده ام (و اين همان جايجايي قدرت جهاني، آمريكا با انگليس است  كه با رضايت انگليس انجام  شد.)و بارها در اين مجموعه كتابها از قول ياران دامبلدور براي يكديگر نقل شده كه دامبلدور گفته: اميد ما هري پاتر است. و اين همان انتقال قدرت به آمريكا است  و از نگاه متفقين پيروزي به دست آمريكا محقق مي شود (كتاب 6).

7.هيتلر پس از به قدرت رسيدن به نظم بخشيدن  امور پرداخت و اين شامل آموزش هم شد. او آموزش را سازمان دهي كرد و تحت كنترل گرفت. از سوي ديگر علاقه ي زياد هيتلر به خون خالص آريايي چيزي بود، كه اكثريت مردم درباره ي آن مي دانند. او در عزل و نصب مقامات و سران كشوري و لشكري اصل و ريشه و به عبارتي خون آريايي  را در نظر گرفت.

اين دو نكته تاريخي را مي توان در كتاب هاي هري پاتر و به ويژه در كتاب 7 ملاحظه كرد. در سراسر داستان هري پاتر درباره ي علاقه ولدمورت به خون خالص جادوگري صحبت شده و در كتاب 7، جامعه جادوگري نماد جامعه ي آلمان در نظر گرفته شده و وزارت جادوگري هم نماد دولت آلمان است. در اين كتاب نوشته شده كه ولدمورت افرادي را در وزارت جادوگري بر سر كار مي گذارد كه به نوعي با او همراه هستند و همچنين درباره اصل و ريشه كاركنان وزارتخانه بررسي مي شود، همچنين آموزش در هاگوارتز به وسيله ي دست نشانده هاي ولدمورت كنترل مي شود.

8. آلمان در دو جبهه در جنگ بود و سرانجام هم از اين دو جبهه مورد هجوم قرار گرفت. ياري زياد آمريكا به متفقين باعث شد تا آلمان در جنگ جهاني دوم شكست بخورد. يكي از دلايل بزرگ شكست آلمان تمركز ندادن نيرو ها در يك جبهه بود. هيتلر با ايجاد چند جبهه (شرق و غرب آلمان و همچنين آفريقا) يكي از عوامل شكست خود را به دست خود ايجاد كرد.  

ياران ولدمورت به دستور او به هاگوارتز حمله مي كنند و جنگ سختي در مي گيرد و اين جنگ در حالي است كه ولدمورت در گوشه اي در حال تماشا مي باشد و به صحنه ي جنگ وارد نشده (عدم  تمركز قدرت در جبهه نبرد  ديده مي شود) و از آنجايي كه هنوز هري پاتر به دلايل ذكر شده در كتاب (يافتن و نابودي دو هوراكسس باقي مانده) آماده نبرد، نبود، اگر ولدمورت از غرور خود كم مي كرد، با يك حمله برق آساي خود به هاگوارتر مي توانست شخصا جنگ را به نفع خود تمام كند. ولي اين غرور باعث شد كه او زماني تصميم به حمله  بگيرد كه ديگر اين حمله آن تاثير قبلي را كه مي توانست داشته باشد، نداشت  (هري پاتر آماده نبرد با او شده بود) .  سرانجام ولدمورت در مقابل هري پاتر قرار مي گيرد (در داستان، هري پاتر در جنگل به نزد ولدمورت مي رود ولي ما اين رويارويي را در نظر نداريم زيرا به نظر من اين بخش براي تكميل سير منطقي داستان آمده، ما رويارويي پاياني ولدمورت و هري پاتر را  كه در هاگوارتز رخ مي دهد، در نظر داريم ؛ که البته در زمان رويارويي هري پاتر با ولدمورت در جنگل شاهد اين هستيم که ولدمورت هري را به ظاهر مي کشد ولي خودش هم کمي از حال مي رود، و اين را مي توان به نوعي همان حملات به ظاهر موفقيت آميز آلمان نازي بر ضد متفقين دانست که سطحي بود و هيچ نتيجه اي نداشت، چرا که در داستان مي بينيم که هري به ظاهر، وانمود به مردن مي کند)   و اين در حالي است كه از چند جبهه ي ديگر به ياران ولدمورت حمله شده  (موجودات افسانه اي جنگل ممنوعه – سنتور ها _ از پشت سر، و جن هاي خانگي هاگوارتز از سوي ديگر). ولدمورت در دوئلي كوتاه با هري پاتر، كشته مي شود (اين نماد  حمله ي عظيم آمريكا به آلمان است كه باعث شد آلمان در مدتي كوتاه نابود شود).

در هنگام دوئل مي بينيم که هري پاتر با طلسم خلع سلاح با ولدمورت مقابله مي کند که باعث مي شود، طلسم ولدمورت به سوي خودش برگردد و او بميرد. و البته نکته اي در اين بخش نهفته که آن را، در لايه اي ديگر، بررسي مي کنم.

نکته ي قابل توجه ديگر در اين لايه، اين است که زماني که ولدمورت، طلسمش به خودش بر مي گردد، چوب جادوي بزرگ که در  دستش است به هوا پرتاب مي شود و در اينجا است که با چنين توصيفي از خانم رولينگ رو برو مي شويم:

چوب از دست ولدمورت پرتاب شد، چرخيد و چرخيد تا به دست اربابي... رسيد که آمده بود تا بالاخره مالکيت کامل آن را در اختيار بگيرد.
اين چوب نماد ‹قدرت جهاني› است که از دست آلمان خارج و به دست آمريکا افتاد، و چنان اين صحنه توصيف شده که انگار از هري پاتر در جهان فردي بهتر وجود ندارد !

همان طور که مي بينيد، خانم رولينگ چطور يک واقعه تاريخي را در دل داستان جا داده است!

توجه: در كتاب گفته شده كه چهار جادوگر  مدرسه هاگوارتز را بنا كردند كه نام آنها به اين صورت نوشته شده: گودريك گريفندور – هلگا هافلپاف  - روينا رونكلاو – سالازار اسليترين. اگر دقت كنيد مي بينيد كه خواننده پس از خواندن اين اسامي به اين نتيجه مي رسد كه هر اسم و فاميل با يك حرف الفبايي شرع مي شود، خواننده در ذهن خود مُخفف اسامي را مي سازد : گودريك گريفندور gg – هلگا هافلپاف  hh - روينا رونكلاوRR  – سالازار اسليترين SS  و ناگهان خواننده متوجه مي شود كه مخفف نام آخري  SS  است كه با معادل كردن اين واژه با سازمان امنيتي آلمان نازي كه اس اس (ss) نام داشت به اين نتيجه مي رسد كه همان طور كه اسليترين فرد ظالمي بوده (فردي كه در مدرسه جادوگري تالاري ايجاد مي كند و هيولايي در آن قرار مي دهد تا روزي نواده اش با ياري آن هيولا، جادوگران غير اصيل را  بُكشد، مسلما فرد ظالمي است) ، سازمان اس اس نيز يك سازمان مخوف بوده. سازمان اس اس مَخوف ترين سازمان امنيتي زمان خود بوده و مانند سازمان هاي اطلاعاتي كنوني غَرب، كشتار بسيار و زندانيان بسياري داشته؛ولي اين يادآوري براي چه لازم است ؟ چرا خانم رولينگ به اين كار دست زده؟
     
همان طور كه ملاحظه كرديد، خانم رولينگ با قلم جادويي خود سعي كرده هم سير منطقي داستان به هم نخورد (همان طور كه ديديم جامعه جادوگري در يك جا جامعه ي اروپا را ترسيم مي كند و در مقطعي كوتاه جامعه ي آلمان را ترسيم مي كند و يا وزارت جادوگري در جايي دولت انگليس را نشان مي دهد و در جايي هم دولت آلمان را) و هم يك موضوع تاريخي را در لابه لاي واژه هاي اين داستان قرار دهد. ولي چرا اين موضوع تاريخي از دل تاريخ بيرون كشيده شده و در پوششي جذاب به مردم جهان عرضه شده؟

آيا قصد زنده نگه داشتن يك اتفاق  تاريخي كه به نحوي با موضوع هولوكاست  ارتباط دارد در نظر بود؟

آيا هدف از آوردن اين لايه، اشاره به عاملينِ به وجود آورنده ي هولوكاست نيست، تا از اين رهگذر، به نحوي غير مستقيم به هولوكاست اشاره كند؟
 

لايه دوم: لايه ي تحليل شخصيت ها

يكي ديگر از لايه هايي كه بايد به آن در اين داستان توجه كرد چند بعدي بودن شخصيت هاي اين داستان است. البته اين بخش ؛ تكميلي است براي لايه هاي ديگر داستان:

هري پاتر: در نمايي بسيار سطحي جادوگري است كه نماد شر، را به دفعات نابود مي كند. ولي ابعاد ديگر اين شخصيت عبارت است از:

يك ناجي: هري پاتر نماد يك ناجي است كه وظيفه اش نجات جامعه است. در سر راه به كمال رسيدن اين ناجي موانعي است كه اين موانع در برخورد هاي تند و آزار دهنده ي خاله و شوهر خاله و پسر خاله اش ديده مي شود. اين ناجي كه از سوي مربيان ماهري تربيت مي شود اميدي است براي نجات جهان. اين منجی همچون حضرت موسی در يک محيط ناخواسته بزرگ می شود (خانه خاله ی هری) و همچون مريم مقدس، گاه برای رهايی از دست فشار اطرافيانش (شوهر خاله ی خشنش) بايد روزه ی سکوت بگيرد. اين منجی مانند ديگر منجيان و ديگر قهرمانان تاريخ، بايد پالايش شود ؛ او بايد تنها لکه ی آلوده در خود را که باعث آشفتگی و عصبانيت های گاه و بی گاهش می شود (انرژی پليدی که در زمان کودکی به طور ناخواسته از ولدمورت گرفته است) را از خود بيرون کند و اين تنها با يک خودکشی داوطلبانه (در کتاب 7= زمانی که او در جنگل رو در روی ولدمورت قرار می گيرد) صورت می گيرد و او از اين پس پاک به حساب می آيد !  

آمريكا: همان طور كه در لايه قبلي توضيح داديم هري پاتر در نمايي ديگر، نماد آمريكا است. كه سعي در نجات جهان از ظالمين دارد. در اين داستان گفته شده كه هري پاتر در برخورد با ولدمورت (در يك ديد كلي نماد دشمنان آزادي و در يك نماي كوچكتر نماد آلمان است.) كمي از قدرت او را به طور غير ارادي مي گيرد (جادوي سياه) و اين نشان مي دهد كه آمريكا رگه هايي از ظلم را در برخورد خود با جوامع اعمال مي كند ولي همان طور كه داستان سعي در القاي آن دارد اين خشونت و ظلم،  به صورت غير ارادي از سوي آمريكا (ناجي) نشان داده مي شود. و همان طور كه در داستان به صورت بسيار واضح بيان شده، هري پاتر از جادوي خلع سلاح استفاده مي كند و با اين طلسم است كه در نبرد هاي خود پيروز مي شود (و در داستان از قول ياران دامبلدور نقل شده كه اين جادو به نوعي امضا و مشخصه هري پاتر است) در حالي كه ولدمورت و يارانش بيشتر از طلسم مرگ استفاده مي كنند. اين نشان دهنده ي گفتار آمريكا است كه مي گويد ما براي خلع سلاح به كشور ها حمله مي كنيم و قصدمان فقط خلع سلاح است.

و نكته اي ديگر كه بايد به آن توجه كنيم اين است كه هري پاتر در ابتداي سال در زمان گروه بندي، وقتي كلاه گروه بندي مي خواست او را به گروه اسليترين بفرستد، هري چندين بار گفت كه  اسليترين نه ، و اين هم نشان مي دهد كه آمريكا با اينكه داراي قدرت زيادي است، طرف ظلم را انتخاب نكرده و به صورت آگاهانه طرف خوبي و خير را انتخاب كرده و اين هم نوعي خلاص شدن آمريكا از زير فشار افكار عمومي را به دنبال دارد. زيرا اين لايه ي داستان به همراه ديگر لايه ها در ذهن خواننده قرار مي گيرد و در بخش ناخودآگاه ذهن فرد اثر مي گذارد !
   
دامبلدور (مدير مدرسه هاگوارتز): اين شخصيت هم داراي لايه هاي زياد معنايي است:

يك حامي بزرگ: به تناسب زمان دامبلدور نماد يك حامي قدرتمند است براي ناجي آينده (هري پاتر)  ولي بايد دانست اگر چه او داراي وظايف سنگيني است ولي هيچ وقت نمي تواند جاي ناجي را بگيرد و فقط و فقط ناجي مي تواند نجات دهنده ي جامعه باشد. حامي از او مراقبت مي كند و زمينه را براي رشد او فراهم مي كند و در زمان مناسب هم از كنار او مي رود.

اُسقف: در زمان هايي خاص دامبلدور با كمك چهره اي كه از او در داستان توصيف شده نقش يك اسقف را بازي ميكند، او با لباس هاي بلند و خاصي و با ريش سفيد و بلندش در مدت زماني كه در داستان حضور دارد همچون يك اسقف به ارشاد ديگران مي پردازد و نمونه هاي اين ارشاد ها و راهنمايي ها را تحت عنوان سخنراني هاي دامبلدور در متن داستان داريم يعني دامبلدور به ظاهر سخنرانيِ اول سال تحصيلي را انجام مي دهد يا در جمع معلمين جادوگري صحبتهايي مي كند ولي در باطن به ارشاد آنان پرداخته و حتي بعضي از سُخنان او منحصر به داستان نيست بلكه توصيه هايي است كه در ذهن خواننده نقش مي بندد و خواننده به طور ناخودآگاه آنان را در زندگي واقعي خود به كار مي گيرد.
 
قدرت انگلستان: دامبلدور همچون انگلستان است كه نقش پدري آمريكا را بازي مي كند و او را به سوي رشد سوق مي دهد و در زماني هم كه قدرت خودش كم مي شود صحنه را به آمريكا (هري پاتر) مي سپارد.

اسنيپ  (مرگخوار توبه كرده): اسنيپ فردي است كه در كتاب شخصيت او به زيبايي توصيف شده. او داراي شخصيت دو گانه است و به قول كتاب دوم يعني در زماني كه دارد اسنيپ را كه به همراه دامبلدور و فليچ و هري پاتر در دفتر دامبلدور جمع شده اند توصيف مي كند:  « نصف بدنش توي سايه و تاريكي و نصف ديگرش در روشنايي نور شمع ها قرار داشت  ». همان طور كه مي بينيم تصويري كه به طور خواسته يا ناخواسته ترسيم شده، نشان دهنده مرموز بودن اسنيپ است، او مرگخواري است كه در اواسط جنگ اول به طور مخفي با دامبلدور ارتباط برقرار مي كند و به او اطلاعات مي دهد و در مدت زمان 13 سالي  هم كه ولدمورت ضعيف بود، او در كنار دامبلدور كار مي كرد و به عبارتي توبه كرده بود ولي در عين حال ارتباطش را با مرگخواران ديگر حفظ مي كند ، او در زمان برگشتن ولدمورت به طرف او  مي رود ولي به طور ظاهري و بعد از مرگش به دست ولدمورت، معلوم مي شود كه او همان زمان كه توبه كرده به واقع بوده و با دامبلدور همراه بوده و براي او كار مي كرده.  

اسنيپ در يك نگاه مي تواند كشور ايتاليا باشد كه در اوايل جنگ جهاني اول، از حلقه ي جبهه متحدين گسست و به متفقين پيوست (همكاري اسنيپ با دامبلدور در زمان حمله ي اول ولدمورت) . و در نگاه ديگر مي تواند كشور شوروي باشد كه در جنگ جهاني دوم با هيتلر پيمان عدم تجاوز بست ولي درصدد حمله به آلمان بود (اسنيپ، در زمان قدرت گرفتن دوباره ولدمورت در عين حال كه با او همراه شد ولي در واقع با دامبلدور بود) كه در اين حال هيتلر از اين قصد شوروي مطلع شد و پيش دستي نمود و به شوروي حمله  كرد كه باعث حيرت شوروي شد  (در كتاب 7  مي خوانيم كه ولدمورت به وسيله ي مارش،اسنيپ را مي كُشد، البته بايد به همان نكته اي كه در ابتداي اين مقاله اشاره شده است، توجه كرد، كه خانم رولينگ براي اينكه نمي خواسته سير منطقي داستان ناقص شود اين لايه ها را تا جايي كه امكان دارد در درون اين داستان قرار داده !)   

لايه سوم:  بي خدايي


يكي ديگر از مباحثي كه بايد در اين داستان به آن توجه شود، فقدان وجود خدا تا آخر داستان است كه نشان دهنده ي انسان محوري و توجه به وجود محوريت انسان است. و اين نكته بارها و بارها ديده مي شود به عنوان مثال دامبلدور بارها مي گويد اميد ما به هري پاتر است  و يا ما لحظه اي را در اين داستان نمي بينيم (به جز آخر داستان و آن هم براي خالي نبودن عريضه) كه از خدا طلب كمك شود و هر امداد و كمكي كه رخ مي دهد از سوي دوستان و حاميان به يكديگر است: كمك دامبلدور به هري در تالار اسرار (كتاب دو)، كمك ارواح والدين هري به او در زمان برخوردش با ولدمورت در قبرستان (كتاب چهار) و... از اين قبيل مي باشند، البته در آخر داستان ذكر شده است كه هري پاتر با اميد به خدايِ آسمان (يا   لفظ اميد به آسمان ها به کار رفته )  به ولدمورت حمله مي كند.  كه اين مي تواند  نشان دهنده ي آن باشد كه اميد همه به هري پاتر و اميد هري پاتر (آمريكا) هم به خدا  مي باشد يعني دروازه ي رسيدي به خدا هري پاتر است و اين همان دين گرايي دولتمردان و سياست مداران آمريكايي است كه فقط ايمان را از سوي خود مي دانند و در راه رسيدن به آن تلاش مي كنند (مسيحيان تجديد حيات يافته ). البته چند اشكال در اينجا وارد است:  اول اينكه از آنجايي، كه تا قبل از انتشار كتاب 7، بحثي در گرفته بود در مورد انسان محوري و توجه نكردن خانم رولينگ به وجود خدا در داستان، شايد آوردن اين جمله « با اميد به خداي آسمان » براي پايان دادن به اين بحث بوده تا به اهل فكر نشان دهد كه به وجود خداوند در داستان پرداخته شده است. اما با آوردن اين جمله در اواخر داستان يك نكته ي ديگر به چشم مي خورد. و آن اين است كه: چرا گفته شده خدايِ آسمان، به بيان ديگر چرا از ياي نسبت استفاده شده. اين يادآور چند خدايي و وجود الهه هاي چند گانه در حوزه تمدن غرب است. لازم به ذكر است كه غرب در حال رجوع به عصر اسطوره هاي خود است كه همان عصر پيش از مسيحيت است. اين موضوع بارها و بارها در عناصر فيلم هاي گذشته ي ساخته شده توسط غرب ديده شده است.

 خانم رولينگ مي توانست بجاي اين واژه (خداي آسمان) ، واژه هايي مانند: خداي آسمان و زمين و يا خداي توانا و يا خداي قدرتمند استفاده كند كه اين اسامي صفات خدا را كه در ذات اوست نشان مي دهد  ؛ پس استفاده از چنين بياني، مشكوك است.     

قرار دادن اين لايه در داستان باعث مي شود كه ذهن خواننده با تبليغات محسوس آمريكايي ها و صهيونيست ها راحت تر همراه شود.

لايه چهارم: لايه ي ماورا  


 يكي ديگر از لايه هايي كه بايد به آن توجه شود، بنا شدن اين داستان بر پايه ي خيال و مسائل ماورايي است.
 متمركز كردن ذهن افراد به ماورا، آنها را از توجه به زندگي عادي باز مي دارد و به عبارتي مشكلاتي را كه در زندگي انسان رخ مي دهد و او  قادر به معنا كردن آنها نيست، مفاهيم ماورايي به آنها معنا مي بخشد ؛ اين به آن معنا نيست كه من به ماورا اعتقاد ندارم، بلكه من بر اين خُرده مي گيرم كه، استفاده سو از ماورا براي توجيه هر چيزي اشتباه است.  ترسي كه در وجود افراد از مسائلي غير قابل درك به وجود مي آيد و يا اتفاقاتي كه رخ مي دهد و جوابي براي آنها ندارد و آن را به ماورا نسبت مي دهد از كاركرد هاي اين قبيل داستان ها است. در داستان هري پاتر به دفعات با اين موارد روبرو مي شويم و حتي فراتر از آن خود داستان هم يك مُسَكِّن براي التيام درد ناشي از عدم شناخت طبيعت است.

 در كتاب ششم داستان هري پاتر، زماني كه نخست وزير انگليس در حالتي مضطرب در اتاقش در حال قدم زدن است و به قتل هاي مرموزي كه عاملين آن پيدا نشده و يا فرو ريختن چند پل، فكر مي كند و فشار افكار عمومي را بر روي خود حس مي كند، ناگهان وزير سحر و جادو ظاهر مي شود و به او مي گويد كه اين حوادث رخ داده در جامعه ي انساني، از سوي جادوگران سياه مي باشد و هيچ دليل منطقي ندارد.

 اين مطلب كوتاه آنچنان در ذهن خواننده نقش مي بندد كه از آن پس درباره ي حوادثي كه در  جامعه اش و يا جهان رخ مي دهد و هيچ كس از دولت مردان قادر به پاسخ گويي درباره علت آن نيست و يا نمي خواهند پاسخ دهند، فرد اين اتفاقات را به طور ناخوداگاه به مسائل ماورايي مربوط مي كند و به طرز جالبي از فشار افكار عمومي بر دولت مردان كاسته مي شود واين خواست سياستمداران غرب است.  


 خودتان جست و جو كنيد:

پيدا مي كنيد كه بازيگر نقش هري پاتر، يعني دانيل رادكليف بعد از مدتي كه به عنوان هري پاتر معروف شد، بازي در يك فيلم جديد را هم شروع كرد، كه نامش  my boy jack   (پسر من، جك) مي باشد ؛ و داستان آن در مورد يكي از سربازان متفقين است، كه در جبهه هاي جنگ عليه آلمان شركت مي كند !!
چرا بايد دانيل رادكليف، نقشي اينچنيني، در فيلمي تاريخي بازي كند؟!
از خود سوال كرده ايد؟
آيا اين همان تداعي و زنده نگه داشتن يك بُرش تاريخ نيست؟ آن هم توسط يك بازيگري كه محبوب معاصرين شده؟!
. در لايه اول، گفتم كه هري پاتر نماد آمريكا است و اينك مي بينيد اين بازيگري كه هري پاتر به نام او سند خورده، در نقش يك سرباز متفقين بازي مي كند و فيلم، شرح حال يك سرباز و خانواده اش را نشان مي دهد. همه ي اينها پيشبرد اهداف پروژه هري پاتر است.
در آن فيلم، آقاي دانيل رادكليف با همان عينكي كه در فيلم هاي هري پاتر حاضر شده، ايفاي نقش مي كند !

شايد بپرسيد چه ربطي دارد؟ ربطش اين است كه طبق همان پروژه هري پاتر، يكي ديگر از عوامل موثر در رسيدن به هدف، اشيا حاضر در پروژه مي باشند. و اين عينك خاص، يعني عينك پنسي گِرد مشخصه ي خاص يهوديان است !! و به نوعي مُعرف و امضاي آنها است.

چرا خانم رولينگ و تهيه كنندگان فيلم هاي هري پاتر و يا به طور كل مسئولين پروژه هري پاتر، اين عينك را انتخاب كرده اند؟ چرا خواسته شده هري پاتر (دانيل رادكليف = الگو و سنبل نوجوانان و جوانان) را يك يهودي جلوه دهند؟ يا اصلا چرا يهود را مطرح كرده اند؟

پيدا مي كنيد كه بازيگر نقش ولدمورت، يعني رالف فيناس در سال 2008 در فيلمي با نام The Reader   (خواننده = كتاب خوان) حضور دارد. او در اين فيلم نقش يك آلماني را بازي مي كند ! كه داستان فيلم شرح مختصري از دوران نوجواني و جواني اوست. اين نوجوان 15 ساله  آلماني در برلين با يك زن آلماني اشنا مي شود (داستان بعد از جنگ جهاني دوم را نشان مي دهد) و با  اين زن ارتباط عاطفي بر قرار مي كند، بعد از مدتي كه از او جدا مي شود و مشغول تحصيل حقوق مي شود، روزي در دادگاهي حاضر مي شود و همراه همكلاسي هايش به عنوان بيننده در جايگاه قرار مي گيرند. او در آنجا زماني كه نام متهم برده مي شود، متهم را مي شناسد. هانا اشميت، همان معشوقه اش كه مدتي را با او بوده. يك زن عضو سابق حزب نازي كه در اردوگاه هاي مرگ آلمان كار مي كرده ! اين زن يكي از مسئولان انتخاب يهوديان براي اردوگاه مرگ بوده !...

چطور مي شود كه بعد از معروف شدن دانيل رادكليف به عنوان هري پاتر، او بايد نقش يك سرباز متفقين را بازي كند (در حالي كه يهودي است) و در مقابل، رالف فيناس كه ولدمورتِ شناخته شده است و دشمن هري پاتر، بايد نقش يك آلماني ارتباط بر قرار كرده با يك نازي را بازي كند؟!

كمي فكر كنيم... !

شايد اين بازيگران، روحشان هم از پشت پره ها خبر دار نباشد، به عقيده من اينها مهره هاي شطرنج هستند، كه خودشان فكر مي كنند آزاد و مستقل هستند و بنا به اختيارات و استعداد هايشان مي توانند عمل كنند، يكي همچون سرباز فقط يك قدم مي تواند به اطراف برود و ديگري مانند وزير و رخ اختيارشان بيشتر است.

مسئولين امر، ساخت فيلم هاي هري پاتر را به كمپاني وارنر مي دهند، و او بازيگران را با نظارت مسئولان انتخاب مي كند. و بعد از مدتي بازي، اين بازيگران شناخته شده به نحوي به سوي نقش هايي ديگر سوق داده مي شوند. در حالي كه فكر مي كنند آزادند، و نمي دانند كه با زيركي تمام به آن نقش ها كشانده شده اند، تا تصوير روشني از زنده كردن تاريخ باشند. زنده كرده رويارويي آمريكاي يهودي و آلمان نازي  !!
اين همان پروژه هري پاتر است.

چرا زماني كه دامبلدور، به عنوان يك الگوي قوي براي خوانندگان در آمده و كودكان و نوجوانان، او را دوست دارند ؛ خانم رولينگ به يك باره در اخبار اعلام مي كند كه دامبلدور همجنس‌باز است؟!!

چرا خانم رولينگ يك الگو را خُرد مي كند؟!
برخي مي گويند، شايد او واقعيتي را گفته. يعني به فساد كشيده شدن برخي از كشيشان.
بسيار خوب، اگر بنا به گفتن واقعيتي بود، چرا آن را در دل داستان جا نداد؟ چرا اين واقعيت را زماني گفت كه دامبلدور يك شخصيت محبوب شده بود؟
اصلا سوالي ديگر، شما خانم رولينگ يك نويسنده اي، چرا حاشيه سازي مي كني؟!! چرا بي دليل يك شخصيت داستان را كه همسان اسقفان كليسا است، زماني به اوج مي بري و بعد به زمين مي زني؟ خانم رولينگ شما مي خواهي دين داري را در چشم ها زشت كني و يا اينكه همجنسبازي را عملي شايسته نشان دهي؟!

چرا چو چانگ دختر شرقي كه در داستان هري پاتر بود، به يك باره كنار گذاشته شد؟ در كتاب به نحوي سريع مهرش از دل هري رفت و هري از او گسست. اما در فيلم 5 ديديم كه او را يك خائن جلوه دادند.

چرا بايد با يك شرقي اين طور برخورد كنند؟ اين ورود سياست در ادبيات نيست؟! اين نمادي از برخورد سواستفاده جويانه غرب نسبت به شرق نيست؟!

چرا همچون داستان عيسي (ع)، در داستان هري پاتر هم بايد يكي از ياران هري پاتر به او خيانت كند (در ماجراي ارتش دامبلدور) !
خوانندگان عزيز مي توانيد اين سوال مرا پاسخ دهيد كه چرا در مجموعه كتاب ها از اسرار و رموز قديمي و اسطوره اي استفاده شده؟

مثلا چرا:
هري پاتر يك نشان صاعقه بر پيشاني اش دارد و چنان كه گفته شده، اثري است كه در اولين برخوردش با ولدمورت از او بجا مانده. من قبلا گفتم كه شكل صاعقه ي رو پيشاني هري پاتر، شبيه اس شكسته است (البته اين نقش صاعقه دقيقا شبيه اس نيست، چرا كه برعكس است، ولي در برخورد اول اين را در ذهن تداعي مي كند كه شبيه اس است)، و دو اس شكسته نماد سازمان اس اس (ss) آلمان نازي است (يعني ولدمورت كه نازي صفت است در برخورد با هري پاتر بخشي از قواي خود را به او منتقل كرده)، ولي نكته اي ديگر را نگفتم كه اينك مي گويم، نشان رعد و برق (صاعقه) نشان مخصوص زئوس خداي آسمانِ (و خداي خدايان) يونان قديم است.

صاعقه نماد قدرت و خدايي است. صاعقه سلاح زئوس بوده. و حالا سوال اين است چرا نشان صاعقه، با اين وصفي كه از آن گفتم، انتخاب شده؟!
آيا خواستْ، اين نبوده كه به هري پاتر جلويي خدايي داده شود؟! همان طور كه گفتم او نماد آمريكا است و آمريكا دريچه هدايت و خوشبختي را از طريق خود مي داند، و اين نشان صاعقه هم تصديقي بر اين است كه آمريكا به راستي صورت و سيرتي خدايي دارد !!

چرا در كتاب 5 ، زماني كه دامبلدور و ولدمورت در حال جنگ هستند، به نوعي از اركان چهارگانه سازنده  هستي (آتش، آب، باد، خاك) استفاده مي كنند؟! دامبلدور مجسمه ها (از خاك ساخته شده اند) را زنده مي كند و به سوي ولدمورت مي فرستد، جنگ به وسيله آب و آتش ادامه مي يابد . و اين ماجرا در فيلم به زيبايي، اما با تغيير به نمايش كشيده شده ؛ در آواخر فيلم 5 مي بينيم كه اين عناصر چهارگانه توسط اين دو نفر عليه ديگري به كار مي رود !

چرا بحث تضاد دو رنگ سرخ و سبز در اين مجموعه داستان به وضوح نمايان است؟! (رنگ نور جادوي خلع سلاح سرخ، رنگ گروه گريفندورهم سرخ است  و رنگ جادوي مرگ سبز است ! سبزي كه رنگ گروه اسليترين هم هست) در حالي كه مي دانيم اين دو رنگ در فرهنگ هاي مختلف با اينكه معنا هاي مختلفي دارند، اما در هر حال هميشه در مقابل هم بوده اند. (دليل آن در اين مقاله مجال نيست. بهتر است براي اطلاع بيشتر به كتاب هاي فرهنگ اساطير و علائم مراجعه كنيد.)

چرا نمود و جولان هميشگي برخي از اعداد را در طول داستان شاهد هستيم؟ منظور اين است كه دائما از اعداد خاصي در داستان استفاده شده است. به عنوان مثال: چرا مجموعه داستان هاي هري پاتر در 7 جلد نوشته شده؟ و چرا دوستان وفادار و همراه هري پاتر 7 نفر اند؟ چرا كه مي دانيم هفت عددي مقدس در فرهنگ سامي است. و از اين نمونه ها در طول داستان هم، زياد به چشم مي خورد. ميتوانيد ببينيد...
 
چرا ورد ها و جادو هايي كه خانم رولينگ در داستانش به كار برده، يا ريشه در زبان لاتيني دارند و يا زبان عبري (زبان يهوديان) ! به عنوان مثال: جادوي مرگ كه آواداكداورا نام دارد، ريشه اش از يك طلسم رايج در قرون وسطا است كه Abracadabra  نام داشت، و همين طلسم آبرا كدابرا (Abracadabra) هم از عبارت عبري مقابل گرفته شده است = abreg ad habra به معناي صاعقه ات را تا زمانِ مرگ بفرست !

 و ما مشاهده مي كنيم: زماني كه ولدمورت مي خواست با اين طلسم، هري پاتر را بكشد، به دليل طلسم محافظ مادرش، فقط يك علامت صاعقه بر روي پيشاني هري پاتر بر جاي گذاشت !!

خوانندگان، استفاده از اين رموز و ورد ها و الفاظي با پشتوانه ي قديمي و كهن، چه رازي را از ما پنهان كرده؟!!
    
خوانندگان عزيز به من بگوييد كه چرا در داستان هري پاتر آمده است كه: مدرسه هاگوارتز صد و چهل و دو پلكان دارد، پلكان هايي كه روز هاي جمعه به جاي متفاوتي منتهي مي شوند !

چرا روز جمعه، روزي منحرف كننده تداعي شده؟
چرا پله ها بايد در همه ي روزها راهي براي رسيدن به مسير درست باشند ولي در روز هاي جمعه تغيير كنند و افراد را به جاي ديگري  هدايت كنند؟ چرا خواسته شده روز جمعه را در ذهن ها بد جلوه دهد ؟!
 
اين همان پروژه هري پاتر است.
خوانندگان عزيز و فكور، اينك شما پاسخ دهيد.
 

سخن آخر

در پايان بايد اعتراف كرد كه داستان هري پاتر، كاري فوق العاده و عالي است. و من در شگفتم كه اين نويسنده ي نوظهور چطور اين مجموعه را نوشته؟! كاري قوي و جذاب.
رولينگ هر منظوري را كه خواسته در اين داستان قرار دهد، با مهارت تمام به نحوي قرار داده كه يك كار صرفا اهانت آميز نباشد (همچون فيلم 300 و يا اسكندر و...)، متخصصان فرهنگي غرب كه قصد تخريب فرهنگ هاي ديگر ملل را دارند، سال به سال بر تجربياتشان افزوده مي شود، و در كار هاي جديدشان به جاي اينكه يك سخن را مستقيم بيان كنند و يا اينكه آن را به نحوي غير قابل قبول در آوردند، سخنان و اهداف خود را در لايه هايي پنهان مي كنند، تا در ناخودآگاه مخاطب بنشيند (كه همانا ناخودآگاه قدرتمند تر و موثر تر است) و بعد با فراهم آوردن ديگر قطعات پازل خود، به هدف خود مي رسند.

شايد بگوييد كه لايه ها را پذيرفتيم، ولي اينها چه تاثيري در خواننده كتاب ها دارد.
جواب شما اين است ؛ پروژه هري پاتر اين طور عمل مي كند كه:
 خواننده وقتي كتاب ها را خواند، تصويري از يك انسان جاني و جادوگر، كه بسيار قدرتمند است در ذهنش نقش مي بندد (اسليترين) كه مشخصه اش رنگ سبز بوده و گفته كه نواده من مي آيد و خواسته هاي مرا دنبال مي كند، و بعد خواننده، تصويري هم از نواده ي وي دارد كه فردي قاتل و آدم كش است، اسمي خاص دارد كه ديگران مي گويند اسمش شوم است و نبايد گفت، ياراني دارد و با جبهه ي خير در جنگ است ؛ مدتي حضور دارد و به ناگاه ضعيف ميشود و غايب ؛ و بعد دوباره قدرت ميگيرد  و در ميان يارانش ظاهر مي شود  (ولدمورت).

خوب تا اينجا اين تصوير ساده، و بي هيچ كنايه و اشاره اي در ذهن خواننده به وجود آمده است. در حركت بعدي فيلم ها ساخته مي شود و بر روي آنها تبليغ مي شود. اين خواننده، فيلم ها را مي بيند، و آن تصوير ذهني كه از ولدمورت داشته، با توجه به جادوي تصوير (فيلم) در ذهنش روشن تر مي شود، چرا كه ظلم و خشونت و قتل عام را حس مي كند و خود را با هري پاتر يكي مي بيند و در برابر ولدمورت موضع مي گيرد.
هنوز هم اتفاق مهمي نيفتاده، جز اين كه در ذهن خواننده تصاويري شفاف قرار گرفته.

حال حركت ديگري در پروژه ي هري پاتر رخ مي دهد و آن اخبار جهان است. بله اخبار جهان. در ظاهر هيچ ربطي به داستان هري پاتر ندارد، ولي كامل كننده ي پازل پروژه ي هري پاتر است:

مثلا زماني كه در جامعه درباره هلوكاست، هيتلر، خونريزي هاي هيتلر و اعمال و رفتار وي سخن برود (همان علاقه ي مداوم يهوديان در زنده نگه داشتن ياد هلوكاست)، افرادي كه داستان هري پاتر را خوانده اند، از آنجايي كه مفهوم روشني از ظلم و ظالم در ذهن دارند و همچنين مشابه هيتلر را در داستان ديده اند كه اعمالش همچون هيتلر بود (ولدمورت)، اعمالي چون: جدا كردن افراد با خون خالص از بقيه جامعه، تصفيه مخالفين خود، در دست گيري كامل آموزش  و...

آن گاه، بدون اينكه به صراحت بگويند كه ولدمورت، همانند هيتلر است ؛ ناخودآگاه با يهوديان همدردي مي كنند، و از اينكه فردي به دنبال تصفيه نژادي بوده تنفر پيدا مي كنند.

اين بخش كوچكي از توضيح اين پروژه بود، شما خوانندگان عزيز، حتما به دنبال بررسي اين پروژه برويد كه در مقابل اقدامات غربي ها كه با اين محصولات فرهنگي شان، هدفي جز نابودي هويت ملي ما، دين ما و باور هاي ما ندارند، آماده تر باشيد.

اين داستان هم زنده كننده يادِ واقعه ي مشكوك هلوكاست است و هم نشان دادن يك الگو و منجي (آمريكا) و هم منحرف كننده اذهان به ماورا الطبيعه است.
 
به عقيده من، در نوشتن و نشر اين داستان دو نظر، به ميان مي آيد:

1) يكي آن است كه، از آنجايي كه يهوديان علاقه ي زيادي به مطرح كردن مباحثي دارند، كه به اصطلاح مظلوميت قوم يهود را نشان دهد (همچون جنگ جهاني دوم و موضوع  هولوكاست، كه بسياري از مورخان مشهور غربي و همچنين يهوديان اهل تحقيق اين واقعه را ساختگي و دروغ القا شده از سوي صهيونست ها دانسته اند،  تا صهيونست ها  بتوانند آن را دست آويزي براي توجيه جنايات خود قرار دهند.) و يا اينكه قصد دارند، تا مي توانند به اسلام ضربه بزنند (كه از زمان بعثت پيامبر شروع شده و در طول تاريخ ادامه داشته)، از اين رو، خانم رولينگ سعي كرده است مضامين  مورد علاقه آنها را در لايه هايي در اين داستان قرار دهد، تا از اين رهگذر از حمايت هاي مالي و تبليغاتي آنها  و به طور كلي،‌ جهاني كردن  داستان از سوي قدرتمندان، بهره ببرد.

2) نظر ديگر اين است: بعيد دانسته مي شود كه خانم رولينگ، اينقدر توانايي، در، سر هم كردن اين همه لايه  با هم داشته باشد. چنانكه مي دانيم متوسط شاهكار ادبي در سن 54 سال و نيمي مي باشد و نهايتا هر فردي ماكسيمم، سه اثر شاهكار در سه فاز متفاوت دارد. و اينكه ايشان در اين سن و آن هم باعدم نويسنده بودن در گذشته، به يكباره هفت جلد كتاب، با محتوايي سلسله وار را به عنوان خروجي ادبي خود عرضه مي كند و همچنين اينكه ايشان اين همه اطلاعات داشته باشد و بتواند اين اطلاعات را به اين نحو كنار هم بگذارد، ما به اين نتيجه مي رسيم كه حتما، ايشان مشاوران بسيار حرفه اي  در كنار خود داشته ، كه در اين كار به وي كمك كرده اند. و يا به عبارت ديگر، اين اثر نوشته شد و سپس، خانم رولينگ به عنوان نويسنده ي آن معرفي شد !!
منبع:سيد عليرضا واعظ موسوي،
سایت موسسه موعود عصر http://mouood.org/content/view/8748/3/
به نقل از وبلاگ سينما و صهيونيسم:http://cinemazion.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:1  توسط امیرحسین صابری  | 

به اين پيوند حتما سر بزنيد.خيلي باحاله!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:17  توسط امیرحسین صابری  | 
سلام. حال و احوال؟ انشاءالله كه خوب باشيد.

خوب حتما خبردار شديد كه فيلم ششم هم اكران شد.البته من هنوز فيلم رو نديدم و نميتونم در موردش نظر بدم اما انشاءالله سعي ميكنم حتما فيلم رو ببينم و يك نقد درست و حسابي در موردش بزنم.اما اينطور كه نظر مياد فيلم خيلي مورد تائيد واتيكان و حضرت پاپ بوده، ولي من الان نمي تونم نظري در مورد اظهارات ايشون بدم.

ياعلي!فعلا خداحافظ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:56  توسط امیرحسین صابری  | 
با سلام

مي تونيد متن پيام رو از لينك زير مطالعه كنيد.

متن پيام مقام معظم رهبري

                                      حضرت آيت الله العظمي بهجت(قدس سره شريف)                         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط امیرحسین صابری  | 
انا لله و انا علیه راجعون.

با عرض تاسف با خبر شدیم که حضرت آیت الله العظمی بهجت امروز عصر در بیمارستان ولی عصر قم به دیار باقی شتافتند.

روحشان شاد و یادشان گرامی.

 خبر فوت حضرت آیت الله العظمی بهجت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط امیرحسین صابری  | 

بسم الرب الشهداء و الصديقين

السلام علي المهدي

سلام عليكم

نقد مكتب‏ها:بانقد هدف‏ها و تحليل نيازها، به نقد مكتب‏ها مى‏رسيم.در اين فصل مى‏توانيم:از نيازها،از طرح كلى و هماهنگ مكتب،از نقش تاريخى و اثر علمى،از ايده‏آل‏هاى انسان، كمك بگريم.و آنگاه به مقايسه‏ى كلى مكتب‏ها، در پنج مرحله‏ى جهان‏بينى، ايدئولوژى، فلسفه‏ى تاريخ، نظام اقتصادى و روش انقلابى، بپردازيم.به كار گرفتن اين معيارها، در نقد مكتب‏ها، احتياج به توضيح بيشتر ندارد؛ چون با توضيحى كه در روش نقد آمد، مسأله تا حدودى روشن مى‏شود.از آرمان‏ها، مجزا و جداى از نيازها، دوباره بحث كرده‏ايم تامكتب‏هاى بيشترى در اين وسعت شركت كنند و با يكديگر مقايسه شوند.در آخر از مقايسه‏ى وسيع‏ترى در آن پنج مرحله، سخن رفته؛ چون كسانى كه مى‏خواهند نقد بزنند و انتخاب كنند، در ميان چند راهى عقايد و مكتب‏ها، جز اين چاره ندارند.راه‏هاى ديگر نقد در آنجايى به كار مى‏روند كه جز يك راه پيش پا نباشد.

1- نيازها:انسان همراه بيشتر طلبى و بهتر طلبى و تنوع خواهى، به نيازهاى عظيمى مى‏رسيد.اين نيازهاى بزرگ، او را به اجتماع وادار مى‏كردند و در جامعه گره مى‏زدند.در جامعه رابطه‏ها و داد و ستدهايى وجود دارد كه از نيازهاى انسان، الهام مى‏گيرند. اين رابطه‏ها ضرورت تدبير و رهبرى و تنظيم و خط مشى را پيش مى‏كشند، تنظيمى هماهنگ با نظام هستى و تدبيرى هماهنگ با تركيب و استعدادهاى انسان. آنچه با اين هر دو هماهنگ نباشد، عامل درد و رنج و انهدام و نابودى جامعه و انسان است. سوخت هر ماشين بايد با ساخت آن هماهنگ باشد وگرنه آن را مى‏سوزاند و منهدم مى‏سازد.با اين معيار به راحتى مى‏توانيم مكتب‏هاى زيادى را كنار بگذاريم؛ چون آنها يا به تنظيم و تدبير توجهى ندارند و يا در اين تنظيم و تدبير، به‏هماهنگى آنها با هستى و با انسان توجهى ندارند، در حالى كه انسان حتى در ساده‏ترين نيازهايش، حتى در يك لقمه خوراك و يك قطعه لباسش، با تمام هستى رابطه دارد.ما در يك هستى و جهان نظام يافته و علمى و عليّتى زندگى مى‏كنيم، جهانى كه تمام پديده‏هايش به هم گره خورده‏اند.در اين جهان، حتى حركت الكترون‏هاى مغز تو و تشعشعات وجود تو، بر روى دورترين ستاره اثر مى‏گذارد و از دورترين ستاره اثر مى‏پذيرد.در اين هستى مرتبط و هماهنگ، انسانى كه جزيى از اين جهان و در رابطه با تمامى جهان است، نمى‏تواند بى‏توجه به اين هماهنگى، هر گونه كه مى‏خواهد، خيز بردارد و هر كار كه مى‏خواهد بكند.قراردادهاى اجتماعى او مادام كه در رابطه و هماهنگ با اين نظام و با اين استعدادها نباشند جز زنجير انسان و انهدام جامعه چيزى نخواهند داشت.انسان، با تمام هستى رابطه دارد، اما به تمام اين رابطه‏ها آگاهى ندارد.هنوز چراغ علم او اينقدر شعاع ندارد كه تمام اين رابطه‏ها را روشن كند و نمى‏توان با اين چراغ گرد گرفته راه رفت، حتى نمى‏توان يك لقمه غذا خورد؛ چون يك فساد در اين هستى مرتبط، يك فساد نيست و در يك گوشه حبس نمى‏شود كه تمام نسل‏ها را آلوده مى‏كند و زمين و دريا را به گند مى‏كشد. و انسان چاره‏اى ندارد، جز مرگ و يا هماهنگى.در اين مرحله ناچار ضرورت آگاهى به تمام رابطه‏ها مطرح مى‏شود،حتى اين آگاهى بايد پيش از كوچك‏ترين رابطه‏ى انسان با هستى بدست آمده باشد.شايد شاهد جمعى بوده‏اى كه لباسشويى و يا ماشين آبگيرى و يا وسيله‏اى ديگر خريده‏اند. اينها خيلى با احتياط به اجزاء آن دست مى‏زنند.اگر بچه‏ى فضولى بخواهد آن را به برق بگذارد، همه از جا مى‏پرند و داد مى‏زنند و مى‏گويند صبر كن تا راهنمايش را ببينيم.اينها پيش از هر اقدام به راهنما، به كتابى روى مى‏آورند كه طرز كار را آموخته باشد؛ چون مى‏دانند، يك برخورد ناشيانه با سوختن وسيله، يكى است.پس چگونه مى‏توانيم در اين هستى مجهول، اين انسان غريب را به هر رابطه‏اى اجازه بدهيم، پيش از آنكه به آگاهى رسيده باشد و يا از آگاهى، راهنمايى گرفته باشد.آيا اين فاجعه را مى‏توانيم بپذيريم كه تمام انسان‏هاى تاريخ باج راحتى آخرين انسانى را بپردازند كه مى‏تواند با آگاهى تمام در اين هستى حساب شده و نظام يافته گام بردارد.انسان با تمام هستى رابطه دارد و به اين رابطه‏ها آگاهى ندارد، در نتيجه چاره‏اى برايش نيست جز برخورد و بهره بردارى از آگاهى كه تمام هستى را در دست دارد و تمام رابطه‏ها را مى‏شناسد ...حتما اين چنين آگاهى وجود دارد، به دليل اين كه ضرورت دارد.همانطور كه انسان معتقد است كه براى او سوخت‏هايى وجود دارد، به‏همين دليل كه ضرورت دارد.در اين هستى نظام يافته حتماً به دليل ضرورت مى‏توان در جست و جوى آگاه، راه افتاد و آن را يافت و از او پذيرفت.هر نوع فكر ديگر، بيش از اغفال و وسوسه‏ى انسانى نيست كه جز يك راه پيش پا ندارد. يا بايد نظام را در هستى نفى كنيم و جهان را، جهانى بى‏بند و بار قلمداد كنيم كه هر كس مى‏تواند در آن طشت بيندازد و هر كس مى‏تواند در آن لُكّه برود و خيز بردارد و يا بايد در جهان نظام يافته پيش از هر رابطه، اين آگاهى را داشته باشيم و يا بايد با آگاه و مطلعى پيوند بخوريم.از آنجا كه نظام هستى، در تجزيه هم به مرحله‏ى بهره‏بردارى رسيده و علم بر آن استوار گرديده و از آنجا كه امكان آگاهى در اين وسعت براى يك انسان كه هيچ، براى تمام انسان‏ها هم نيست، چاره‏اى نيست جز كشف وجود آگاهى كه حتماً به دليل ضرورتش در اين هستى منظم وجود دارد.امروز به دليل نظام هستى، به اين يقين رسيده‏اند كه هر آفتى، دشمنش را با خودش همراه دارد و هر دردى، درمانش در كنارش هست؛ چون اين درمان ضرورت دارد و هستى نظام دارد و از هماهنگى برخوردار است.ضرورت و نظام هستى دليل وجود آگاهى است كه بايد هر مكتبى، پيش از هر گونه تنظيم و تدبير، با او رابطه داشته باشد.

2- طرح كلى:‏براى انسان سؤال‏هايى هست؛ از هستى، از انسان، از جامعه و تاريخ و از نقش انسان در اين همه و از روش تربيت انسان براى اجراى اين نقش.هر مكتبى ناچار براى اين سؤال‏ها جوابى و راه حلى دارد، همانطور كه از تنظيم و تدبير، از حكومت و قانونگذارى هم، برنامه‏اى داشت.مكتب‏ها را مى‏توان، با همين جواب‏ها و راه حل‏ها، نقد زد و بررسى نمود كه چگونه و از چه راهى انسان را به شناخت‏ها مى‏رسانند و براى آن نقش تربيت مى‏نمايند.در برنامه و در روش، امكان نقد هست؛ چون در روش مى‏توانند به تو ماهى بدهند و مى‏توانند به تو ماهى گيرى، بياموزند. مى‏توانند تو را گرم كنند و مى‏توانند روشنگر تو باشند. مى‏توانند با تلقين و تحميل و با تفهيم و تعليم با تو كنار بيايند.همانطور كه در برنامه‏ها، مى‏توانند با توجه به تمام قسمت‏ها، براى توطرح بريزند و مى‏توانند بدون شناخت از انسان طرح‏هاى گنگ و پر ماجرايى را عرضه بدارند.از آنجا كه براى اين برنامه ريزى و روش آموزى هم، به آگاهى و احاطه و دلسوزى و علاقه، نياز هست، زيراب بسيارى از مكتب‏ها زده مى‏شود. تنها مكتبى استوار مى‏ماند كه بتواند در اين زمينه‏ها با اين دو شرط، طرحى عرضه بدارد. و بتواند سؤال‏هاى سردرگم و مبهم انسان را جوابگو باشد.چه سؤال‏هاى گنگى كه يك عمر انسان را مى‏خورند و يك عمر در او وِلوله مى‏اندازند، مگر آنكه آموخته باشد كه چگونه با اين سؤال‏ها روبرو بشود و به تنظيم آن دست بيابد.

چرا سؤال كنيم؟و چگونه سؤال كنيم؟اين دو از سؤال‏هاى بنيادى هستند. مادام كه روش طرح سؤال را نياموخته باشيم به حل آن نمى‏رسيم؛ چون طرح صحيح سؤال، نيمى از جواب آن است.گذشته از حس كنجكاورى و عشق به آگاهى، ضرورت طرح سؤال، به خاطر جريان گرفتن فكر و رسيدن به شناخت و سنجش و انتخاب و عمل است. ضرورت انتخاب، ضرورت طرح سؤال را توضيح مى‏دهد؛ چون انتخاب، بدون ارزيابى و شناخت ممكن نيست و شناخت، از تفكر مايه‏مى‏گيرد. و سؤال فكر را به جريان مى‏اندازد. مادام كه سؤال‏هايى در تو طرح نشده باشند، نه از مطالعات خودت بهره مى‏گيرى و نه از تفكرات ديگران؛ چون كسى كه اشتهايى ندارد، غذا را خوب جذب نخواهد كرد.پس از اين مرحله، مرحله‏ى تنظيم سؤال‏ها و سرنخ پيدا كردن است.به دوستى كه سؤالش را فراموش كرده بود گفتم، اگر خواستى فقط يك مسأله را بپرسى، از اينجا شروع كن كه چگونه سؤال كنم.آن روزها ... كه در نزديكى زمستان، مادرم لباس‏هاى ما را آماده مى‏كرد و آنها را مى‏شكافت و دوباره مى‏بافت، گاهى براى شكافتن از خود ما كمك مى‏گرفت.براى شكافتن لباس، ما مدت‏ها سر هر نخى را مى‏كشيديم اما به جايى نمى‏رسيديم تا اين كه سر نخ اصلى پيدا مى‏شد و يا اين كه سر نخ را به دستمان مى‏دادند ... در اين لحظه، باز شدن هر گره، گره‏هاى ديگر را هم باز مى‏كرد ... و چقدر راحت و شيرين صدا مى‏داد.من از آن روزها، اين تجربه را به يادگار دارم، كه اگر سؤال‏ها درست مطرح بشوند و از سرنخ شروع بشوند، با حل هر سؤال و باز شدن هر مشكل، سؤال‏ها و گره‏هاى ديگر هم باز مى‏شوند. ما در طرح سؤال از آخر شروع كرده‏ايم، درست مثل كسى كه مى‏خواست لباس را از آن طرف بشكافد. پيداست كه گره گره، يك عمر صرف مى‏شد و عاقبت هم نخ‏ها تكه تكه و بريده بريده، به دست مى‏رسيد.هنگامى كه مى‏بينيم، با حل شدن يك سؤال، سؤال‏هاى ديگر حل‏نمى‏شوند، بايد بفهميم كه هنوز سرنخ را به دست نياورده‏ايم.ما هنگامى كه از رنگ برگ‏ها و شكل برگ‏ها مى‏پرسيم، بر فرض آن را بيابيم، وضع ساقه‏ها و ريشه‏ها مشخص نمى‏شود و همين است كه بارها گفته شده، مادام كه انسان مجهول است، اسلام معلوم نخواهد شد. مادام كه روش تفكر و معرفت را نمى‏دانيم به نورى نخواهيم رسيد. هر چند كه فلسفه‏ى وضوء و حدث و نماز و روزه را هم يافته باشيم؛ چون بر فرض اين گره‏ها باز شدند، گره‏هاى ديگر را باز نمى‏كنند. ضرورت ديندارى و اصالت دين را توضيح نمى‏دهند و همين است كه پس از يك عمر بحث و ارزيابى باز هم در برابر يك تلنگر از پا مى‏افتيم و در برابر يك اشكال، شكست مى‏خوريم.يك مكتب هنگامى ارزش مى‏يابد كه ما را از ريشه‏ها كمك كند و با روش‏هايش ما را، به؛آزادى،تفكر،شناخت،احساس،عقيده (شناختى كه با احساس گره خورده)و نظام‏هاو دستورها (عمل) برساند.با اين روش و با اين برنامه‏ى بنيادى، مى‏توان مكتب‏ها را سنجيد و نقدزد و انتخاب كرد.مكتبى كه از مقطع دستورها و عمل‏ها شروع شود، يك مكتب سنتى و عادتى است؛ چون تو همانطور كه عصاى پدر بزرگت را به ارث برده‏اى، از اين اعمال و حركت‏ها هم، سهم گرفته‏اى. اين چنين برگ‏هاى بى‏ريشه‏اى، در برابر طوفان‏ها كه هيچ، همراه يك نسيم، از پا مى‏افتند.مكتبى كه از مقطع احساس‏ها شروع شود، منهاى ريشه‏ى شناخت و منهاى ميوه‏ى عمل، همچون مذاهب بودايى و ودايى و عرفانى، فقط احساس تو را سنگين كرده و تو را در خود زندانى مى‏كنند.اما مكتبى كه با روش‏هايش تو را به آزادى رسانده و از جبرهاى بيرونى و درونى و از اسارت‏ها و بندها و از خود آزادى، آزاد كرده است و به تو روش فكر كردن و از كجا شروع كردن را آموخته، تا خود تو، به شناخت‏ها و احساس‏ها و نظام‏ها و دستورها رو بياورى، اين چنين مكتبى است كه تو را مسخ نكرده و تو را به دوش نكشيده و تو را از پا نينداخته و فلج بار نياورده است.ما درباره‏ى هستى، درباره‏ى خودمان، درباره‏ى جامعه و درگيرى‏هاى آن، درباره‏ى موضع‏گيرى‏هاى خود در اين درگيرى‏ها، سؤال‏هايى داريم و محتاج شناخت‏ها هستيم. از كجا شروع كنيم كه سر نخ كار ما باشد. و اين سرنخ را چگونه بگيريم، كه يك عمر غرامت نداشته باشد؟من براى شناخت هستى، چه راهى دارم؟ از كجا مى‏توانم شروع كنم؟يكى مرا به استدلال مى‏خواند، يكى به اشراق، يكى به بى‏خيالى ويكى به علم و تجربه. من كدام را بپذيرم؟بى‏خيالى را كه نمى‏توانم تحمل كنم. بر فرض من فكر را رها كنم، فكر مرا رها نمى‏كند. علم و تجربه هم، كه ديد كلى به من نمى‏دهند. من پيش از هر اقدام، به اين ديد كلّى نياز دارم.پس مى‏ماند فلسفه و عرفان، مى‏ماند استدلال و اشراق. هر كدام از اينها، صادراتى به من مى‏دهند، ولى من صادرات نمى‏خواهم. اينها به من ماهى‏هايى هديه مى‏كنند، ولى من ماهى‏گيرى را طالب هستم. نمى‏خواهم صدقه خور اين يا آن باشم.من روشى را مى‏خواهم كه بتوانم همراه آن، از علوم، از تجربيات و از مشاهدات و مطالعات، از تفكرات خودم، مايه بگيرم و يك سازمان فكرى منظم، بپا كنم؛ سازمانى كه زندگى مرا بچرخاند، نه اين كه به صورت يك زباله، در زاويه‏هاى وجودم اسير شود و اسيرم كند. و نه اين كه به صورت يك دائرة المعارف، سرشارم سازد.مكتب‏هاى موجود، بيش از اين نداشته‏اند و جز اين صادرات‏گرى و يا زباله‏دان سازى، بهره‏اى نداده‏اند. من از قله‏هايى كه آنها ديده‏اند، كيف كرده‏ام، ولى خودم كور مانده‏ام. و از آنچه كه آن‏ها را مست كرده، تلوتلو خورده‏ام، ولى خودم خلسه‏اى نداشته‏ام.قرآن در دو سوره‏ى روم آيه‏ى 1 تا 8 و سوره‏ى مدّثِّر آيه‏ى 18 تا 24، به من نشان مى‏دهد كه چگونه شروع كنم و از كجا پيش بيايم تا خودم وهستى و تاريخ و موضع اجتماعيم را بشناسم.در سوره‏ى مدّثِّر به من مى‏آموزد، كه تفكر مقدّر، تفكرى كه از پيش اندازه‏گيرى شده، دو مرگ همراه دارد. مرگ فكر و مرگ انتخاب.انَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ؛ او فكر كرد در حالى كه اندازه گرفته بود (واو حاليه است). مرده باد چگونه پيش از تفكر اندازه گرفته بود. باز هم مرده باد، آخر چگونه اندازه گرفته بود.گاهى من و تو، راجع به يك موضوع، خالى هستيم. هيچ پيش گويى نسبت به اين كيسه، به اين وزنه، نداشته‏ايم كه چند كيلو هست؟در اين مرحله، هنگامى كه با هم آن را مى‏كشيم، گرفتار هيچ حالتى نخواهيم شد؛ هيچ التهاب و فشار و جِر زدنى نخواهيم داشت.ولى آنجا كه با هم بحث‏ها كرده‏ايم و هر كدام، از پيش اندازه‏اى گذاشته‏ايم و با آن تقديرهاى پيش گويى شده، به اندازه‏گيرى پرداخته‏ايم، در اين مرحله، تمام وجود ما التهاب است، هى مى‏خواهم كارى بكنم كه حرف خودم درست در بيايد. مى‏خواهم جورى بكشم، كه همان وزن پيش بينى شده، بدست برسد. در اين مرحله، در من حالت‏هايى سبز مى‏شود.اين حالت‏ها بر روى تفكر و نظر، بر روى فكر و تجربه، اثر مى‏گذارد. در نتيجه تفكرهاى مقدّر و نظرهاى بعدى، به ترشرويى و به ادبار و استكبار و تعصب مى‏انجامد.ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ. ثُمَّ ادْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ انْ هذا الَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ. انْ هذا الَّا قَوْلُ الْبَشَرِ.اين تأكيدها و اين جر زدن‏ها و اين استكبار و ادبار، همه به خاطر جبران كمبودهاى احساس شده است.اين حالت‏ها و التهاب‏ها، به خاطر پيش گويى‏ها و از پيش اندازه گرفتن‏هاست. در حالى كه انسان چگونه مى‏تواند از پيش جلوتر از تفكر، اندازه بگيرد و موضع بگيرد.آيا اين چنينى موضعى و اندازه‏اى، با مرگ فكر و با مرگ سنجش و با مرگ انسان همراه نيست؟ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ.اين آموزش قرآن، همراه توضيح‏هايى هست، كه او را از اين پيش‏گويى و غرور و استكبار جدا مى‏كنند و تفكّر او را آزاد مى‏سازند.عواملى كه در ناخودآگاه ما فعال هستند، همين كه به سطح آگاهى ما راه يافتند، خنثى مى‏شوند.هنگامى كه در كنار يك راه، راه دوم كشيده شد؛ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدِيْنِ كار انتخاب و زمينه‏ى انتخاب، فراهم شده است.به اين گونه، تفكّر مقدّر، آزاد مى‏شود و انسان زمينه‏ى انتخابش فراهم مى‏گردد. اين، با خود اوست كه بماند و يا برود و يا باز گردد.پس از آزادى از اين عوامل و از اين حالت‏هاى التهاب و ادبار و استكبار و جِر زدن و تعصب، قرآن در سوره‏ى روم به تو مى‏آموزد كه چگونه شروع كنى و تفكرات خود را ادامه بدهى كه از نادانى و فراموشى (لايَعْلَمُون، غافِلُون) بيرون بيايى و از حيرت در موضع گيرى‏هاى اجتماعى،(با روم يا ايران يا ...) و از ماندگارى در نمودها و ظاهرها؛ يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَيوةِ، نجات بيابى و به آگاهى وسيع و بينشى كلى از بودها و پنهان‏ها، از نهايت‏ها و ادامه‏ها برسى (هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُون).براى نجات از جهل و غفلت و براى رسيدن به فكر و شناخت و ذكر و يادآورى است كه سؤال‏ها شروع مى‏شوند و تفكر مطرح مى‏شود.قرآن مى‏آموزد كه براى شناخت هستى و تاريخ و موضع گيرى اجتماعى، بايد از انسان شروع كرد؛ چون ما بى‏واسطه با خودمان هستيم و درك ما از خويش، عالى‏ترين و بى‏واسطه‏ترين شناخت‏هاست. من، حالت‏ها و غم‏ها، شادى‏هاى خود را، با چه وسيله‏اى احساس مى‏كنم. آيا به خودم دست مى‏مالم يا خودم را مى‏چشم، آيا براى درك خويش فكر مى‏كنم؟من بدون واسطه خودم را مى‏يابم. در نتيجه مى‏توانم از اين منع آگاهى و از اين معلومات بلاواسطه، بهره بردارى كنم و نتيجه‏گيرى كنم و با تفكراتى در اين آگاهى‏ها، كليد مجهول‏ها را بدست بياورم.أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فى‏ أَنْفُسِهِم  ... با تفكر در خويش، به قدر، به اندازه و ارزش خودم، پى مى‏برم و در نتيجه، نقش خويش و ادامه‏ى خويش را كشف مى‏كنم و در بند شغل‏هايم نمى‏مانم. آنچه تعيين كننده‏ى شغل من مى‏شود همان نقش من است، كه از ارزش و از قدر و از اندازه‏ى من مايه مى‏گيرد.با اين شناخت از نفس، از قدر، از نقش، از ادامه‏ى خود، به شناخت هستى نزديك مى‏شوم. با اين بينش از انسان، به بينش از جهان مى‏رسم و ديگر اين هستى را محدود به نُه ماه رحم و محدود به هفتاد سال رحم دوم، نمى‏بينم.من با شناخت قدر و نقش خودم به شناخت هستى مى‏رسم، كه خلقت آن، با حق و با اجل همراه است. حق است، عبث نيست، باطل نيست، كه ادامه دارد و مرحله به مرحله است و هر مرحله مدت دارد و اجل دارد.با تفكّر در خلقت جنين، مى‏فهميم كه نه ماهه‏ى رحم، حق است، تا كودك را آماده سازد و مُؤَجَّل است، كه كودك هميشه در آنجا نمى‏ماند.از قدر و نقش، به حق و اجل مى‏رسيم و از استعدادهاى انسان، به كار او و نقش او پى مى‏بريم و حركت او را مى‏فهميم و مرحله‏اى بودن را مى‏فهميم و جهت حركت را مى‏فهميم و لقاء اين جهت را مى‏فهميم. اين تفكر، ما را به لقاء الله مى‏رساند و از كفر به خويش و كفر به ادامه و كفر به الله، مى‏رهاند.با اين بينش از انسان عظيم و هستى وسيع، بينش تاريخى ما هم عوض مى‏شود. اين انسان را در نه ماه رحم‏هاى تاريخى، نمى‏بينيم، كه او را در اين مجموعه‏اى مى‏بينيم كه ديگر با ابزار و توليد قابل تحليل نيست.بگذر از اين كه انسان حتى در نه ماه رحم هم، در هفتاد سال‏هاى تاريخ هم، با اين تحليل حتى علمى، قابل تحليل نيست. چون اين جبر تاريخى يك جبر انسان است و انسان از جبرها تركيب شده و اصالت با تركيب اوست، نه با يك عنصر و يك جزء.چون توليد خط اول و سنگ اول نيست كه نيازها پيش از توليد وجود دارند و تركيب انسان، پيش از اين هر دو ...با اين بينش تاريخى، قرآن تو را راه مى‏برد ... أَوَلَم يَسيرُوا فِى الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبلِهِم، كانُوا أَشَدُّ مِنْهُم قُوَّةً. آنها كه پيش از شما بودند از شما نيرومندتر بودند و جلوتر ...ساختمان‏هاى عظيم اهرام و بعلبك و تخت جمشيد شاهد است، ولى تمام نيروهاى آنها، تمام قدرت انقلابى آنها و تمام ثوره‏ها و انقلاب‏هاى آنها، انقلابى بود بر روى زمين، نه بر روى انسان. اثارُوا الْأَرْضَ؛ آنها زمين را بر انگيختند و ثوره‏ى آنها بر روى زمين بود ... و در نتيجه زمين را آباد كردند؛ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ ما عَمَرُوها. ولى آدم‏ها، خراب و مجهول مانده بودند. آدم‏ها تاريك و گنگ مانده بودند و اين بود كه جاى انقلاب انبياء خالى بود. و هيچ انقلابى جاى اين انقلاب را پر نكرده بود.اين بود كه آنها با بيِّنات، با روشنگرها، با روشن كننده‏ها آمدند تا انسان، خود را و نقش خويش را بشناسد و هستى را بشناسد و تاريخ را بشناسد و خود را در يك مقطع تاريخ و در يك حصار نبيند. و يك پيروزى و يك شكست را نبيند. موضع‏گيرى خود را بشناسد.خدا، انبياء و رسولانش را فرستاد و انسان را از تاريكى در آورد. او به‏آنها ظلم نكرد و از آنها كم نگذاشت. آنها خودشان بر خودشان ستم كردند و از خويش دريغ نمودند و به كم‏ها قانع گشتند. و اين ظلم‏ها و بدى‏ها، عامل تكذيب و چشم پوشى و كفر و تمسخر آنها گرديد. و آنها را از لِقاءُ اللّه جدا ساخت.در اين سوره، به تو مى‏آموزد، كه با تفكر در انسان و در اين منبع نزديك، چگونه به شناخت او و به شناخت هستى و حق و اجل و لقاء و به شناخت تاريخ انسان در اين هستى مستمر و شناخت قانون‏هاى حاكم بر اين تاريخ عظيم، مى‏توانى دست بيابى ... كه اين انسان آزاد اگر در اين هستى قانونمند و نظام يافته، از نظام بيرون برود و به ظلم «1» و فسق «2» به طغيان، «3» به جرم، «4» رو بياورد، ناچار خود را هلاك نموده و دوره‏ى خود را تمام كرده است.انسانِ آزاد، به اين گونه در اين هستى نظام يافته قابل پيش بينى است.اين عدم تطابق ميان ابزار توليد و روابط توليدى نيست كه يك دوره را تمام مى‏كند و طرح دوره‏ى ديگر را مى‏ريزد ... كه عدم تطابق ميان انسان و نظام حاكم بر او و بر هستى، به اين هلاكت و استبدال «5» (ديگرى را به جاى ديگرى آوردن) مى‏انجامد. آن ديد كوتاه، براى تحليل تاريخ انسان، كافى نيست.تو با اين بينش از انسان و از هستى و از تاريخ، مى‏توانى موضع خودت را بشناسى، كه با چه كسانى پيوند بزنى و از چه كسانى ببرى.با اين بينش، تو به آن حد مى‏رسى كه بسته‏ى شكست و پيروزى نباشى؛ كه اين شكست‏ها و پيروزى‏ها، دليل استحكام و حقانيت موضع‏گيرى‏ها نيست. وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونْ.آنها كه خود را در مسير نظام هستى و همراه الله ساخته‏اند ... و در اين جهت به جريان افتاده‏اند، از نصر او برخوردار خواهند شد. و با اين نصر، به سرور خواهند رسيد. يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ.آنها كه از اين مسير بيرون زده‏اند (فسق) و تجاوز كرده‏اند (ظلم) و بَد رفته‏اند (جرم) و يا در سر راه نشسته‏اند (طغيان) ناچار به هلاك مى‏رسند، هر چند كه انقلاب‏ها و ثوره‏هاشان زمين را آباد كرده باشد، كه زمين آباد، در دست انسان خراب جز به نابودى انسان، نمى‏انجامد.انسان خودش را مى‏شناسد و نقش خود را مى‏يابد و در اين درك محتاج آن مغالطه نيست كه من فكر مى‏كنم پس هستم؛ «3» چون «من»، «فكر»، «مى‏كنم» را، نفس و انديشه و عمل را، جلوتر از نتيجه‏ى «پس من‏هستم» يافته‏ام و از خلقت خويش و از استعدادهاى خويش و از مقدار استعدادهايم، كليدهايى براى شناخت هستى و تاريخ و براى شناخت الله و ادامه‏ى خودم به دست آورده‏ام و خدا را يافته‏ام ... كه مرا با خودم پيوند داده و با خودم آشنا كرده است.من با اوست كه خودم را مى‏يابم و با اوست كه خودش را مى‏يابم ...اين سؤال كه آيا او را مى‏بينم، جوابش اين است كه اصلًا ما با او مى‏بينيم. «1» روشنگر ما و روشنگر تمام هستى، اوست. «2»ما مثل كسى هستيم كه در آينه نگاه مى‏كند و عكس خودش را مى‏بيند و مى‏گويد، من فقط خودم را مى‏بينم، پس نور كجاست؟ آيا مى‏توانم آن را ببينم ...؟ آيا كسى مى‏تواند آن را اثبات كند؟بى‏خبر تو با نور مى‏بينى. اگر نور نبود كه تو خودت را هم نمى‏ديدى.خود آگاهى و خود خواهى ما از اوست. او ما را با خودمان مهربان كرده. و ما را با خودمان آشنا نموده است. و در اين آشنايى است كه هستى را و جهان را، همراه نظم و رابطه و همراه ادامه و استمرارش، ديده‏ايم و به نظم و حق و اجل و لقاء، رسيده‏ايم ...البته مى‏توان از راه‏هاى ديگر هم، به نظام جهان پى برد. و مى‏توان از نظام آناز نياز آن‏از وابستگى آن، به قيُّوم آن پى برد؛ چون هستى و مادّه بر فرض خودكفايى، از تركيب برخوردار است و وابسته است. و نمى‏توان در وابسته توقف كرد؛ چون فقط مركب با اجزائش، خودكفاست، ولى خودكفايى ماده، توضيح تركيب ماده و اجزاء آن را، نمى‏دهد.اينها راه‏هاى متفاوتى هستند، ولى در واقع، ما راه خود را دور مى‏كنيم؛ چون با اوست كه ما خود را و هستى را و او را مى‏بينيم. «1»البته پس از اين ديدارها و باورها، اگر درست ادامه بدهيم، سؤال‏هاى ديگرى هم كه انسان را در خود پيچيده، حل مى‏شوند و گره‏ها يكى پس از ديگرى باز مى‏گردند ...چرا خدا آفريد؟براى چه آفريد؟از ما چه مى‏خواهد؟ما براى خود چه بخواهيم؟چرا زندگى كنيم و چرا بميريم؟چگونه زندگى كنيم و چگونه بميريم؟در زندگى چه نيازهايى داريم؟براى تأمين اينها چه امكاناتى داريم؟و آفرينش خدا را با احتمالاتش محاسبه كن. چه احتمال‏هايى دارى؟نياز،سرگرمى‏،ترس‏و انتخاب و رجحان.هر كدام از اين احتمالات را بررسى كن. آيا او مى‏تواند نيازى داشته باشد؟ اگر او نياز مى‏داشت، آيا مثل ما نبود؟ مگر او تركيب و كمبودى دارد؟بارها توضيح داده شده كه وابستگى‏ها و نيازها بر غناء و وحدت و يگانگى، نشانه است. او هيچ گونه تركيبى ندارد. و در نتيجه هيچ گونه نيازى نخواهد داشت. او از خودش و از خلق و از خالق بى‏نياز است. صمد بودن، ادامه‏ى احَد بودن است. بى‏نيازى، نتيجه‏ى يگانگى است. و در نتيجه، اين وجود بى‏نياز، محدود نيست؛ چون محدود، محتاج حدود و مرزها و محتاج محدود كننده و مرزبان است.و نامحدود، بر تمام هستى احاطه دارد. و در تمام هستى حضور دارد.و در نتيجه از تمام هستى، آگاهى دارد. «1»با اين تحليل ديگر احتمال نياز و سرگرمى كنار مى‏رود؛ چون كسى سرگرم مى‏شود كه برايش چيز تازه‏اى باشد. براى او چيز تازه‏اى نيست، كه او نامحدود است و در تمام هستى حضور دارد.و براى او ترس و دگرگونى نيست كه كسى در برابر او نيست.در نتيجه جز يك احتمال، چيزى نمى‏ماند ...اين كه مى‏پرسى چرا آفريد، با اين سؤال همراه است كه چرا نيافريند؟آفريدن و نيافريدن، كدام يك رجحان دارد تا بر اساس رجحان‏ها يك طرف انتخاب شود.آفريدن، با درد و رنج در انسان و ظلم و ستم در جامعه و تفاوت و تبعيض در خلقت، همراه است. اين سه مسأله در آفرينش وجود دارد.و نيافريدن، با احتكار و بخل، دست به گريبان است.اگر آن سه مسأله جواب بگيرد و توضيح بيابد، آفرينش به رجحان مى‏رسد.با توجه به نقش انسان و وضع هستى، مى‏توانيم جواب اين سه مسأله را بدست بياوريم.هستى راه است و دردها و رنج‏ها، او را پيش مى‏برند و بندهايش را باز مى‏كنند.ظلم و ستم، دليل آزادى انسان است و خلقت آزاد رجحان دارد. و اما مظلوم، محكوم نيست. او با آنچه كه دارد مى‏تواند به اوج‏هايش برسد؛ چون:تفاوت‏ها ملاك افتخار نيست، نسبت‏ها در نظر گرفته مى‏شود. تنها مى‏ماند كه من مى‏خواستم بيشتر داشته باشم و زيباتر باشم، چرا؟ چون اين گونه، بيشتر در چشم‏ها مى‏نشينم، اين هم پيداست كه ما را با درد و ضربه پيش مى‏برند. و دنيا نمايشگاه نيست. در اين مرحله زير پاى ما راداغ كرده‏اند كه نمانيم و نپوسيم.با همين تحليل مختصر مى‏توانستيم رجحان آفرينش را بيابيم. و اين است كه او آفريد. و آفريده‏ها را در رحمت خود پيچيد و آنها را با غفران خود پوشانيد. فيض او، بخشش او، رحمت او و مهم‏تر حكمت او، آفريدن را ايجاب مى‏كرد؛ چون كسى كه مى‏تواند بيافريند و مى‏تواند نيافريند، در هر صورت مسؤول است و بايد رجحان‏ها را در نظر بگيرد. «1»اين سؤال كه ما را براى چه هدفى آفريد، با توجه به استعدادهاى انسان و تركيب او روشن مى‏شود.ما از وسايلى كه در يك اطاق است به وضع آن اطاق و هدف ساختمان آن پى مى‏بريم. انسان بيش از خوشى، بيش از خوردن و خوابيدن و لذت بردن استعداد دارد. تركيب استعدادهاى او، تحرك را به او هديه مى‏كنند و او را از تنوع‏ها جدا مى‏سازند و با توجه به همين نقش انسان است كه دردها و رنج‏ها و درگيرى‏ها و تضادها، توضيح مى‏يابد.از ما چه مى‏خواهد؟از ما مى‏خواهد كه از نعمت‏ها و دارايى‏هاى خويش، به گونه‏اى‏استفاده كنيم كه خود ما و نسل ما و جامعه‏ى ما و هستى، صدمه نبيند. «1»و اين است كه بايد به آگاهى وسيع رسيده باشيم و يا با آگاهى، پيوند خورده باشيم وگرنه درگيرى و رنج و فساد و هلاكت، بهره‏ى ماست.ما براى خود چه بخواهيم؟ما آزاد هستيم، مى‏توانيم بمانيم و مى‏توانيم باز گرديم و مى‏توانيم از راه بيرون بياييم، ولى با وجود آزادى، ما در هستى و در جهانى هستيم، كه از حساب و نظام برخوردار است و درگيرى با آن، به ما ضربه مى‏زند و ما را به بازگشت (توبه) و يا هلاك مى‏رساند. «2» ما آزاديم، مى‏توانيم خود را بكشيم و مى‏توانيم با اعتقاد به رجحان آفرينش، زندگى را ادامه بدهيم و مى‏توانيم در اين زندگى خودسر، خيز برداريم و مى‏توانيم، همراه آشنايى حركت كنيم.ما كه براى عبور از جنگل‏هاى آمازون از آشناها و بَلَدها استفاده مى‏كنيم، آيا اين بهره بردارى را نفى خويش و اهانت به خويش مى‏شناسيم؟ما آزاديم كه براى خود، خوشى‏ها را بخواهيم و تنوع‏ها را انتخاب كنيم و يا به خوبى‏ها و تحرك‏ها رو بياوريم و به خود شكل بدهيم و براى‏خود جهتى را، جهت عالى‏ترى را انتخاب بنماييم.چرا زندگى كنيم و چرا بميريم؟اگر ما رجحان آفرينش را باور داريم و ادامه‏ى خود را شناخته‏ايم و از سرمايه‏هاى اضافى جنين، استمرار و بقاء او را كشف كرده‏ايم، مى‏توانيم زندگى كنيم ... و مى‏توانيم در اين راه مرگ را به آغوش بگيريم. و مى‏توانيم با سنجش خويش، رجحان‏ها را انتخاب بنماييم.زندگى، ادامه‏ى رجحان آفرينش است. مگر آنجا كه مرگ زندگى‏سازتر باشد كه در اين هنگام، جلوتر از آن كه مرگ ما را بگيرد، ما آن را انتخاب مى‏كنيم تا آن را از زندگى آبستن كنيم.چگونه زندگى كنيم و چگونه بميريم؟آن گونه كه زندگى ما سازنده‏ى مهره‏هايى باشد و مرگ ما سوزنده مهره‏هايى.اى زندگى آبستن‏اكنون مرگ تو شهادت است.كه تو با مرگت، ادامه دارى.و در مرگت، حضور ...با رفتن تو، دشمن، راه بازگشت نخواهد داشت‏كه از تو،دو فرزند ساختن و سوختن، باقى است.در زندگى چه نيازهايى داريم؟و چه امكاناتى؟جلوتر، به اين نيازها اشاره كرديم، كه چگونه در تنهايى و در جمع محتاجيم و باز اشاره كرديم ما در كوچك‏ترين نيازها، حتى در يك لقمه‏ى خوراك خويش، با تمام هستى رابطه داريم، در حالى كه از اين رابطه‏ها آگاهى نداريم.امكانات ما، غريزه‏ى آزاد و كور ما، هوش و فكر و علم ما، عقل و سنجش ما و وجدان جمعى و عقل جمعى ماست، ولى اينها به اين رابطه‏ها راه ندارند.پيش از هر اقدامى، بايد اين رابطه را شناخت.با اين تحليل، مسأله‏ى ديگرى طرح مى‏شود كه بتواند اين نياز را تأمين كند.در اين مرحله، مذهب، لااقل مى‏توانست طرح بشود؛ چون هنگامى كه مكتب‏هايى كه از اين سرچشمه‏ها مى‏نوشند، تشنه ماندند، چاره‏اى جز طرح مذهب نيست. شايد در اين طرح، بهره‏اى باشد و در اين چشمه، زلالى.اصالت مذهب و ضرورت مذهب، با همين تحليل، محتمل مى‏شود و مى‏توان آن را بررسى كرد و از آنچه كه دارد پرسيد و از طرح آن بهره‏برداشت.مذهب اصيل از آزادى،از تفكر وچگونه فكر كردن و از كجا شروع كردن،از شناخت‏ها،از احساس‏ها و عقيده‏ها،از نظام‏ها واز دستورها، برخوردار است.نظام‏ها همچون رشته‏اى «1» است كه احكام را در خود، مى‏گيرد.اين نظام‏ها، از نظام تربيتى شروع مى‏شود. در اين نظام همراه كليدها و روش‏ها و ملاك‏ها، به عقيده‏ها و اخلاق مى‏رسيم.پس از نظام تربيتى، نظام اخلاقى و سپس نظام اجتماعى و سپس نظام حكومتى و سپس نظام اقتصادى و قضايى و جزايى آن مطرح مى‏شود و همراه اين نظام‏هاست كه احكام اخلاقى و احكام سياسى و احكام اقتصادى و احكام قضايى و جزايى بدون هيچ مسأله‏اى، مى‏تواند جريان بيابد.كسانى كه مى‏خواهند، احكام اسلامى را بدون نظام اسلامى و نظام‏ها را بدون زير بناى معرفتى و عقيدتى و اين دو را بدون نظام تربيتى اسلام و روش خاص قرآن پياده كنند، فقط خود را به زحمت انداخته‏اند و دُم بدست آنهايى داده‏اند كه دين را از سياست جدا مى‏دانند و اسلام را غيرقابل اجراء.شكل كار رسول هم نشان داد كه اسلام در مدينة الرسول پياده مى‏شود، در حالى كه مى‏تواند، در بطن شرك و كفر، دوره‏ى جنينى خود را بگذراند و زمينه‏هاى خود را فراهم سازد.مذهب اصيل با همان شروعى كه در اين نوشته به آن اشاره رفت، از انسان به هستى و ادامه‏ى انسان و ادامه‏ى هستى و تاريخ انسان و موضع‏گيرى او، راه مى‏گشايد ...و در اين راه، به توحيد «تنها الله در درون و در جامعه و در هستى حاكم است، كه او آگاه به رابطه‏ها و مهربان به انسان‏ها است و اوست كه بايد تنها محرك من باشد».و به رسالت «وحى اين خداى مهربانى كه نيازهاى ما را از پيش تأمين كرده و كمبودهاى ما را شناخته است».و به امامت «جلودارى و پيشوايى به خاطر تأمين نيازهاى عظيم انسان و رزق‏هاى گسترده‏ى او؛ رزق بدن و رزق فكر و عقل و قلب و روح او».و به معاد «ادامه‏ى اين انسان عظيم و پرمايه، در اين راه دراز»، به اين همه مى‏رسيم؛ چون الله از ما به ما نزديك‏تر است. با اوست كه خود را مى‏بينيم. پس او راهنماى ماست و حصن و قلعه و پناهگاه ماست و او تنها حاكم و محرك زندگى و مرگ ماست.چون خدايى كه نياز سماور امروز مرا از ميلياردها سال پيش تهيه كرده، نيازهاى عظيم‏تر مرا فراموش نمى‏كند.چون استعدادهاى عظيم من، شاهد اين ادامه و اين بقاء هستند. من از تقويم و تركيبى برخوردارم كه بى‏نهايت ادامه مى‏يابد و قوام مى‏گيرد. و در اين سطح، معاد، يك ضرورت است كه از انسان مايه مى‏گيرد. و جهنم و بهشت، نتيجه‏ى درگيرى و يا هماهنگى تو، با نظامى است كه مى‏توانى با آن هماهنگ شوى و مى‏توانى با آن در بيفتى. هر كس با آن در افتاد، ضربه مى‏خورد، هر چند بزرگ‏ترين مخترع‏ها و كاشف‏ها باشد. و هر كس با آن هماهنگ شد از آن بهره مى‏گيرد، هر چند رفتگر بى‏ارزش محل تو باشد.پاداش انسان چيزى جز عمل او نيست. نمى‏گويند اگر كبريت بزنى و آتش بگيرى تو را آتش مى‏زنيم كه گفته‏اند اگر به دامانت كبريت كشيدى، مى‏سوزى.از آنجا كه تو به اين نظام‏ها و سنت‏ها آگاه نيستى، الله كه آگاه و حاكم بر اين هستى است، تو را آگاه مى‏كند و براى تو دستورهايى مى‏گذارد و راه تو را به نور مى‏بندد.اين دستورها با نشاط و لذت تو دشمن نيست كه به خاطر نشاط و لذت توست.كودكى كه مى‏خواهد با خاك بازى كند، مادرش، كنارش مى‏كشد، كودك بانك بر مى‏دارد بگذار خوش باشيم. چرا مزاحم منى؟ مادر آرام او را مى‏بوسد، پسرم هميشه خوش باش! تو هنوز كزاز نمى‏شناسى و درد بى‏پايى را تجربه نكرده‏اى. پسرم هميشه خوش باش!

3- نقش تاريخى و اثر عملى‏:در پيچ‏هاى تند تاريخ، انسان روزهاى سختى را گذرانده.در شب‏هاى سرد بحران، او بن‏بست‏هاى زيادى را تجربه كرده و از آنها بازگشته است. در اوج هر بحران و در پشت هر بن‏بست، كسى و يا كسانى، تجربه‏اى و يا پيامى او را نجات داده است.يونانى‏ها، رومى‏ها، اسكندرانى‏ها، عرب‏ها، اروپايى‏ها، غربى‏ها، با مكتب‏هاى گوناگون مى‏خواسته‏اند، راهى در بن‏بست باشند و پاسدارى در بحران.از آنجا كه زادگاه اين مكتب‏ها، متن بحران‏هاو حادثه‏ها بوده، ناچار در آنها شتاب و عجله و جلوگيرى از فاسدتر به فاسدها، زياد راه يافته است.از اين رو، ما كه به بن‏بست نشسته‏ايم و يا بن‏بست‏ها را حدس مى‏زنيم، بايد از تجربه‏ها عبرت بگيريم و حتى به بازدهى عملى مكتب و مفيد بودنش قناعت نكنيم؛ چون، تنها مسأله رهيدن از بن‏بست نيست كه فلج‏ماندن و نفى انسان هم خود يك فاجعه و يك بن‏بست است و حتى مادرِ بن‏بست‏ها.مسأله بر اين محور مى‏چرخد كه ما به هر گونه شده انسان را به كول بكشيم و به دوش بگيريم و يا اين كه زمينه‏ى به راه افتادن او را فراهم كنيم؟تمام اين مكتب‏ها، براى انجام آن رسالت تاريخى و آن نجات از بحران، ديگر اين برايشان مهم نبود كه زمينه‏ها را فراهم كنند و يا انسان را به دوش بگيرند. آنها حتى فاشيسم را بر بن‏بست ترجيح مى‏دادند، غافل از اين نكته كه اين، خود مادر بن‏بست‏هاست.و همين مسأله، سر بزنگاه و نقطه‏ى عطف است كه بايد با همين نكته هر مكتبى را نقد زد.كدام مهم‏تر است، نفى انسان و يا رهيدن موقت از يك بن‏بست؟آيا مسأله را در لحظه حل مى‏كنيم و يا مى‏خواهيم مسائل حل بشوند؟به كول گرفتن و به دوش كشيدن انسان با فلج ماندن او هم پيمان است. با نفى و عصيان او، همدوش است. و همين فلج ماندن زمينه‏ى هزار ماندن و هزار مسأله‏ى اجتماعى ديگر است.ما با انسان طرف هستيم و انسان يك بعد ندارد و با يك چشم و از يك زاويه نمى‏توان او را ديد. و انسان در مجموعه‏ى زاويه‏هايش يعنى آزادى. و اين است كه نمى‏توان بدون اين خصوصيات، مسأله را حل كرد.اين انسان است كه بايد مسأله‏اش را حل كند و مى‏تواند انتخاب كند.بايد اين زمينه را فراهم نمود.البته اين گونه روبرو شدن، با مسائل خيلى مشكل است. اين قله خيلى فشار دارد، ولى تنها راه حل انسانى، همين راه است. راه‏هاى نزديك مجبورند انسان را قربانى كنند و نعش او را به دوش بگيرند.و همين سختى راه و بلند بودن قلّه، باعث شد كه اين راه را جز مذهب، جز پيامبران، هيچ كس ديگر، نپيمايد ... حتى خود مذهبى‏ها، در هنگام بحران آن را كنار مى‏گذاشتند و در بن‏بست‏ها باج مى‏دادند و خود را مى‏رهانيدند ...اين راهى است كه پيشوايان از سختى و سختى آفرينش توضيح‏ها داده‏اند. «1» اين راه را كسانى مى‏روند كه درست رفتن را مقصد مى‏دانند ... و كيفيت را و چگونگى را، بر رسيدن به قله ترجيح مى‏دهند؛ چون يافته‏اند ...كه به غلط رسيدن و به آن گونه به قله دست يافتن، با سُريدن از قلّه و ضربه خوردن در اوج، همراه است.آنها رفتن را و رسيدن را، وسيله‏اى براى اين ورزيدگى و پختگى مى‏دانند. و اين است كه هدف را فداى وسيله نمى‏كنند و به خاطر رسيدن از ورزيدگى‏ها و بارورى‏ها دست نمى‏شويند ...در چشم اينها، تنها رسيدن به قله‏ها، از آب بينى بز، از استخوان خالى در دست جذامى، زشت‏تر و از يك كفش پاره، خوارتر است؛ مگر اين كه در اين رسيدن، حقى به پا شود و يا باطلى بميرد ...در اين چشم، ديگر حق با پاى باطل راه نمى‏رود ...بگذار مسأله را از سر شروع كنيم ...در جامعه‏ى پر خروش و در هستى عظيم، هر پديده‏اى، يك زبان است، دعوتى دارد، آيه است، پيامى دارد.همين ماه رنگ رفته، همين رود پر پيچ و تاب، همين لرزش موج، همين نرمى كف‏ها ... تا آن آدم‏ها ... تا آن پاسدار ... تا آن مادر و پسر تا آن فرزند و همسر ... همه و همه دعوتى دارند. از تو چيزى مى‏خواهند و به تو چيزى مى‏گويند.اين دعوت‏ها و اين پيام‏ها، نگاهى گنگ هستند. زبان ندارند. زبانشان احساس توست ... مثل همين ماه ... حرف‏هايى دارد ... ولى هر كس يك جور مى‏فهمد ... يكى با گفت و گوى ماه ياد گرسنگى مى‏افتد و قرص نان.و يكى ياد صورت محبوب و يكى ياد رؤياهاى گنگ و مبهم.اين پيام‏ها را چگونه بايد خواند. و رمزها را چگونه بايد يافت و با چه نشانى بايد باز كرد ... بماند ... «1»گاهى هم پيام‏ها واضح هستند، زبان دارند ... باز هستند.اين دعوت‏هاى باز، گاهى از كينه‏ها و دشمنى‏ها مايه مى‏گيرد و گاهى از نيازها و بهره كشى‏ها و گاهى از جهل‏ها و نادانى‏ها ... گاهى دشمنى است كه مى‏خواهد در معبد دوستى، تو را قربانى كند و گاهى، نيازمندى است‏كه مى‏خواهد ... با پشيزى تو را، خريدارى كند. و گاهى بى‏خبرى است كه در عين بى‏طرفى، تو را به آنجايى مى‏برد كه تو را مى‏بلعد و حتى خودش هم در كام حادثه مى‏افتد.اين دعوت‏ها ... همه‏اش باطل است، محو است، كم كردن تو و نيست كردن توست.و گاهى دعوت به زياد شدن، بارور شدن و هماهنگ رشد كردن توست. مى‏خواهد خود تو زياد شوى، نه فقط علم تو يا ثروت تو يا قدرت تو.اين كه مى‏گويم خود تو زياد شوى نه اينها، مقصودم اين نكته است كه گاهى دست تو رشد مى‏كند، مى‏شود بيست متر، گاهى سر تو رشد مى‏كند مى‏شود بيست كيلو.اين پيداست كه چنان دستى و چنين سرى، چه فاجعه مى‏آفريند. اما اگر خود تو؛ يعنى تمام وجود تو، هماهنگ رشد كند ديگر بحرانى نيست و فاجعه‏اى نيست. مادام كه خود تو، هماهنگ رشد نكنى، مادام كه تو زياد نشده باشى، هر چيزى كه زياد كنى و هر چيزى كه در تو زياد شود، جز رنج و درد تو نيست.دعوت حق، دعوتى است كه تو را زياد مى‏كند و هماهنگ و در تمام ابعاد رشد مى‏دهد ...اين دعوت، از كينه‏ها، از نيازها، از جهل‏ها، مايه نمى‏گيرد ...اينها دعوت‏ها هستند.دعوت به ثابت‏هايى كه انسان را بهره‏مند مى‏كند و هماهنگ رشد مى‏دهد؛ حق.دعوت، به سوى جهل‏ها و كينه‏ها و نيازها، به محوها و از دست دادن‏ها؛ باطل.دعوت‏هاى گنگ و پيام‏هاى مبهم ... كه توجيه مى‏شوند ... و هر كس در برخورد با آنها به برداشت‏هايى مى‏رسد و به دنياهايى راه مى‏برد، كه خود او جريان دارند. اين دعوت‏هاى گنگ مسخ مى‏شوند و محكوم دعوت‏هاى ديگر هستند.اين دو دعوت گويا، دعوت كننده‏هايى دارد. و اين دو پيام، پيام آورانى. «1» اين دو دعوت، ناچار دسته‏هايى را جمع مى‏كنند و حزب‏هايى مى‏سازند. حزب حق، حزب طاغوت، حزب الله و حزب الشيطان.درگيرى اين دو حزب و اين دو دعوت قطعى است و اين درگيرى طبيعى است.يك دسته خلق را براى خود مى‏خواهد و هر چيز را براى خود مى‏طلبد و از خلق مى‏كاهد. آن هم نه فقط از نان و آب و آش آنها ... كه از تمام وجود آنها ... از مغز و دل آنها.آخر تا مغزها و قلب‏ها گرفتار نشده باشند و محروم نشده باشند، از نان و آب محروم نمى‏شوند.و دسته‏ى ديگر خلق را به آن سمتى مى‏خواند ... كه در آن هماهنگ رشد مى‏كنند و بهره مى‏گيرند.يك دعوت، دعوت به نيازها به هوس‏ها، به مجهول‏ها، به دشمنى‏هاست و از انسان مى‏كاهد و او را مسخ مى‏كند.دعوت دوم، دعوتى است هماهنگ با نظام هستى و با رشد انسان. «1» اين دو دعوت به هيچ روى با هم سازگارى ندارند.با ضرورت درگيرى، مرحله‏ى جبهه‏گيرى فرا مى‏رسد. پس از درگيرى محتوم، هر دو حزب مى‏كوشند. هر كدام كوششى دارند و يارانى مى‏خواهند. و براى تهيه‏ى ياور هر كدام از راهى مى‏روند.طاغوت، آدم‏ها را در تاريكى مى‏آورد. ارزش‏هاى آنها را گنگ و مبهم مى‏سازد تا بتواند آنها را خريدارى كند و از آنها بهره بردارد. «2»طاغوت، آدم‏ها را از درون پوك مى‏كند، خالى مى‏كند، سبك مى‏كند ...تا خودش را به آنها قالب بزند و آنها را به اطاعت بگيرد. «3»طاغوت، آدم‏ها را، دسته دسته و پراكنده مى‏سازد تا ضعيف شوند واز پاى درآيند. «1»اين پيداست. فرعون يك نفر است، با يك اراده ... او هنگامى مى‏تواند خلق را اسير كند كه آنها را پراكنده كرده باشد و از درون خالى كرده باشد و آنها را به تاريكى كشانده باشد ... آنها كه گم شده‏اند، مى‏توان كمشان كرد و مى‏توان به كارشان كشيد.در برابر اينها،حق نور مى‏پاشد «2» ... اين درست كه به تو نان داده‏اند، ببين نيروى تو براى كيست؟ اينها گندم‏هايشان را در كارخانه‏ى تن تو، به نيرو تبديل مى‏كنند.اين درست كه براى تو، علف‏هاى زنده، مى‏كارند، تو ببين، شير تو و پستان تو در دهان كيست؟اين درست كه بهداشت و رفاه و تغذيه‏ى تو را تأمين مى‏كنند، تو ببين مهره‏ى چه كسانى هستى؟ آيا تو براى خودت زنده‏اى؟و باز نور مى‏پاشد كه تو بزرگ‏تر از چوب، از سنگ، از گاوها هستى. تو به زندگى آنها قانع نباش ... تو سرمايه‏ى بيشترى دارى، به سود كمتر، دل مبند.

آيا تو، با اين همه استعداد در اين هستى رها شدى كه بخورى و بخوابى، در ميان باغ‏ها و چشمه‏ها و كشتزارها و شكوفه‏ها و در ميان كوه‏هاو خانه‏هاى راحت؟ «1» حق نور مى‏پاشد؛از عظمت انسان،از وسعت هستى،از نقش انسان و راه بلند او مى‏گويد و يادآورى مى‏كند.با اين نور، آنها كه خود را كم ديده بودند و خود را گم كرده بودند، خود را مى‏يابند و از بندها مى‏برند و حتى در داخل جبهه‏ى دشمن و در خانه‏ى طاغوت، نفوذ مى‏كنند. «2»كسانى كه در تاريكى مانده بودند، نور را جرعه جرعه، مى‏نوشند و نيرو مى‏گيرند و بپا مى‏ايستند و ديگران را به پا مى‏دارند و پراكنده پراكنده، حلقه‏ها را مى‏برند. آنگاه اين پراكنده‏ها را جمع مى‏كنند و از زير دست و پا، هجرت مى‏دهند.آنها اين همه دستگاه داشتند و اين همه زمينه، ولى اينها همين روشنگرى را دارند و همين زمينه سازى را و سپس جمع آورى را و سپس سازماندهى را. اين جمع معدود، هماهنگ با تمام هستى و همراه با نظام جهان هستند.اينها از شكم طاغوت، از بطن تاريكى متولّد مى‏شوند و رشد مى‏كنند كه تاريكى خود زمينه ساز نور است. در بطن تاريكى چراغ‏ها بارور مى‏شوند.اين دو دعوت بود و دو حزب و دو جبهه‏گيرى و دو طرز كار، سازماندهى.كدام يك، از اين دو نقش آفرين است؟كدام يك از اين دو پيروز است ...؟در كنار اين درگيرى‏هاى هميشه‏ى تاريخ، در ميان اين ميدان گسترده، به گسترش دامن تاريخ، با كدامين بايد بود؟با آنكه از خلق براى خود، نردبان مى‏سازد ... يا با آن ديگرى كه مى‏خواهد هر كس نردبان عروج خودش باشد.با آنكه خلق را در دست گرفته و در دست دارد ... يا با اين كه مى‏خواهد خلق را از دست بگيرد ... و بر پا بدارد؟ما مى‏شنويم كه حزب حق و دعوت حق، هميشه پيروز است.مى‏شنويم كه اگر حق در يك ميدان كوچك شكست خورد در ميدان بزرگ تاريخ به پيروزى رسيد.مى‏شنويم؛ وَ انتُم الْاعْلَونَ انْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ. «1»مى‏شنويم؛ حِزْبُ اللّهِ هُمُ الفائِزونَ. «2» حِزبُ اللّهِ هُمُ المُفْلِحُونَ. «3»مى‏شنويم؛ نُرِيدُ انْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمُ ائِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثينَ. «1»اينها را مى‏شنويم، حتى به وجد مى‏آييم. و گاهى طراوت اشك را بر گونه‏هاى خويش ... يا لااقل در كنار پلك‏هاى خود، احساس مى‏كنيم ...اما هنگامى كه به خود مى‏آييم ... مى‏بينيم حق در طول تاريخ، هميشه حاشيه نشين بيابان‏ها بوده و در زير پاى بريده‏ى ناقه‏ى صالح و همراه عصاى موسى و هميشه تنها.حق، در طول تاريخ، هميشه بسته‏ى زنجيرها بوده است و كشته‏ى شمشيرها و زندانى تنهايى خويش و سر در چاه غربت شبانه‏ى نخلستان‏هاى مبهوت.اين در گذشته،اما امروز هم داستانش، داستان دود است و خون و ترانه‏ى باروت و سرود مرگ ... در كنار فرياد نوشانوش و زمزمه‏ى شادى و تسلط مغرور.و اما آينده و پيروزى نهايى هم، ناچار طرحى است، از همين نقش مستمر ... در كتاب ثَوْرَةٌ فى‏ جَحيم (انقلاب در جهنم)، زهاوى شاعر عراقى، تصويرى مى‏كشد از جهنم با مغزهاى مخترع و مكتشف و دانشمند، كه در ميان اغلال و در دست ملائكه‏ى غِلاظ و شِداد، نشسته‏اند ...و تصويرى مى‏كشد از بهشت و ابله‏هايى كه آنجا را فرا گرفته‏اند ... كه اكثَرُ اهْلِ الجَنَّةِ، الْبُلَهاء آنگاه تصويرهايى دارد ... از نارضايى دانشمندان و شورش بر خدا ... تا آنجا كه با كشف‏ها و اختراع‏هاى تازه‏اى، قدرت‏هاى جهنم را اسير مى‏كنند و از جهنم بيرون مى‏آيند و به بهشت مى‏ريزند و ابله‏ها را به جاى خويش بر مى‏گردانند ...با اين ارزيابى چه چيزى براى حق مى‏ماند ... گذشته؟ يا اكنون؟ يا آينده؟ مگر نه اين كه حزب اللّه هميشه مستضعف بوده و اسير.ما هنگامى كه به چهره‏ى حق نگاه مى‏كنيم ... رنگى برايش نيست ...نوايى ندارد. نايى ندارد. تنهاست. زنجيرى است.در آن طرف، به صورت باطل كه زُل مى‏زنيم ... رنگش رنگ خون است و گردنش بلند همچون گردن زرافه و غرورش آشنا ...ولى باز هم مى‏شنويم كه حق مى‏خواهد بلند بگويد: الا انَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. شايد بگويى، باطل‏ها رفتند، آن فرعون بود، آن هم هيتلر و آن هم و آن هم، ولى شايد اينها مغالطه باشد ... چون با رفتن آنها، حق نيامد. باطلى ديگر در جاى باطل سابق روييد ... با تجربه‏هايى عظيم‏تر، آمادگى بيشتر.راستى كدام يك پيروزند؟بدون شعار گفت و گو كنيم، مذهب حق، حزب حق، در طول تاريخ چه كرده و چه نقشى داشته است.به آينده حوالت مده ... كه آينده هم ادامه‏ى گذشته و حال است.پيروزى هر كس را با هدفش مى‏سنجند و هدف‏ها را، همان گونه كه گذشت.هيچ وقت، فوتباليست را با ويالونيست مقايسه نمى‏كنند.حزب طاغوت، حزب باطل، مى‏خواهد از خلق كام بگيرد و به همين خاطر آنها را در تاريكى نگه مى‏دارد ...آيا اين حزب به هدفش مى‏رسد و هميشه با هدفش همراه است؟آيا، تاريكى خود زمينه ساز نور نيست؟آيا باطل، با دست خودش، گورش را نمى‏كند؟اما حزب الله، اما حق، مى‏خواهد زمينه‏ى انتخاب انسان را فراهم كند.مى‏خواهد خلق را از تاريكى بيرون بياورد. مى‏خواهد در كنار يك خط، در كنار راه موجود، خط دوم و راه ديگر را بگذارد ... تا كسى نتواند بگويد كه محكوم بوديم ... مجبور بوديم ... در ميان دو راه و بر سر دو راهى، ديگر جبرى نيست.آيا حق براى يك لحظه، از اين هدف جدا مانده است؟آيا تاريكى‏ها، زمينه‏ى كار او نبوده‏اند ...؟آيا روشنگرها (بَيِّناتِ) همراه او نبوده‏اند ...؟اين يك مرحله، كه مرحله‏ى زمينه سازى، ايجاد خط دوم و راه دوم است. باطل هر جور دوزش را بگذارد، باخته است.مرحله‏ى بعد مرحله‏ى انتخاب آدم‏هاست، مربوط به اراده‏ى خلق است.در اين مرحله كسى آنها را مجبور نمى‏كند، كه اين هم فاشيسم است.فاشيسم يك شكل ندارد.كسانى كه مردم را بر خوبى وادار مى‏كنند، كار خوبى نكرده‏اند، كه انسان را مسخ كرده‏اند. خودِ خدا، در هستى اين گونه تربيت نمى‏كند، در حالى كه مى‏تواند و قدرت دارد، خلق را نمى غلطاند. او، آنها را با نيروهاى متضاد و با شيطان و رسول همراه مى‏سازد تا انسان با پاى خويش، با انتخاب خودش راه بيفتد.اين كار خداست در هستى ... كار حزب خدا در جامعه بر همين شكل است. اينها دو راه را پيش پا مى‏گذارند ... تا مردم خود به پا بايستند و انتخاب كنند.اگر كسى از مردم، آن دعوت را جواب نداد و همان آش و آب را خواست، مسأله‏اى نيست، كه آنها هم با دست خويش گور خود را مى‏سازند و همچون رقاصه‏ى هندى، بر روى قبر خويش پاى مى‏كوبند.اگر كسى آن دعوت را جواب داد و به حزب راه يافت، اينها كه بپا ايستاده‏اند، بايد آهن در دست بگيرند و خود با ميكرب‏ها بجنگند و در اين جنگ، تمام هستى همراه آنهاست. از رود نيل گرفته تا بارش‏هاى آرام، «1» از طوفان نوح گرفته تا طوفان احزاب، «2» همه و همه با اينها همراه است ... كه اينها در راهند.پس در هر سه مرحله، حق پيروز است؛چه در زمينه‏ى ايجاد تضاد و خط دوم،چه در مرحله‏ى جمع آورى مهره‏ها وچه در مرحله‏ى درگيرى ...در هر كدام از اين مراحل حق پيروز است ... گرچه مرحله‏ى دوم و سوم وابسته به انتخاب خود مردم و اراده‏ى خود آنهاست.پيروزى حق؛ يعنى همين كه در هر كجا كه افتاد، پوياست، زاياست، زنده است و زندگى ساز.حق در محكوم‏ترين چهره‏هايش، مهاجم‏ترين چهره‏ها را داشته، اگر مهاجم نبود، محكومش نمى‏كردند. همان حقى كه بسته‏ى زنجير است و كشته‏ى شمشير و زندانى لحظه‏هاى مهموم، به خاطر زنجير زدايى و شمشير كشى و هجوم حصار شكنش، به آن روز افتاده. و اين حال و روز، برايش سنگ نيست و برايش مانع نيست. اينها بسته‏ى موقعيت‏ها نيستند، كه با وضعيت و موضع‏گيرى خويش و در هر موقعيت، پيروزند، حتى در شكست، حتى در مرگ؛ چون مرگ آنها با هدفشان همراه بوده، ولى زندگى طاغوت، با هدف طاغوتى هميشه همراه نبوده است.آنچه كه در نگاه اول نقطه‏ى ضعف حزب حق است، در تحليل نهايى، زيبايى و ركن اساسى آن، جلوه مى‏كند؛ چون اينها جز زمينه دادن به استعدادها و ايجاد خط دوم در مرحله‏ى اول،و رهبرى و حكومت در مرحله‏ى دوم،و درگيرى تا سر حدّ عقيده در مرحله‏ى سوم، خوسته‏اى ندارند.اينها درست رفتن را مى‏خواهند ... نه به قلّه رسيدن را، كه قلّه‏ى انسان در جايى مشخص نشده ... قلّه‏ها با رفتن‏ها، شكل مى‏گيرند و خلق مى‏شوند.حق در طول تاريخ گرچه هميشه مستضعف است و پنهان و دست به عصا و بر روى ناقه‏ى صالح و در كنار غارها و حاشيه‏ى بيابان‏ها، ولى هميشه هجومش را با خود دارد و روشنگريش را در پيش و پيروزيش را همراه، كه پيروزى هر كس را با هدفش مى‏سنجند. هدف اينها زمينه سازى براى انتخاب آنهايى است كه مى‏خواهند انسان بشوند و انتخابگر باشند. و سپس رهبرى در زمينه‏ى آزادى است براى آنها كه مى‏خواهند ميكرب‏ها را بردارند.و اگر كسى آنها را انتخاب نكرد و با آنها هماهنگ نشد، هستى با اينها هماهنگ است و اينها را انتخاب مى‏كند.قدرت‏ها خودشان، خودشان را مى‏شكنند.درياها آنها را مى‏شكند.كوه‏هاى افغانستان و برف‏هاى سيبرى و باران‏هاى مداوم، آنها را از پاى در مى‏آورد.آنها كه بى‏حساب از زمين برداشت مى‏كنند «1» و به خاطر طمع و عشق به قدرت، از زمين بر مى‏دارند، ناچار بايد در جست و جوى مصرفى‏باشند و به دنبال جنگى مصرف آفرين. و در اين جنگ، درست كه بهره مى‏برند و متورم مى‏شوند، ولى ناهماهنگ بى‏حساب، محكوم است و در عذاب.در اين تحليل، حق هميشه پيروز است و همراه با مقصود كه مقصودها تفاوت پيدا كرده و قلّه‏ها از قلّه‏ها هم، بالاتر رفته است.و اين است كه سكوت على، سكون نيست، در حالى كه فرياد عثمان، در باد است.وجود على، هجوم است، نشان دهنده‏ى اين كه چگونه بايد حكومت كرد و چگونه بايد راه برد.وجود اينها، ايجاد تضاد مى‏كند و زمينه‏ى انتخاب را فراهم مى‏سازد.اينها در ميان دشمن از هزار شمشير، برنده‏تر هستند ... كه شمشيرهاى دشمن را مى‏شكنند و شمشيرزن‏ها را مى‏ربايند. «1»اين براى على، براى حزب حق ساده است كه به مقصود معاويه برسد. اگر على قلّه و مقصد معاويه را مى‏خواست، با يك صدم رنج معاويه، با يك صدم پولى كه معاويه مى‏داد، على به بيشتر از سلطنت معاويه مى‏رسيد، ولى در آن زمان على حكومت نمى‏كرد، كه محكوم حكومتش بود، «2» على امير نبود، كه اسير هوسش بود. او كسى بود كه دراوج بحران، در متن بن‏بست، از قلّه‏هاى بلند، دست نشست و مقصد را فراموش نكرد و آدم‏ها را بر خوبى و به سوى خوبى، به كول نگرفت و حق را بر پاى باطل ننشاند.تنها حزب حق، با اين رهروان دريا دلش بود كه مى‏توانست از وسوسه‏ها بگذرد. تنها مذهب با اين آزاده‏هايش بود كه مى‏توانست درست رفتن را، فداى رفتن نسازد و انسان را مسخ نكند و براى راه حل بحران‏ها:جز با زمينه سازى و انتخاب انسان‏و جز با رهبرى در زمينه‏ى آزادى‏و جز با درگيرى، تا سرحد حق ... و تا مرز عقيده، گامى ديگر بر نداردو از راه حل انسانى، با تمام صعوبت و رنج آفرينى‏اش به سوى راه حل‏هاى ديگر نرود.مكتب‏ها در طول تاريخ، هنگام بحران، تسلط خود را از دست مى‏دادند و جز حل بحران به هر طريق، خواسته‏اى نداشتند. آنها فرزند لحظه مى‏شدند .. تا بحرآن‏هارا از ميان بردارند ... در حالى كه برداشتن بحران و كندن تضادها در سطح يا وجود ريشه‏هاى تضاد در انسان، جز يك دروغ، يك كذب، يك ناهماهنگى و بحران زايى جديد چيز ديگرى نبود.كدام در تاريخ انسان نقش آفرين‏تر است، گل‏هاى كاغذى و جلوه‏هاى مصنوعى، فريب دادن و فريب خوردن ... يا در زمينه‏ى آزادى و در كوير بحران، گل‏هايى آزاد و جانباز، پروراندن ...جانبازى و فداكارى را مى‏توان با تلقين و شست و شوى مغزى با فريب كارى بدست آورد، خُنُك گل كار نستوهى كه اينها را بر ساقه‏ى آزادى و انتخاب انسان پيوند مى‏زند.

4- تجربه‏ى اثر عملى‏:قدر،عبرت،تجربه، سه روش شناسايى و آگاهى بودند.براى نقد مكتب هم مى‏توان از اينها بهره برد ...در قسمت نيازها و آرمان‏ها و مقايسه‏ها، به همان قدر رو آورده‏ايم.در قسمت نقش تاريخى، عبرت ... اكنون براى نقد مكتب مى‏توان از تجربه هم استفاده كرد.اين پيداست كه تجربه غرامت‏هايى دارد، ولى شايد تنها راه بى‏برگشت براى آنهايى باشد كه تا سرشان به سنگ نخورد، سنگ را باور نمى‏كنند و از راه خويش باز نمى‏گردند.ارزش تجربه و كلى بودن تجربه، با يك مورد و دو مورد كشف‏نمى‏شود. هر تجربه در مورد خود، حاكم است.باز ارزش يك تجربه در همان مورد به يك لحظه و دو لحظه مشخص نمى‏گردد. چه بسا انسان با يك قلب پيوندى بتواند براى ساعت‏ها هم زنده بماند. از اين لحظه‏ها و ساعت‏ها، نمى‏توان به نتيجه رسيد.بايد توجه داشت كه تجربه‏ى يك مكتب در يك لحظه‏ى تاريخى و براى چند سال و چندين سال، دليل ارزش آن نيست؛ چون ما در حصار لحظه‏ها نمى‏مانيم. ما با گذشته و آينده رابطه داريم ...ما در جايى ايستاده‏ايم كه رابطه ميان دو نسل هستيم ... ما در چنين موضعى بايد به يك تجربه ايمان بياوريم و يا از آن بگذريم.اگر ما با همان بينش لحظه‏اى كه در بحث سابق از آن سخن رفت، تجربه را شروع كنيم، اين پيداست كه فريب مى‏خوريم.اثر عملى يك مكتب را بايد نه تنها در رابطه با اجتماع كه در رابطه با هستى بايد بررسى كرد و اين هر دو رابطه را بايد با انتخاب و آزادى انسان در نظر گرفت.اثر عملى مكتب و تجربه‏ى مكتب همراه اين رابطه‏ها نمايانگر كارايى و ارزش آن مكتب است.با اين شرطها، مكتب‏هايى كه اثر عمل را در يك لحظه تاريخى به‏حساب مى‏آورند از گردونه خارج مى‏شوند ... تا چه رسد به مكتب‏هايى كه اثر عملى ندارند و زينت زندگى هستند و دستاويز قدرت‏ها و طاغوت‏ها.اينها كه در زندگى و مرگ، در رابطه‏ها و پيوندها، در جدايى‏ها و گسستن‏ها، در رفت و آمدها و در متن زندگى، دخالت ندارند و فقط در حاشيه هستند، ارزشى نمى‏يابند ...يك مكتب، در سه مرحله مى‏تواند مؤثر باشد:در مرحله‏ى شناخت و حد ذهنى.در مرحله‏ى احساس و حد قلبى.در مرحله‏ى رفتار و فعاليت خارجى.اين سه مرحله، سه واحد جدا از هم نيستند، كه بر يكديگر اثر مى‏گذارند. و هر سه در سطح جامعه نقش مى‏آفرينند و در رابطه با ديگران فعال هستند.اسلام حد ذهنى مذهب است. در اين سطح، شناخت ارزش و قدر انسان، شناخت رابطه‏ى انسان با هستى و شناخت رابطه‏ى انسان با جامعه، اسلام را توضيح مى‏دهد.ما در هستى مرتبط نمى‏توانيم ولنگار بمانيم.و در جامعه‏ى مرتبط نمى‏توانيم بى‏تفاوت باشيم.شناخت اول، ما را هماهنگ با نظام هستى و صالح مى‏سازد. و شناخت دوم، ما را هماهنگ با جامعه و شاهد بر جامعه و مصلح بار مى‏آورد. و اين است كه رسول براى شناخت اسلام دو علامت مى‏دهد:الْمُسْلِمُ مَنْ سَلُمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَ لِسانِهِ. «1»مَن اصْبَحَ وَ لَم يَهْتَمَّ بِامُورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ. «2»گفته‏ى اول، علامت صالح بودن و شناخت نظام هستى است.و گفته‏ى دوم، علامت صالح بودن و شناخت در جمع است.اين شناخت‏ها تو را با اللّه كه حاكم و آگاه بر نظام است و با رسول و كتاب كه بيان و تبيان و يادآور اين راه هستند پيوند مى‏دهد و نياز به آنها را در تو زنده مى‏كند و عشق و ايمان و گرايشى را در تو مى‏ريزند.اين عشق و اين گرايش، حد قلبى مذهب است.هنگامى كه آن شناخت و اين احساس در تو جوشيد، رفته رفته از تمام وجود تو اطاعت و هماهنگى و امتثال، جوانه مى‏زند ... كردار، گفتار و پندار تو كنترل مى‏گردد و در اين كنترل، كردار تو از دايره‏ى وجود تنگ تو فراتر مى‏رود و گفتارت از محدوده‏ى يك نسل، جلوتر و پندارت از مجموعه‏ى هستى فراتر ...

به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول)نوشته استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)

اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:34  توسط امیرحسین صابری  | 

بسم رب الشهداء و الصديقين

السلام علي المهدي

سلام عليكم

روش نقد هدف‏ها:براى نقد هدف‏ها از دو راه مى‏توانم شروع كنم؛ يكى سنجش هدف‏ها با خودم. ديگر، سنجش آنچه كه يك هدف مى‏دهد، با آنچه كه مى‏ستاند.اين دو سنجش و دو مقايسه، كه مى‏تواند از عبرت‏ها هم بهره بگيرد و از تجربه‏ها مايه‏ور شود وسيله‏ى نقد هدف‏ها و ارزيابى و انتخاب آنها است.

1- روز، روز گرمى بود، خورشيد با حرارت از خط وسط آسمان، خيز برداشته بود، عرق مى‏ريخت. چند نفر بوديم، مى‏خواستيم زودتر به يك رودخانه‏ى خنك، سر بكشيم. چند تا كار داشتيم.همه گرسنه بودند. براى تهيه‏ى غذا پارك كردند ... هنگام پارك، ماشين ما به يك بنز سفيد، تنه زد. بنز قشنگى بود ... لرزيد و خراش برداشت.يك مرد بلند، بزرگ، يك لوطى قدِّ دكل، مهربان ايستاده بود. به لرزش‏ماشين كه ماشين خودش بود، آرام نگاه مى‏كرد.بى‏اعتنا بود و منتظر بود ما را به غذا دعوت كند.من بارها ديده بودم كه چطور به خاطر يك خط و خراش كوچك، با هم گلاويز مى‏شوند. ولى آرامش اين مرد و بالاتر محبتش، ما را خنك مى‏كرد. وسط آن گرماى سياه و دودى، مرد، دل ما را سفيد مى‏كرد. روشن مى‏كرد. مثل يك رودخانه، ما را صفا مى‏داد.يكى از دوستان را صدا زد، به غذا دعوتش كرد و با هم به حرف نشستند ...راستى كه مرد، يك دنيا بود. از آنهايى بود كه يك نفرشان، يك نفر نيستند. از آنهايى كه همه وجودشان، شور و حركت و گنجايش و ظرفيت و دقت و لطافت است.وقتى من از دستشويى برگشتم، پيش او بودم. همه‏ى وجودش طلب بود. با اين كه وقت تنگ بود و وضع ناجور، حرف‏ها شروع شد ...گفتم داداش!! تو اين روزگار خواهى نخواهى ما خرج مى‏شيم ...درست؟جواب داد. درست. گفتم كجا خرج بشيم كه ارزش داشته باشه؟ براى كى خرج بشيم كه معرفت داشته باشه؟ دل‏هاى بزرگمون رو كجا بگذاريم كه قدر داشته باشن؟گفتم درخت كه ديدى؟ خنديد، گفتم درخت چيه؟ جواب داد، ريشه، ساقه، شاخه، گاهى هم ميوه ...؟ گفتم هيچ ديدى كه وقتى يك درخت، ميوه داد ... خاك و آب رو از ريشه‏ها و ساقه و شاخه‏هاش گذروند و ميوه‏شد، هيچ باغبون ميوه‏ها رو همين طورى رها كنه؟ يا ميوه‏ها رو دوباره تو خاك‏ها، پاى ريشه‏ها خاك بكنه؟گفت مگر خره؟ ...گفتم، هستى، تمام هستى يك درخته ... ميوه‏ى درخت هستى تويى ...همه‏ى ابر و باد و مه و خورشيد و فلك به تو ختم مى‏شه. زمين و نفت و طلا و الماس‏ها ووو، ريشه‏ها و ساقه‏ها و شاخه‏هاى تو هستن. همه‏ى اون‏ها مال تو هستن. تو مال كى هستى ...؟ تو خودتُ سر شاخه‏ها مى‏ذارى تا بپوسى؟ خودتُ احتكار مى‏كنى و يا اين كه دوباره پاى ريشه‏ها و خاك‏ها مى‏ريزى و براى چيزهايى كه مال تو هستن و براى تو هستن، براى اون‏ها خرج مى‏كنى؟گفتم: همه‏ى اون‏ها، كمتر از تو هستن، همه اون‏ها وقتى كامل شدند به تو مى‏رسند. تو ميوه‏اى. خودتُ داشته باش ... براى مرده‏ها، براى ميرنده‏ها خرج نكن. اون‏ها براى تو هستند تو براى اون‏ها نباش ... تو ادامه داشته باش ... تا اون‏هام ادامه پيدا كنند ...گفتم اگر بخواهى ادامه پيدا كنى، اگر بخواهى حركت كنى، آنوقت بايد از راه خبر بگيرى، اونوقت بايد راهنما بگيرى ... اونوقت بايد از همين زمين‏ها و ريشه‏ها و شاخه‏ها، آذوقه بردارى، كه هميشه راه هست و كار تو رفتنه. كار تو تحرّكه، نه تنوع.گفتم، تنوع شكل عوض كردنه، بزك كردنه. اما تحرّك راه افتادنه ...جلوه پيدا كردنه ...كسى كه فهميد چقدر است، كسى كه ارزش خودش را شناخت، به‏راحتى مى‏تواند هدفش را انتخاب كند و از تنوع‏ها به حركت‏ها رو بياورد و به جهت عالى‏تر و بالاتر متوجه بشود. مى‏تواند جهت‏هاى ديگر را بررسى كند ... قدرت‏ها را ببيند كه چگونه پراكنده شدند و ثروت‏ها را ببيند كه چگونه دست بدست گشتند و فقط ثروتمندها را حمال خود گرفتند. و مى‏تواند از اين ديدار، درس بگيرد و حمالة الحطب نماند. از ثروت‏ها از قدرت‏ها كام بگيرد. از آنها كار بكشد و با آنها كار بكند؛ چون اين ثروت و قدرت و علم و شهرت و رياست، مثل وزنه‏هايى هستند كه در باشگاه هستى بايد با آنها كار كرد و ورزيده شد ... و براى رفتن آماده گشت. اينها نيروهايى هستند كه راه تو را نزديك مى‏كنند و تو را پيش مى‏برند به شرط اين كه هضمشان كنى و حمّالشان نباشى. هضم نه حمل.هنگامى كه تو با اينها كار كردى و اينها را به جريان انداختى، هم اينها پاك مى‏شوند و هم زياد. شير اگر در پستان بماند، هم مى‏گندد و دمل مى‏شود و هم خشك مى‏شود و پس مى‏رود. هر چه بيشتر بدوشى هم پاك مى‏شود و هم رگ مى‏آيد.انسان در يك نگاه مى‏تواند عظمت و قدر خويش را بشناسد و از قناعت‏ها و سستى‏هايش آزاد گردد.او مى‏بيند تمام هستى به او منتهى شده و مسخّر او هستند ... همه به او رسيده‏اند ... حال او دوباره به عقب باز گردد ... به سوى همان‏ها، همان‏هايى كه براى او بوده‏اند. او مى‏بيند از سنگ، از خاك، از خورشيد، از شاخه‏ها و درخت‏ها، جلوتر است ... اما نه جوشش دارد و نه رويش و نه جنبش و نه شكوفه و نه كوششى. سنگ‏ها فجر داشته‏اند و شكافته‏شده‏اند، اما من فجرى نداشته‏ام و نجوشيده‏ام ... خاك‏ها اين همه رويانده‏اند، اما من رويشى نداشته‏ام. خورشيدها، اين همه حركت و جنبش، اين همه بخشش و دهش داشته‏اند، اما من هيچ نورى و حرارتى و هيچ شورى و جنبشى، نيافريده‏ام ...وقتى هنگام بهار، به باغ مى‏رفتم و شاخه‏ها را غرق در شكوفه مى‏ديدم، راستى شرمم مى‏آمد كه چندين بهار بر ما گذشته و هنوز چوبيم ... ولى چوب‏هاى مرده شكفته‏اند و در گُل، غرقند ...اين ديدارها و مقايسه‏ها انسان را، از قناعت‏ها، جدا مى‏كنند و او را پيش مى‏آورند. و همين كه همت‏ها، عالى شدند و خواسته‏ها فراتر رفتند، جوشش ما زيادتر مى‏شود و نهفته‏ها و پنهان‏ها رو مى‏آيند.بارها گفته‏ام، كسى كه خواسته‏اش دم دستش، هست، حتى از پاهايش استفاده نمى‏بَرَد. ولى اگر خواسته‏هايش دورتر شد، بُل مى‏رود و راه مى‏افتد. و همين طور، مركب‏ها را استخدام مى‏كند و همين طور مركب مى‏سازد و حتى سفينه‏ها را به ماه مى‏فرستد ... توجه به ارزش‏ها و عظمت‏ها به انسان همت مى‏دهد. و همت‏ها او را به جريان مى‏اندازند و استعدادهاى مدفون او را بيرون مى‏ريزند ...

2- انسان حسابگر است. اقتصادى است. يك كار را مى‏سنجد، دو طرفش را در نظر مى‏گيرد و انتخاب مى‏كند. اين كسانى كه به مضرّات سيگار و يا مشروب معتقدند، درست است كه زيان‏هايش را باور دارند، ولى در آن يك نوع خلسه، يك نوع راحتى، يك نوع ژست و غرورى‏احساس مى‏كنند، كه آن را بر تمام آن مضرات، ترجيح مى‏دهند. اگر نمى‏توانند تركش كنند، به خاطر همين است كه از اين ژست و راحتى و غرور، فارغ نگشته‏اند.حتى آنها كه از تقليد و تلقين‏هاى ديگران خود را نمى‏رهانند، كسانى هستند كه در اين دنباله روى يك نوع امْن و راحتى را حدس زده‏اند. و كسانى هستند كه خطرها را احساس كرده‏اند و عقب قافله را چسبيده‏اند كه اگر خطرى پيش آمد، خود را به جايى برسانند.اين حقيقتى است كه انسان حتى در تقليد و عادت‏هايش از اين حسابگرى برخوردار است. و اين هم حقيقت است كه گاهى در حساب‏هايش اشتباه مى‏كند، مى‏فهمد كه چيزى بدست آورده، ولى نمى‏فهمد چه چيزهايى از دست داده ... و اين است كه به غرور مى‏رسد.گر چه چيزهايى كه او را مغرور كرده‏اند، ديگران را مدهوش بسازد.يكى از تاجرهاى بزرگ شهر، پس از عتيقه فروشى به شغل ديگرى رو آورده بود ... و از گذشته‏ى عتيقه فروشى خودش، يك قاب و كاسه‏ى خيلى گران قيمت را نگه داشته بود كه ديگر رنگى به رو نداشت و جز خبره‏ها را خوش نمى‏آمد.براى دعوت جشن عروسى به تهران آمده بودند ... و مادر پير را خانه‏دار، گذاشته بودند ... مادر روزها با خودش مأنوس بود و گاهى سرى بيرون مى‏كشيد ... تا از بيرون هم خبر بگيرد.يك نفر سمسارى در خانه ايستاده بود و از زن‏ها سماور شكسته، چراغ شكسته و خلاصه از عتيقه‏هاى بى‏مصرف خريدارى مى‏كرد ... و ازپشت چرخش به آنها بشقاب و كاسه و چينى و كفش پلاستيك نوِ نو مى‏داد.چشمش به بيرون افتاد، گفت مادر تو خرت و پرتى ندارى كه نو و نوار بشى.پير زن گفت والّا خونه‏ى پسرمه راه به جايى نمى‏برم. اينها همه چيزشون نو و نواره.مرد اصرار كرد كه شايد كهنه مُهنه داشته باشن.پيره زن آمد تو، يك كمى گشت چيزى پيدا نكرد، همش لوكس و نو.مى‏خواست برگرده چشمش افتاده به همان قاب و كاسه‏ى قيمتى، گفت برم همينو بدم به اين مرد، دلش شكسته، خونه‏ى پسرمم نو بشه.گفت، ما همينو داريم نمى‏دونم به دردت مى‏خوره يا نه.مرد با زرنگى گفت خوب بده دلتو نمى‏شكنيم. اين كه رنگ و روييم نداره، مثل مادر منه. شكسته و مردنيه. خوب، چى مى‏خواهى؟ بيا چند تا از اين بشقاب گل ميخكيا بهت بدم. با چانه زدن بسيار شش عدد بشقاب به پير زن داد و چكيد ... هر دو خوشحال.وقتى مرد تاجر از تهران آمد، هنوز ننشسته بود مادرش شروع كرد به پچ و پچ كردن كه بازم قديميا. هر چه دوده از كنده بلند مى‏شه. بازم خودم.اين زناى امروزه كه مردُ فقط مى‏دوشن ... هيچ كدبانويى ندارن. دو روز اينجا بودم آشغالاتونُ نو كردم ...هى مى‏گفت و زمزمه مى‏كرد.پسرش گفت ننه! چى نو كردى، ما كه چيزى نداشتيم، پيرزن بلند شدو بشقاب‏هارو آورد وقتى به پسرش نزديك شد، گفت اين چى بود تو پيش بخارى، حالمُ به هم مى‏زد، مثل رنگ مرده بود. دادم اينارو گرفتم. ببين، ببين چقدر قشنگه.پيره زن صورتش مثل گل باز شده بود و چشمش مى‏درخشيد. ولى پسرش گيج بود ابروهاش جمع شده بود، پرسيد با كدوم بى‏رنگ و رو؟نكنه با اون قاب و كاسه عوض كردى؟!پيره زن خنديد و آرام گفت دِآره با همون مى‏گم ... مى‏بينى چه نو و نوارت كردم ...مرد مبهوت شده بود ... مثل اين كه زبونشو با آب دهنش بلعيده بود.آنچه براى يك نفر مايه‏ى غرور و عظمت حساب مى‏شود، براى ديگرى عامل بهت و جنون خواهد بود ... چرا؟ چون محاسبه‏ها با يكديگر تفاوت دارد. هر دو محاسبه كرده‏اند، بلكه هر سه نفر محاسبه كرده‏اند. هم مرد سمسار و هم پيره زن و هم تاجر صاحب قاب و كاسه، ولى آيا محاسبه‏ها يكى است؟راستى انسان حسابگر است، اما همين انسان، جاهل و غافل و مغرور و متأثر هم هست. مادام كه ميزان و ترازويش را از اين وزنه‏ها پاك نكند، سنجش و حسابش، ارزشى نخواهد داشت.من در انتخاب يك هدف بايد اول اين ترازو را آزاد كنم و سپس بسنجم كه اين هدف چه مى‏دهد و چه مى‏ستاند ... گل‏هاى بشقاب‏ها مرا غافل نكند ... و جهل من، مرا مغرور نسازد؛ چون تاجرها مى‏دانند كه همان قاب و كاسه، مى‏توان چه تجارت‏ها كرد و چه جنس‏ها خريد.آنچه ما در يك عمر به دست آورده‏ايم، سود يك لحظه ما نيست. ولى بيا و ببين كه به ماهى دو هزار تومان قانع هستيم. براى پنج هزار و ده هزار، فانى.اين است كه به نسيمى تكان مى‏خوريم و با يك كلمه خود را مى‏فروشيم.من حساب مى‏كنم كه در اين راه چقدر لذت برده‏ام، چقدر عزت گرفته‏ام، چقدر خوش بوده‏ام، اما لذّتم و عزّتم و عيشم، همه به خاطر بى‏خبرى و كورى و نادانى من بوده. من اينها را برده‏ام، اما چه باخته‏ام؟ چه چيزهايى از دست داده‏ام. عمرم را، دلم را، وجودم را. من ارزش اينها را نمى‏دانم، من اينها را خوب نشناخته‏ام؛ چون براى اينها پول نداده‏ام. براى اينها زحمت نكشيده‏ام. اينها را به خيال خودم مفت بدست آورده‏ام.منى كه درِ خانه‏ام را، به اين زودى باز نمى‏كنم؛ چون مى‏دانم كه خِرت و پِرتى دارم و دزدى هست، همين من، درِ خانه‏ى دلم را باز كرده‏ام و از آن همه نيرو و احساسى كه زندگى را روشن كرده به يك شمع گچى دل خوش كرده‏ام ... و از آن همه عشق و غضب و غرور و قدرتى كه تاريخ را مى‏سازد، فقط يك توالت و آشپزخانه ساخته‏ام ... يك پالايشگاه كثافت بر پا كرده‏ام.هدف‏هاى بزرگ ما، از عشق‏ها و هوس‏ها گرفته تا شهرت‏ها و چشم‏ها و زبان‏هاى مردم تا جلوه‏هاى پر رنگ و آب دنيا، همه كوچك‏تر از ما هستند. اينها براى ما بوده‏اند، ولى ما براى آنها شده‏ايم ...ما عمر خود را شمع راه لجن‏هايى كرده‏ايم كه آخر سر جز گند سياهشان، به ما بهره‏اى نمى‏دهند.درست است كه اينها به ما لذت مى‏دهند، ولى اين لذت تا هنگامى است كه قيمت قاب و كاسه را نمى‏دانيم و ارزش خود را نمى‏شناسيم و خريدارهاى خود را نمى‏بينيم. با آن ديدار، اينها جز بهت و حسرت، جز درد و رنج، جز آتش و عذاب چيز ديگرى نخواهند بود.خسارت‏ها در آن لحظه آشكار مى‏شوند كه ما كمال خود و ارزش خود را مى‏يابيم و حس مى‏كنيم كه اين استعداهاى تكامل يافته و اين مايه‏هاى عظيم، در چه راه‏ها و بيراهه‏هايى هدر رفته بودند.با اين تحليل‏ها، انسان هم به ارزش خويش پى مى‏برد و هم به نيازهاى عظيم خويش آشنا مى‏شود و در نتيجه، هدف‏هاى بالاترى بدست مى‏آورد.اين درست كه هدف زندگى، تأمين نيازهاست، ولى اين نيازها هميشه محدود نيستند، اين تويى كه آنها را در يك حد محبوس مى‏كنى و از تنوع‏ها فراتر نمى‏آيى. اين تويى كه چشم از خودت مى‏بندى و ارزش‏هاى بزرگ خود را نديده مى‏گيرى. ولى همين تو، همين كه پولت بيشتر مى‏شود و يا يكى از فاميلت به جايى مى‏رسد، احساس مى‏كنى كه ديگر، جنوب شهر جاى تو نيست و حتماً بايد مبلمانت را عوض كنى و حتّى بايد خانمت را، يك جور ديگر بار بياورى ... و اگر بار نيامد و با تو حركت نكرد، يكى ديگر جايش بنشانى ... چرا؟ چون به ارزش تازه‏اى پى برده‏اىو آب زير پوستت، افتاده است.با توجه به ارزش‏هاى بزرگ‏تر است كه حتى به دست آوردن ارزش‏هاى كوچك، تو را ارضا نمى‏كند. بِلال‏هاى سياه و گرسنه‏ى تاريخ با توجه به همين ارزش‏هاى بزرگ‏تر، حتى فتوحات و غنائم و آب و آش دوره‏ى عمر را به چشم نمى‏گرفتند.تشيع هميشه خونين تاريخ هم، با توجه به وسعت نياز انسان و وسعت ظلم به انسان بود كه حتى عدالت عمر را خيانت حساب مى‏كرد و او را به لعن، مى‏گرفت.راستى بينش‏هاتا كجا مى‏رسد كه تمام فتوحات و غنائم و آب و آش و تمام عدالت، ملعون مى‏شود و به چشم نمى‏آيد ... چرا؟ چون اينها به نيازهاى بزرگ‏ترى رسيده‏اند ... كه بايد حاكم به آنها هم توجه كند. آنها از مغز و قلب و عقل و روح عظيمى هم برخوردار هستند ... كه نياز به شناخت و عشق و سنجش و وسعت‏ها دارد و تنها با فتوحات و غنائم و نان و آش، تأمين نمى‏شود ...اينها آقا بالاسر كه نمى‏خواهند، هيچ، حتى به رفاه‏ها و عدالت‏ها هم اغفال نمى‏شوند و از حاكم مزاحمت و بهره‏كشى را تحمل نمى‏كنند، بماند، كه آموزگارى و بهره دهى و بارورى در اين ابعاد سنگين شناخت و عشق و سنجش و وسعت‏ها را هم، طالب هستند ...اين نياز آنهايى است كه شهيدان تاريخ بودند. شهيد در آن عمق و وسعتى كه شيعه از آن به دست داده؛ چون شهيد تنها كسى نيست كه درميدان با خونش راه رفته است ... شهيد كسى است كه در خويش، در جامعه، در تاريخ و در هستى حضور دارد. در خودش حضور دارد؛ صادرات و واردات وجود خويش را مى‏شناسد. رفت و آمدهاى درونى خويش را كنترل مى‏نمايد و بر آنچه كه در او جريان دارد، ناظر است و شاهد و در نتيجه، مغبون نمى‏شود و ضرر نمى‏بيند. در جامعه حضور دارد. هر حركتى، هر عقب گردى، هر ركودى را مى‏يابد و هر بدعت و هر سنّتى را شاهد است و كارها را مى‏بيند. در تاريخ حضور دارد و زندانى ديوارهايى كه او را از گذشته و آينده جدا كنند نيست و پرده‏ها بر او نيفتاده‏اند. و در هستى حضور دارد؛ كه از حصارها رهيده و با چشم ديگر و گوش ديگر و دست ديگرى همراه گرديده است. با اين چنين شهود و شهادتى است، كه يك حادثه را در يك لحظه نمى‏بينند و فتوحات چشم گير و غنائم بى‏حساب خوشحالشان نمى‏كنند؛ كه تبعيض و اتراف و اشرافيت و طبقات و درگيرى‏ها و نابودى‏هاى بعد را،يك جا در كنار همين فتوحات، ديده‏اند.تأمين يك نياز اينها را اغفال نمى‏كند؛ كه آنها همه‏ى نيازها را شناخته‏اند ... و براى تأمين تمامى آنچه شناخته‏اند ... بى‏آرامند ... و حتى با عمرهايى كه عدالت را بر خويش نشاندند ... درگير و در جنگ ...اين شهادت و اين شهود و اين حضور، در اين وسعت ارزش‏ها را دگرگون مى‏كند.و نيازها را از اعماق مى‏كاود.و تنوع‏ها را بى‏رنگ مى‏سازد.و ظلم را در وسعتى ديگر مى‏بيند ...اكنون مى‏فهميم كه چرا بِلال‏ها، براى عمرها ... صدا بلند نكردند ...كه چرا شيعه‏ى شاهد، به فتوحات و غنائم رضا ندادند ...كه چرا شهيدان حق، به باطل گره نخوردند ...

به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)

اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط امیرحسین صابری  | 

بسم رب الشهداء و الصديقين

السلام علي المهدي

سلام عليكم

نيازها:تلاش‏هاى عظيم انسان، همه جواب فريادهايى است كه در او غوغا كرده‏اند. و پاسخ نيازهايى است كه او را اسير ساخته‏اند.اگر اين نيازها و فريادها نبود، زندگى همچون گورستانى، آرام مى‏گرفت.هنگامى كه شب‏ها در فضاى آرام، صداى چرخ‏ها تاب مى‏خورد و هنگامى كه نزديكى‏هاى صبح صداى قدم‏ها، ساز مى‏زند و هنگامى كه در سپيده دم، خش خش جاروها و زمزمه‏هاى نرم، تو را صدا مى‏زنند و به مهمانى روز مى‏خوانند مى‏توانى شروع اين فرياد و تپش اين نياز را، احساس كنى.هدف اين تلاش‏ها، تأمين اين نيازهاست.

آفريدگار نيازها:انسان به گونه‏اى تركيب شده و هماهنگ گرديده، كه به اين همه نيازمبتلا شود. اين تركيب شگفت انسان است كه در او نيازها را سبز مى‏كند. و اين نيازها هستند كه او را از سطح مصرف جنگل به توليد ابزار و توليد كالا كشاندند و او را از رفقاى جنگلى جدا ساختند و زندگى اجتماعى و توليد را بر دوش او گذاشتند.بر فرض ما رابطه‏ى ضرورت توليد و نيروى توليد و روابط توليد و شعور اجتماعى و آرمان‏ها و نهادها را بپذيريم. بر فرض پذيرش، باز از بنياد شروع نكرده‏ايم، كه ضرورت توليد، خود ادامه‏ى نيازها هستند. و نيازها، پيش از توليد هستند و تحليل مى‏خواهند. و اين تحليل نمى‏تواند از تضاد انسان با طبيعت و تضاد انسان با ابزار مدد بگيرد؛ چون همين برخورد با طبيعت در رفقاى ديگر جنگل وجود داشت ولى چنين توليدى را ايجاد نكرد و چنين اجتماعى را بنيان ننهاد.ما ناچاريم كه در انسان به يك تركيب دقيق‏ترى معتقد شويم گرچه اين تركيب اضافى را مادى هم تحليل كنيم، ناگزير از پذيرش آن هستيم؛ چون بدون اين تفاوت در تركيب، اين تفاوت‏ها، در نيازها و در برخوردها و در توليد، توضيحى نخواهند داشت.و اين است كه اين تركيب، اصل پايه است و اين تركيب زير بناى تاريخ انسان است.و همين تركيب است كه بيشتر طلبى و بهتر طلبى را در انسان ريخته و او را از رفقاى ديگر جدا ساخته و نيازهاى عظيم را به او هديه كرده است؛ نيازهايى كه تمام تلاش‏هاى انسان را به دوش كشيده‏اند.

تنوع نيازها:اين نيازها، گاهى نيازهاى تنهايى انسان هستند و گاهى نيازهاى اجتماعى او.نيازهاى فردى؛يا نيازهاى فيزيولوژى هستند (خوراك، پوشاك، مسكن، ازدواج)،يا نيازهاى روانى (محبت، يقين، امنيت، مقبوليت، اعتراف، نجوا ...)،يا نيازهاى عالى (شناخت، قدرت، تحرك)،و در اجتماع، به خاطر رابطه‏هابه ضابطه‏ها و تنظيم‏و به رهبرى و تدبير، نياز هست.

دگرگونى هدف‏ها:اين نيازهاى گسترده، انسان را به اين مرحله از تمدن رسانده‏اند. و مهم‏تر اين كه، حتى اين تمدن عظيم و گسترده را بر او تنگ ساخته‏اند. و در نتيجه، هدف انسان، از سطح زندگى روزانه و تنوع زندگى و خوشى‏ها و عيش و نوش‏ها به مرحله‏ى تحرك‏ها و خوبى‏ها رو آورده و خوشى و عيش او در اين قالب شكل گرفته است.داستان انسان، داستان بزرگى است. در آغازش، پايانى نيست؛ چون تركيب او و تضادهاى درونى او، تمام شدنى نيستند.اين درست كه استعداهاى انسان محدود و مشخص است. ولى از تركيب اين استعدادهاست، كه عظمت چشم گير انسان، متولد مى‏شود.حروف الفبا محدود و مشخص هستند، ولى با تركيب همين حروف اين همه كلمه و جمله و تركيب‏هاى تازه، به وجود آمده است.هنگامى كه مى‏گوييم انسان، بى‏نهايت استعداد دارد. با توجه به همين تركيب خلاق و اين چشمه‏ى جوشان است، كه انسان را آرام نمى‏گذارد و جز تحرّك، جز حركت، او را تأمين نمى‏كند.آنها كه تحركى ندارند تنوع‏ها، مشكلشان را حل نخواهد كرد. آن تنوع‏هاى لذت بخش، براى كسانى كه بزرگ‏تر شده‏اند، جز تكرار و خستگى، چيزى ندارند.من در كنار زباله‏ها، شاهد درگيرى بچه‏هايى بوده‏ام كه به خاطر قرقره‏ها و مدادهاى كوچك و جلدهاى دفترهاى پاره، چطور بر هم مى‏شوريدند. و چطور با يكديگر پيچ و تاب مى‏خوردند. خود ما هم وقتى كوچك‏تر بوديم، همين بوديم، ولى امروز حتى اگر آن آشغال‏ها را بخواهند در نزد ما امانت بگذارند، نمى‏پذيريم؛ چون ما بزرگ‏تر شده‏ايم و حركت كرده‏ايم. تحرّك ما، تنوع‏ها را هم كهنه مى‏كند.در حركت انسان، هر تنوّعى رنگ مى‏بازد.

ضرورت انتخاب‏:فاجعه اين است كه انسان همراه اين تجربه‏ها و رنگ باختن تنوع‏ها،خودش هم نيست مى‏شود و رنگ مى‏بازد. و در اين آزمايش‏ها كه تمام عمر او را مى‏گيرند، قربانى مى‏گردد. درست در لحظه‏اى مى‏يابد كه ديگر، زمانى در دست ندارد و فرصتى برايش نيست.اين است كه بايد از عمر ديگران و از تجربه‏هاى ديگران عبرت گرفت و اين همه غرامت نداد.آنجا كه سعدى مى‏گويد: بايد دو عمر داشت ... تا در يكى تجربه آرى بدست، در دگرى تجربه آرى بكار ... على مى‏گويد: ... فرزندم تو در تاريخ نگاه كن ... تا به اندازه‏ى تمام عمر آنها تجربه بدست بياورى ... و آنها را در عمر كوتاه خودت، به كار بگير ... تا به اين گونه، غرامت‏هاى ديگران را، تو جلوگير غرامت خودت ساخته باشى.جلوتر توضيح داده شد كه انسان از سه امكان برخوردار است: قدر، عبرت، تجربه.با خسارتى كه در تجربه پنهان شده و با فاجعه‏اى كه در اين مسأله كمين كرده، انسان به ضرورت قدر و سنجش و محاسبه و يا عبرت و بهره‏بردارى از تجربه‏ها، راه مى‏برد. و در اين هر دو راه، انسان پيش از فاجعه، ايستاده.او پيش از شروع تمام راه را ديده است.آخر اين اشتباه است كه برويم تا ببينيم. بايد ببينيم و آنگاه برويم.و اين ديدن را مى‏توانيم از چشم ديگران و از تجربه‏ى ديگران بهره بگيريم.كسانى كه بدون ديدن، بدون نقشه خانه مى‏سازند، كه ببينند چه‏مى‏شود، غرامت و خسارت سنگينى را مى‏پردازند و گرفتار دوباره كارى و كند كارى و خراب كارى مى‏شوند.آنها كه پيش از شروع ديده‏اند و خط آخر را خوانده‏اند ... و تمام هدف‏ها را نقد زده‏اند و انتخاب كرده‏اند، اينها كه به آخر يقين پيدا كرده‏اند، اينها بر هدايت و روشنى هستند و اينها رستگارند، روييده‏اند.اولئك هم المفلحون.

به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)

اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط امیرحسین صابری  | 

بسم رب الشهداء و الصديقين

السلام علي المهدي

سلام عليكم

سلامي دوباره!بعد از مدتها با چند پست برگشتم تا جبران كرده باشم!

5- قلمرو نقد:قلمرو نقد به وسعت انسان و خواسته‏ها و حركت‏هاى اوست.هدف‏ها،مكتب‏ها،آدم‏ها؛ خودم و ديگران،‏عمل‏ها،شناخت و هنر، همه در قلمرو نقد هستند.اينها گذشته از آن روش‏هاى عمومى كه در معيار نقد مطرح شد، از روش‏هاى خصوصى و ويژه‏ى خويش نيز برخوردارند.هدف‏ها را هم مى‏توان با مقايسه‏ى با استعداها و قدر انسان و با توجه به نيازهاى او نقد زد.همچنين مى‏توان هدف‏ها را با مقايسه‏ى بهره‏ها و خسارت‏ها؛ آنچه كه‏مى‏دهند و آنچه كه مى‏ستانند، به نقادى گرفت.براى نقد مكتب از نيازها، از آنچه كه آورده (نقش تاريخى) و آنچه كه دارد (طرح كلى) و از تجربه‏ى عملى، از آرمان‏ها، از مقايسه، مى‏توان استفاده كرد.با شناخت نيازها و با شناخت آرمان‏هاى انسان، مكتب‏هايى كه مياندار هستند، نقادى مى‏شوند.نقش مذهب در گذشته و طرح كلى مكتب در امروز به شناسايى و ارزيابى آن كمك مى‏نمايد.مقايسه‏ى مكتب‏ها با يكديگر، نمايانگر رجحان‏ها و نقص‏ها و وسيله‏ى نقد و بررسى عيب‏ها و حسن‏هاست.تجربه‏ى يك مكتب و كاربرد عملى آن هم راه آخرى است كه در نقد مى‏توان از آن بهره برد. البته اين راه و اين تجربه راه پر غرامتى است كه از آن هم چاره‏اى نيست.عمل‏ها با اثر آن و با عامل و انگيزه آن و با هدف و جهت آن و با شكل و هماهنگى كلى آن، نقد مى‏خورند.ديگران را مى‏توان با هدف خودم، با هوس خودم، با حرف‏هاى خودشان، با كارها و عملشان، با جهت‏ها و هدفشان، سنجيد.نفس را، خويشتن را مى‏توانى با جايگاهى كه دارى و جايگاهى كه بايد داشته باشى، با محرك‏هايى كه خوشحال و محزونت مى‏كنند، با نقشى و اثرى كه در جامعه و در نسل‏ها و در هستى مى‏گذارى، باانتخاب‏هايى كه دارى، شناسايى كنى.شناخت را مى‏توان با حقيقت، با قوانين حاكم بر ابزار شناخت، با فايده و اثر عملى يا با هماهنگى آن، نقد زد.همانطور كه هنر را به وسيله‏ى تأثر، به وسيله‏ى منطق، به وسيله‏ى عقيده، به وسيله‏ى تكامل انواع، به وسيله‏ى تاريخ، به وسيله‏ى سنت‏ها، به وسيله‏ى رابطه‏ى واقعيت ذهنى و عينى، در مكتب‏هاى گوناگون نقد، بررسى كرده‏اند و محك زده‏اند.اينها راه‏هاى گوناگون نقد، در مواردى است كه گذشته از آن روش‏هاى چهارگانه‏ى كلى، از اين راه‏هاى ويژه نيز برخوردار بوده‏اند.اين پيداست كه بايد يك يك اين روش‏هاى نقد را هم نقادى كرد و با معيارهاى ثابتى كه در درجه حرارت‏هاى مختلف كم و زياد نمى‏شوند به نقادى پرداخت.بررسى و نقدِ خودِ نقد، زمينه‏ى وسيع نقد و قلمرو گسترده آن را نشان مى‏دهد. ما پيش از اين كه به نقادى بپردازيم، بايد روش نقد را نقادى كرده باشيم تا بتوانيم با معيارهاى ثابت و مشخص كار نقد را دنبال بنماييم.در اين مجموعه از نوشته‏ها به بررسى اين قلمروها مى‏پردازيم تا شايد راه‏هاى دور نزديك‏تر شوند و انتخاب، آسان‏تر.

به نقل از كتاب روش نقد(جلد اول) استاد علي صفائي حائري(عين.صاد)

اللهم صل علي محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلك اعدائهم اجمعين والجعلنا من المستشهدين بين يديه ومن الخير اعوانه وانصاره.

       

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:15  توسط امیرحسین صابری  | 
با عرض معذرت!
نویسنده کتاب هولوکاست جناب آقای برزو بیطرفه.و طراح کاریکاتور های اون مازیار بیژنی.
ممنون!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 16:2  توسط امیرحسین صابری  |